مثل یک نی در نیزار*

اگر سبکی تحمل‎ناپذیر هستی (بار هستی)، یا هر کدام از کتاب‎های (نمی‎گویم رمان‎های) کوندرا را خوانده باشید، حتما می‎دانید که «ماجرا» و «قصه» کم‎ترین سهم ممکن را در آثار کوندرا دارند. یعنی، اگر قرار باشد، قصه‎ی هر کدام از آن‎ها گفته شود، ماجرایی ساده و چندخطی، بدون جذابیتی خاص، در برابر کل اثر، از کار درخواهند آمد.

آن‎چه که در آثار کوندرا مهم است، و عامل جذابیت، نه صرف قصه و ماجرا، که فلسفه و درون و ذهنیات جهان اثر و ابعاد گسترده‎ی فلسفی، اجتماعی، روان‎شناختی و سیاسی آنهاست.

پس، اگر به عنوان فیلمی بر اساس شاخص‌ترین اثر کوندرا به The Unbearable Lightness of Being نگاه کنیم، حتما سرخورده خواهیم شد. چون در این فیلم 171دقیقه‎ای، نه اثری از جهان یکتای آثار کوندراست و نه اکثر قریب به اتفاق شخصیت‎ها، ربطی به شخصیت‎های کوندرا دارند. البته من این را، این‎بار، وقتی که با فاصله از خواندن کتاب، به تماشای فیلم نشستم، بیشتر و با وضوح مشخص‎تری فهمیدم. بار قبل (یک بار هم، بار اول در واقع، سال‎ها پیش، فیلم را، بدون این‎که بدانم ربطی به کوندرا و مشهورترین اثرش دارد، تماشا کرده بودم. شاید بدون این‎که اصلا در مورد کوندرا چیزی بدانم حتا!)، شاید با توجه به نزدیکی مطالعه‎ی کتاب و دیدن فیلم، اختلاطی بین جهان دو اثر به وجود آمده بود و خالی و لخت و غریبه بودن آدم‎های فیلم، مخصوصا توما، با شخصیت‎های کتاب را، درک نکرده بودم.

این بار اما، با توجه به فاصله‎ای که از کتاب و شخصیت‎هایش گرفته بودم (بار هستی را تنها یک‎بار، چند سال پیش خواندهام)، به نظرم همه چیز مشخص‎تر بود. درست‎تر این است که، باید بگویم، به نظر من، جز قصه‎ و ماجرا (آن هم نه کاملا) که سهم زیادی در کتاب کوندرا ندارند، بین این دو، قرابتی وجود ندارد.

پس، همین اول، بهتر است حساب فیلم را از کتاب، کمی تا قسمتی جدا کنیم و به فیلم، نه از وسط خطوط کتاب، که به صورت اثری کمابیش مستقل نگاه کنیم.




با وجود همه‎ی سبکی‎ تحمل‎ناپذیر هستیِ کوندرا نبودنِ فیلم، فیلم را دوست دارم.

از بین همه‎ی شهرهای اروپایی، دیدن و زیستنِ کوتاه‎مدت در دو شهر را بیشتر از بقیه دوست دارم. رویای پراگ و پاریس. و جالب این‎که، پراگِ فیلم کافمن، پاریس است. پاریسی که شبیه پراگِ تصویر شده است. و چه تصاویر چشم‎نوازی.

فیلم‎برداری و تصاویر و قابهای فیلم را دوست داشتم. موسیقی را هم.

و بازی بازیگران را (با توجه به این‎که شبیه نبودن‎شان به شخصیت‎های کوندرا، کم‎تر از هر کسی، به بازیگرانش مرتبط است)؛ به خصوص لنا اولین، که نقشِ شخصیت محبوب من در اثر کوندرا، سابینا را بر عهده دارد. دنیل دی‎لوئیسِ همیشه عالی و بی‎نقص (هر چند که هیچ ارتباطی به تومای کوندرا نداشته باشد (تاکیدی چندباره)) و ژولیت بینوشِ جوانی که احتمالا، نقش‎آفرینی‎اش در نقش ترزا، یکی یا شاید مهم‎ترین دلیل دوست نداشتنش از طرفِ من باشد. البته، این بار، کم‎تر از بار قبل، دوستش نداشتم. توی کتاب و فیلمِ منسوب به آن کتابی که سابینایی وجود دارد، دوست داشتنِ هر زنِ دیگری، به خصوص اگر به نوعی، رقیب او باشد، برای من، سخت است و دوست نداشتنش راحت. هر چند، توی شخصیتِ ترزا هم، حتما بخشی از من (منِ وجودی هر زنی) وجود دارد. اصلا خاصیت شخصیتهای کوندرا همین است. این‎که، هر کدام، انگار آینه‎ای به دست گرفته‎اند و بخشی از ما را، به ما نشان می‎دهند. و در رمانی مثل سبکی تحمل‎ناپذیر هستی، وفورِ این آینه‎ها، در دستِ شخصیت‎های اصلی، تکلیف مخاطب را با آن‎ها، سخت‎تر می‎کند. که آیا تومایی، یا سابینا یا ترزا یا...؟

گاهی تومایی، گاهی سابینا، گاهی ترزا... گاهی حتا فرانتس...



بهار پراگ... پراگِ رویایی... پراگِ دربند... ژنو... هجوم ارتش شوروی کمونیست... مبارزه... تبعید... خفقان... خیانت... تفتیشِ عقاید... همراه شدن با جریانِ آب... پشت پا زدن به باورها و آرمان‎ها... عشق... رقص... مهمانی‎های پرشور... هوس... دوستی... تردید... ترس... فرار... مهاجرت دسته‎جمعی... اجبار... تن دادن به... خوشبختی... تنهایی... استیصال... حسادت... رقابت... محاصره... موسیقی... سرخوشی... عذاب... عکاسی... عکس... خیابان... آدم‎ها... زندگی... زندگی... کتاب... کتاب... کتاب... وفور کتاب... همه‎جا کتاب... همه‎جا آدم‎هایی که با کتاب‎ها زندگی می‎کنند و لذت می‎برند...

کافی نیست؟ یک فیلم، باید چه چیزهای دیگری داشته باشد برای خوب بودن؟

پراگِ کوندرا... پراگِ هرابال... پراگِ کلیما... حتا پراگِ کافکا و یاروسلاو هاشک...

*

صحنه‎ی برگزیده؛ شاید نه بهترین، ولی یکی از صحنه‎هایی که دوست داشتم و وقت تماشای آن فکر کردم حتما به آن اشاره کنم، مهمانی گولم است، اولین مهمانی فیلم، همان که با حضور کمونیست‎هاست و اولین حضور توما با ترزا در میان دوستانش و بعد بازی سرخوشانه‎ی شناسایی عیاش‎ها از روی قیافه‎شان، اظهارنظرِ توماس در مورد اودیپ و شباهتشان به کمونیست‎ها و بعد همه‎گیر شدنِ رقصِ سرخوش و شادمانه‎‎‎ای که روس‎ها و کمونیست‎ها را از مهمانی فراری می‎دهد.

*

ـ بعضی آدم‎ها هیچ‎وقت عوض نمی‎شوند. بعضی آدم‎ها همیشه عیاش هستند.

ـ از کجا می‎شه تشخیص داد؟

ـ همیشه از خودم پرسیدم می‎شه از چهره‎ی مردها تشخیص داد؟ می‎شه از روی صورت آدم‎ها قضاوت کرد که عیاش هستند یا نه؟

*

توماس: فکر می‎کنی دارم کار احمقانه‎ای انجام می‎دم؟ شاید این‎طوری باشه، چطور ممکنه بدونم؟

سابینا: در مورد چی داری حرف می‎زنی؟

توما: ترزا... اگر من دو تا زندگی داشتم، با اولی می‎‎تونستم اون رو دعوت کنم به خونه‎ام و تو زندگی دوم از خونه می‌‎انداختمش بیرون. این‎طوری می‎تونستم ببینم و مقایسه کنم که کدوم یکی کار درسته. ولی ما فقط یک‎بار زندگی می‎کنیم. زندگی خیلی سبکه. درست مثل یک طرح کلی که ما حتا نمی‎تونیم پرش کنیم. درستش کنیم و یا حتا بهترش کنیم. وحشتناکه.

 

*

برای چندمین بار، تماشا یا خواندنِ یک اثر، پر رنگِ و با شدت به من یادآوری کرد که تاریخ، مدام، مدام، مدام، تکرار می‎شود... حتا شده در کوچک‎ترین وجوهش...

*

حال ترزا، وقتی‎ می‏بیند عکس‎هایی که گرفته، وسیله‎ای شده‎اند برای شناسایی معترضان...

*

کارگردان فیلیپ کافمن، محصول سال 1988، بازیگران دانیل دی-لوئیس، ژولیت بینوش، لنا اولین

 

* از فیلم


خداحافظ گری کوپر

* این یادداشت پنج‎شنبه، ششم آذر‎ماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

آن‎هایی که من را می‎شناسند، احتمالا می‎دانند که خداحافظ گری کوپر، یکی از محبوب‎ترین کتاب‎های زندگی‎ام هست. این را کسی می‎گوید که از چهارسالگی رمان می‎شنیده و از هفت‎سالگی می‎خوانده و تا هجده‎سالگی تعداد زیادی از رمان‎های کلاسیک ادبیات جهانِ به فارسی ترجمه‎شده تا آن زمان و تعداد زیادی رمان غیرکلاسیک دیگر را خوانده بوده.

این را کسی می‎گوید که لیدی ال و زندگی در پیش رو، به نظرش آنقدر معمولی آمده بودند، از خواندن‎شان آن‎قدر توی ذوقش خورده بود، که اگر یک اتفاق باعث نمی‎شد، کلا قید رومن گاری خوانی را می‎زد. (رومن گاری، امیل آژار یا هر نام دیگری که بر روی خودش گذاشته باشد!)

اتفاق، اتفاق فرخنده‎ای بود! (فرخنده از آن لغت‎هاست که احتمالا برای اولین بار توی زندگی‎ام به کارش برده‎ام!)

تا این حد که، تعداد «خداحافظ گری کوپر»هایی که تا به حال هدیه داده‎ام، از دستم خارج شده است و حجم توصیه‎هایی که به خواندنِ این کتاب کرده‎ام هم!

پس طبیعی‎ست که این کتاب یک روز سر از این‎جا در بیاورد. چه زمانی بهتر از حالا، وسط این شلوغی‎ها... وسطِ این کم‎خوابی‎ها... وسطِ این فرمول‎ها و روابط و...

چه زمانی بهتر از حالا، برای یک تنفس کوتاه... نوشتن از کتابی‎که...

خواندنِ این کتاب، لذتِ بی‎نظیری را نصیب من کرد.

البته این سوال همیشه برای من باقی خواهد ماند که آن چند کتابی که توی آن دوره‎ی زمانی خواندم و همه‎شان در لیست تاپ‎های من جا گرفتند زیادی خوب بودند، یا حالِ من آن موقع زیادی مهیای به دل نشستن آن‎ها بوده است... زیادی مهیایِ دل‎چسب خواندنِ کتاب‎ها...

خانواده‎ی تیبو، برادران کارامازوف، خداحافظ گری کوپر، خدای چیزهای کوچک و... (بدون هیچ قصدی برای مقایسه‎ی آن‎ها و ارزش و اعتبارشان) را به فاصله‎ی کوتاهی از یکدیگر خوانده بودم و همه‌شان شدند جزو محبوب‎ترین‎های زندگی من. برادران کارامازوف که نشست در صدر لیستِ ذهنی من...

برادران کارامازوف و خانواده‎ی تیبو، البته به خاطر حجم زیادشان (مجموعه‎ی چهار جلدی خانواده‎ی تیبو، بیشتر از دوهزار و پانصد صفحه دارد و برادران کارامازوف هم احتمالا چیزی حدود نصف این مقدار)، با وجود لذتِ بی‎نظیرشان، نمی‎توانند توصیه‎های مناسبی برای این وبلاگ باشند (هر چند در موردشان حرف که می‎توانیم بزنیم با هم.) خدای چیزهای کوچک هم، با وجود لذتِ بی‌نظیر و شگفت‎زدگی من از کشفش، شاید زیادی برای این وبلاگ تلخ باشد و شاید... (البته توصیه‎ی اکید که می‎توانم کنم به خواندنش؟ و لذت بردن از کشفش، و جلو رفتن در کتاب و برداشتنِ لایه‎های آن تا رسیدن به هسته‎ی مرکزی قصه)... (گفته بودم که خدای آسمان و ریسمان به هم بافتنم؟ البته حتما خودتان تا به حال متوجه شده‎اید!)

 

اما خداحافظ گری کوپر، می‎تواند پیشنهاد بسیار مناسبی برای این‎جا باشد. یک رمانِ نسبتا کوچک، با شروعی طوفانی، آن «بالابالاها»، وسطِ ناکجاآبادطورِ آلپ، و فلسفه‎بافی‎های ذهنی (از دید دانای کل) که تا آخرش دچار تردیدی که زیادی خل و مشنگ هست یا باهوش! (از من بپرسید البته خواهم گفت لنی حتا اگر نابغه هم باشد که نیست، بی‎گمان رگه‎هایی قوی از خل و مشنگ بودن هم با خود دارد!)

بعد از شروعی طوفانی، لنی و دنیایش از ارتفاعات آلپ فرود می‎آیند و به شهر و آدم‎هایی کمی عادی‎تر برخورد می‎کنند. جایی که شاید (که من می‎گویم حتما) لذت ابتدای قصه را نداشته باشد، اما نگاه و حضور لنی، حتا به این دنیای جدی، و حتا به جرم و جنایت، رنگی شوخ و شنگ می‎زند.

خداحافظ گری کوپر را فقط یک بار خوانده‎ام. آن هم در آن سالِ...

نمی‎دانم دلم می‎خواهد یک بار دیگر هم بخوانمش یا ترجیح می‎دهم خاطره‎ی آن لذت بکر بماند، اما، به شدت توصیه می‎کنم به خواندنش. و اگر خوانده‎اید، بیایید با هم در موردش حرف بزنیم.

این رمان درست چهار سال پس از نوشته‎شدنش، توسطِ سروش حبیبی، به فارسی ترجمه شد و شاید در هیچ کجای دنیا به اندازه‎ی ایران محبوب و مشهور نشده باشد

شما را دعوت می‎کنم به دنیای «مغولستان خارجی»، «سرنوشت یونانی» و «مادگاساکار»... به دنیای شوخ و شنگ لنی...

 

* حالا که فکر می‎کنم، دلم می‎خواهد دوباره بخوانمش.

* کتاب پر از جمله و پاراگراف و حتا عبارت است برای نقل کردن، برای این‎جا نوشتن. حیف که وقتش را ندارم. شما بنویسیدشان.

* آشفتگی این پست را، به آشفتگی این روزهایم، ببخشید.

* دلم نمی‎خواهد این‎جا زیادی تعطیل باشد.

 

* ظهر پنج‎شنبه ششم آذر، دانشگاه، وسط انجام دسته‎جمعی پروژه با بچه‎ها


فرنی و زویی

* این یادداشت جمعه، دوم آبان‎ماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

از آن‎جا که قرار است یک ماهی به درون غار خودم فرو بروم (و البته راه بسیاری‎ست بین قرارهای من و آن‎چه بعد اتفاق خواهد افتاد!) و از آن‎جا که بیش‎تر از یک ماه هست که می‎خواهم در مورد این کتاب بنویسم و هنوز ننوشته‎ام، و از آن‎جا که تجربه ثابت کرده که اگر در مورد چیزی، فیلمی، کتابی، مطلبی، اتفاقی، حرفی، در گرماگرمِ حادثه ننویسم، دیگر هرگز نخواهم نوشت، و گرماگرمِ حادثه‎ی دوباره‎خوانی این کتاب هم سپری شده، ولی، کتاب، لذت‎بخش‎تر از آن است که بخواهم مثل خیلی کتاب‎ها و فیلم‎های دیگری که قرار بود از این‎جا سر دربیاورند، ولی به دلیل فراموشی یا تنبلی من، درنیاوردند، دستش خالی بماند، تا بامدادِ این روزِ دوم آبان، بیدار مانده‎ام تا چند خطی، با چشم‎پوشی از قدرتِ قانونِ گذرِ زمان، در موردش آن بنویسم.

اولین تجربه‎ی سلینجرخوانیِ من برمی‎گردد به ناتوردشت. از ناتوردشت آن‎قدر تعریف شنیده بودم، آن‎قدر بزرگش کرده بودند، آن‎قدر تحسینش کرده بودند، که خواندنش مثل ریختنِ یک سطل آبِ سرد بود، روی آتشِ اشتیاقم. ناتوردشت، اصلا، در حد و اندازه‎های انتظاراتِ من نبود. انتظاراتی که دیگران به وجود آورده بودند. خواندنش خوب بود. دوستش داشتم. ولی، لذتش ماندگار نبود. حتا تا بعد از تمام شدنِ کتاب هم باقی نماند. لذتِ خواندنِ جهان‎بینی و بعضی از تفکرات و حرف‎های هولدن کالفیلد، همان وقتِ خواندن‎شان، به پایان می‎رسید.

سلینجرخوانیِ من، همان‎جا می‎توانست تمام شود، اگر یک اتفاق باعث نمی‎شد فرنی و زویی را بخوانم. اتفاقی که به فالِ نیک گرفتمش.

فرنی و زویی، بر عکس ناتوردشت، سلینجر، این نویسنده‎ی باهوشِ مردم‎گریز و منزوی را برای من، آغاز کرد!

مثل یک عبور بود، از هولدن کالفیلد، به گلس‎های نابغه و باهوش و غریب! یک عبورِ البته لذت‎بخش و فاتحانه.

خانواده‎ی نه نفره‎ی گلس، برای من، با فرنی و زویی، شروع شدند. فرنیِ بیست ساله و زویی بیست و پنج‎ساله، آخرین فرزندانِ خانواده‎ی یهودیِ ایرلندیِ ساکنِ نیویورک، که تمامِ فرزندانش، از همان کودکی، به خاطر هوش و نبوغِ بالایشان، مهمانِ همیشگی مسابقاتِ بچه‎ی حاضر جواب بودند.

سیمور، فرزندِ بزرگ و بتِ خانواده، در سن سی و چندسالگی خودکشی کرده است و جایگاه بت و رهبر معنوی خانواده بودن را، با چند پله تنزل، برای بادی، دومین فرزند خانواده، رها کرده است. والت، یکی دیگر از پسرانِ گلس، در جنگ، در حاشیه‎ی جنگ، کشته شده است. فرنی، دانشجوست و زویی، یک هنرپیشه‎ی تلویزیون. دو فرزندی که دنباله‎ی همان نبوغ و هوش و غرابتِ گلس‎ها هستند. چیزی که زویی، چندین و چندین بار، توی همان چند ساعتی که قصه‎اش ادامه دارد، به اعتراض تکرارش می‎کند: هیولاهایی که آن دو تا (سیمور و بادی) از ما ساخته‎اند!

داریوش مهرجویی، پری را، براساسِ فرنی و زویی سلینجر ساخته است. براساسِ سرگذشت خاندانِ گلس. علی مصفا، زویی‎ست و نیکی کریمی فرنی. خسرو شکیبایی هم، هم‎زمان نقش سیمور و بادی را در آن فیلم بازی کرده بود.

پری را، خیلی پیش از سلینجرخوانی، دیده بودم. تصویری کم‎رنگ از فیلمی که توی همان سال‎های ابتدای نوجوانی هم دیدنش را دوست داشتم. برای همین، زویی، برای من، وقتِ خواندنِ کتاب، علی مصفا بود. اگرچه فرنی خیلی خیلی کم‎تر نیکی کریمی بود!

بعد از خواندنِ فرنی و زویی، تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران، سیمور: پیشگفتار را خواندم و خواندنِ آن هم، برای من، همین‎قدر، شاید هم بیشتر، لذت‎بخش بود. فرنی و زویی، البته، همیشه برای من، جایگاه کاشفِ لذتِ سلینجرخوانی را یدک خواهند کشید.

وقتی دنیا دلتنگی‎های نقاش خیابان چهل و هشتم را پیشنهاد داد، و توی اولین قصه، ناگهان، با سیمور گلسی که زنده بود و مستقیم حضور داشت، نه توی تعریف‎های بادی و زویی و دیگران، مواجه شدم، ناگهان هوس سلینجرخوانی، بعد از سال‎ها، در من زنده شده.

دلتنگی‎ها...، البته، با وجودِ چند قصه‎ی شاخص، مثل تقدیم به ازمه با عشق و نفرت، آن چیزی نبود که دلم می‎خواست و انتظار داشتم. خوب بود، ولی، گلس‎های سلینجر، قبلا، انتظار من را خیلی بالا برده بودند.

همان وقت، به دنیا گفتم، فرنی و زویی را بخوانیم. و همان وقت‎ها دوباره‎خوانی‎اش را شروع کردم. کتاب آن‎قدر کم‎حجم است که در طولِ چند ساعت به راحتی خوانده می‎شود. برای من، به خاطر مشغله‎هایم، خواندنش چند روزی طول کشید. اما، لذتش اگر بیشتر از بار اول نبوده باشد، کم‎تر هم نبود. آن‎قدر که، منتظر یک فرصتم، تا دوباره‎خوانیِ تیرهای سقف... را هم شروع کنم.

گلس‎ها، در چند داستان دیگر سلینجر و در چند تایی از داستان‎های کوتاهش هم حضور دارند. از جمله در چند داستان از دلتنگی‎ها...

 

 

 

فرنی و زویی، ترکیب دو قصه است. قصه‎ی فرنی که نسبتا کوتاه است و چند ساعت ملاقاتِ فرنیِ خسته و پریشانِ از دانشگاه برگشته، با دوست‎پسرش را حکایت می‎کند و زویی، که داستانِ بلندتر این کتاب است، شرح چند ساعت سر و کله زدنِ زویی، بعد از بازگشت فرنی پریشان و فروپاشیده و دچار بحران معنوی‎شده به خانه، با مادرش و سپس با اوست.

سر و کله زدنی که می‎گویم، همان لذتِ عمیق خواندنِ کتاب است. نوعِ نگاهِ این دو به زندگی و آدم‎ها و دانشگاه و مطالعه و درس و مذهب و همه چیز، جذاب و خواندنی‎ست. نوع نگاه گلس‎ها که در بقیه‎ی کتاب‎های این خانواده هم، وجود دارند. اصلا خواندنِ این آدم‎های نابغه‎ی دوست‎داشتنی، و لذتِ خواندن از نویسنده‎ای که حتما، حتما نابغه است، دلپذیر است. نابغه‎هایی تلخ...

به قول بس، مادر گلس‎ها، این که اون همه هوش و نبوغ به این همه تلخی ختم شود، غم‎انگیز است. (این نقل به مضمون بود. شاید هم بخشی از حرف مادر گلس‎ها و ادامه‎اش زاییده‎ی ذهن من بود!)

توی این کتابِ کم‎حجم، اتفاق خاصی نمی‏افتد. همه‎اش گفتگو و بحث است. پس اگر دنبالِ قصه و حادثه و اتفاق هستید، خواندنِ فرنی و زویی، چندان راضی‎کننده نخواهد بود. ولی اگر، به دنبالِ خواندنِ یک کتاب خوب می‎گردید، این کتاب، پیشنهادِ دلپذیری‌ست.

 ساختار کتاب، بر گفتگو بنا شده است، آن هم گفتگوی آدم‎های باهوش ِ سریع‎الانتقالی که حاضرجوابی، از کودکی، در آن‎ها نهادینه شده است.

گلس‎های سلینجر، برای من، تبدیل شده‎اند به نشانِ مخصوص او. جایی که گلس‎ها هستند، هولدن کالفیلد، درخشش و اعتباری ندارد.

 

* جز یکی دو مورد، همه‎ی فیلم‎ها و کتاب‎هایی که در این‎جا معرفی کرده‎ایم را دیده‎ام و خوانده‎ام. این‎که در مورد بعضی‎هاشان ننوشته‎ام، به خاطر همان قانونِ گذر زمان است. وگرنه در مورد بعضی‎هایشان کلی حرف برای نوشتن داشتم. مخصوصا برای سال بلوا.

شاید، وقتی پیش آمد...


Pride & Prejudice

* این یادداشت دوشنبه، چهاردهم مهرماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

پیشنهاد ویژه‌ای که شاید کمی خنده‎دار و غیرعادی باشد همین هست: غرور و تعصب.

 

 

فیلمی که احتمالا همه‎ی شما تماشایش کرده‎اید و احتمالا خیلی از شماها هم، مثل من، چندین بار تماشایش کرده‎اید، خیلی از شماها رمانش را خوانده‎اید و تعدادی از شما، مثل من، چند بار رمانش را خوانده‎اید.

شاید خیلی از شماها، مثل من، با این فیلم و رمانش، یک عالمه حس خوب و خاطره و نوستالژی داشته باشید.

این یک دوباره‎بینی و هم‎فیلم‎بینیِ مشترک هست. یک قرار مشترک. خیلی دوست داشتم که بگویم، مثلا، همه با هم، بیست و دوم مهر، ساعت پنج بعد از ظهر، هم‎زمان این فیلم را تماشا کنیم و بعد در موردش بنویسیم و حرف بزنیم. در مورد همه‎ی های حس‎‎های خوب‎مان با این فیلم. هر چیزی. اما خب، تجربه‎ی این وبلاگ، به من نشان داده که این‎جور قرارها، حتا با زمانِ کم‎تر مشخصی، مثلا یک ماه، حتا با دو سه نفر هم، تقریبا نشدنی‎ست.

پس، بیاید توی چند روز آینده، دوباره این فیلم را تماشا کنیم و اینجا، یا توی وبلاگ‎های‎تان در موردش بنویسید. حتا اگر فرصت تماشای دوباره‎اش را نداشتید هم، درباره‎ی تجربه‎ی گذشته‎تان بنویسید.

اگر شد، تا بیست و دوم مهر بنویسید. اگر نشد، بعدش هم بنویسید.

این یک کادوی تولد مجازی‎ست از طرف ما، برای دنیا.

اما این‎که چرا این فیلم، و چرا دنیا؟ خودش می‎داند!

 

 

 


***

 

یونیک، در تیری به چند نشانه در موردش نوشته. و آنقدر مفصل و خوب نوشته، که دیگر چیزی برای گفتن من باقی نگذاشته.

نازلی هم در موردش نوشته: برای دنیا

 

تولدت مبارک دنیا...

شب یک، شب دو

* این یادداشت یک شنبه، سی‎ام شهریورماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

از بلوار کرج به کاخ سرازیر می‎شویم. تو باید بروی به استالین. من باید بروم به فرهنگ. نه به سمت تو می‎رویم نه به سمت من. من و تو هر کدام اهل خانه‎یی هستیم. ولی این خانه‎ها ما را صمیمانه دعوت نمی‎کنند و آزادمان نمی‎گذارند. این خانه‎ها متعلق به ما نیستند. ما متعلق به این خانه‎ها هستیم... خیابان کاخ تاریک و مهربان است. و پناه‎دهنده.

*

-... من از همین الان مثل آفتاب می‎دونم که تو این بازی بردی ندارم. امیدوارم تو برنده باشی.

- این‎طوری از من جدا نشو.

- تو تهرون، وسط خیابون جور دیگه‎یی نمی‎شه از هم جدا شد.

***

 

گفته بودیم که خیلی از لذت‎های این‎جا، لذت‎های قبلا تجربه‎شده‎ی ما هستند. و از آن‎جا که تعدادِ این قبلا تجربه‎شده‎ها خیلی زیاد است، برای به این‎جا رسیدنِ هر کدام‎شان بهانه‎ای لازم است.

بهانه‎ی به این‎جا رسیدنِ این پست، دنیا بود که فکر نمی‎کنم خودش این کتاب را خوانده باشد. تا تیرماه پارسال که به او پیشنهاد خواندنش را داده بودم نخوانده بود و تصمیمی هم برای خواندنش نداشت. اما، امشب، سر شب، چند خط از خودِ دنیا، من را به یاد این کتاب که به نظرم یکی از بهترین رمان‎های فارسی‎ست انداخت. رمانی که اگر ترجمه می‎شد، شاید حتا می‎توانست در ادبیات جهان هم برای خودش، جایگاهی پیدا کند. هر چند شاید هم نه. شاید جذاب‎ترین عنصر این کتاب، نثرش باشد که باید دید آیا در ترجمه در می‎آمد یا نه.

متاسفانه این کتاب، به خاطر جبر زمانه، در همین ادبیات فارسی هم، مهجور ماند.

 

 

شب یک، شب دوی بهمن فرسی، در سال 1353 توسط سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک، در 263 صفحه و با قیمت 165 ریال چاپ شد. کتابی که در آن سال‎ها، نتوانست به طور انبوه رنگ بازار را ببیند و پانصد نسخه‎ی چاپ‎شده‎ی آن در انبار آن انتشارات باقی‎ ماندند تا چند سال بعد و با چند دور چرخیدنِ این گنجینه‎ی پنهان بین صاحبانِ مختلفِ آن ملک، بالاخره، کشف شد و راهی به دستِ علاقه‎مندان پیدا کرد. این کتاب به دلیل محتوایش، بعد از انقلاب نمی‎توانست مجوز نشر بگیرد. نسخه‎های چاپ‎شده‎ی سال پنجاه و سه‎ی این کتاب بسیار اندک‎اند. تعداد زیادی چاپ افست هم دارد و احتمالا بسیاری از دیگرانی که خوانده‎اندش، مثل من، نسخه‎ی اینترنتی آن را خوانده‎اند. آن هم نه در فرمت پی.دی.اف. در فرمتِ قدیمیِ DJVU که خواندنش سخت‎تر هم هست.

کشف و خواندنِ این رمان برای من، یکی از آن لذت‎های واقعا نامنتظر بود. قاطعانه می‎گویم قدر و قیمت این کتاب خیلی بیشتر از چیزهایی بود که درباره‎ی آن شنیده یا خوانده بودم. تا آن‎جا می‎روم که می‎گویم، یکی از بهترین رمان‎های فارسی، با ساختاری مدرن که نثر آن برای بیشتر از چهل سال پیش، عجیب و باورنکردنی نو و امروزی به نظر می‎رسد. باید کمی از این رمان (داستانِ بلند) را بخوانید تا متوجه منظور من، در مورد جلوتر از زمانه بودنِ نثر و ساختار آن شوید.

زاوش ایزدان، نشسته و نامه‎های معشوقه‎ی سابقش بی‎بی را یکی یکی، بی‎ترتیب زمانی، برمی‎دارد و می‎خواند و می‎سوزاند. آن هم خواندنی به شیوه‎ی خودش. با ضمایر مخصوص خودش. گاهی آن‎ها را مستقیما می‎خواند، گاهی در موردشان حرف می‎زند، گاهی یک عکس یا یک نامه، او را به مرور خاطره‎ای می‎کشاند، گاهی خطاب به بی‎بی چیزی می‎گوید، و این بدون ترتیب خواندنِ نامه‎هایی که از تاریخِ بالای آن‎ها تقدم و تاخرشان مشخص می‎شود (نامه‎ها از سال 1962 آغاز می‎شوند و تاریخ آخرین نامه‎ها سال 1969 است. هفت سال.) ساختار خاصی به داستان داده است.

زاوش، یک عاصیِ تلخِ سرخورده است. آدمی که از همه‎چیز و همه‎کس متنفر و عصبانی است. تحمل هیچ‎کس و هیچ‎چیزی را ندارد. چیزی که شاید نمونه‎اش در ادبیات جهان وجود داشته باشد. و کشف این نمونه‎ی ایرانی‎اش، آن هم در اثری که بیش از چهل سال از عمرش می‎گذرد، هیجان‎انگیز است.

عشقِ داستان هم، عشق و خواستنی خاص است. خاص و طولانی و ممتد و غیرطبیعی و سرشار از دیوانگی و عصیان و سرخوردگی و آشوب و رها کردن و بازگشت و باز رفتن و...

زمانِ زیادی از وقتی که کتاب را خوانده بودم گذشته. شاید خیلی از رشته‎های قصه توی ذهنم از هم گسسته باشند. اما، لذتش ماندگار است. لذتی که البته دلنشین نیست. یک لذتِ توام با شگفتی. یک کتابِ عاصی و جذاب و پر از تلخی و سرخوردگی. کتاب پر است، نه، لبریز است از جملاتی که دلت می‎خواهد بنویسی‎شان، اگر نسخه‎ی کاغذی‎اش را داشته باشی، زیرشان خط بکشی، و اگر کسی را داشته باشی، برایش بخوانی‎شان. به زحمت چند تایی از این‎ها را برای‎تان گذاشته‎ام، از همان یادداشت‎های چند سال پیشم، که اگر نخواندید هم، بدانید از چه حرف می‎زنم. از چه نثری، از چه تفکری، از چه کتابی. تاکید می‎کنم که به زحمت انتخاب کرده‎ام. توی کتاب، پر است از تکه‎هایی که دلت ‎می‎خواهد بنویسی‌شان و دلم می‎خواست بنویسم‎شان برای‎تان.

 

آن‎قدر در مورد این کتاب می‎شود حرف زد...

اگر خواندیدش بیایید و در موردش حرف بزنید. تا من هم از حرف‎های شما، به یاد بیاورم و بگویم. از زاوش، از بی‎بی، از...

از آن هفت سال خواستنِ توام با عصیان...

از آن عصیان... از آن سرخوردگی‎ها...

از...

 

***

 

- تنها هستی، در آن شهر بزرگ کسی را نمی‎شناسی...

و من در این شهر بزرگ تنها هستم چون خیلی‎ها را می‎شناسم و خیلی‎ها هم مرا می‎شناسند...

با هیچ‎کس جرئت نمی‎کنی حرف بزنی،

من هم در تهران جرئت نمی‎کنم...

*

- حالا تو در تهران هستی. بر عکس همیشه: که تو می‎رفتی و من می‎ماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی.

*

- تنها هستم. بی تو. بی همه، آسوده و پریشان.

*

-... خب کارت پستی بیش از این جا ندارد. و وقتی کارت پستی انتخاب میکنی، یعنی دلت میخواهد حرف بزنی، ولی حرفی نداری...

*

اصلا بگذار خیالها را راحت کنم، ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطرات هستند که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمیشوند. ادبیات واقعی همین نامهها هستند که در لحظه زاده میشوند و میمیرند.

*

- ما بسیار میگوییم بی آنکه چیزی به هم گفته باشیم.

*

شجاع باش و مردی را که ترک می‎کنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده می‎کند تا احساس پیوندی ریشه‎دار.

به جای «همیشه اینجا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «اینجا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی می‎بینی که همیشه آنجا نمانده‎ای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.

درست است، این زمانه، و این زیست، و این آدمی‎زاد، ما را طوری بار می‎آورند که هرگز نتوانیم فعل‎های یک‎رو و خالصی برای بیان کارهای‎مان به کار ببریم. به ما، راضی نیستم، و راضی هستم، یاد نمی‎دهند. به ما، ناراضی نیستم، یاد می‎دهند که معنی آن، راضی نیستم [هستم]، است. فرار از این زبان بازاری و موذی و پلید یا جنگیدن با آن اصلا آسان نیست. بنابراین به تو توصیه می‎کنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی.

*

- اول، و فورا شراب می‎خوام.

- باید خودت درش را باز کنی.

-همه کار می‎کنم. ولی نه هر کاری که تو بگی.

*

حالای من برای تو گذشته خواهد شد. شکایت نمی‎کنم. من گذشته خواهم شد. و شکایت نمی‎کنم.

*

کار خوبی کردم که خانه‎ام را به تو نشان دادم. حالا تو می‎توانی مرا در خانه‎ام مجسم کنی، نه آواره در خیابان‎ها...

*

تو بردی. ولی تو برنده نیستی.

*

من متخصص نادیده گرفتن هستم. و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در این روزگار خودم را یگانه و بیگانه می‎بینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری هم دارد؟

*

کاملا احتمال دارد که آدمی‎زاد غالبا فکرهای احمقانه بکند. ولی تو می‎دانی که من زیر مدار طبقاتی خیابان سپه بزرگ شده‎ام. خب دیگر، ما مردم زیر این مدار، این عدم رشد اجتماعی، و این بی‎تمدنی را داریم که با پول زن زندگی نکنیم. چه باید کرد؟!

*

این مرد، مرد بی‎حرص و ملایم مهربانی‎ست. تاریخ مشروطه و حافظ هم می‎خواند. ولی من برایش کلیات شمس آورده‎ام تا از حافظ خلاصش کنم. تا عشق رها و ناخوددار یادش بدهم. اگر دیرش نبود دیوان ناصرخسرو هم برایش می‎آوردم.

 

*

بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بی‎قصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هر چند می‎دانم که بی‎قصد و بی‎خیال آنرا نوشته‎ای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر می‎رویم، ما به سفر نمی‎رویم. من به سفر می‎روم. تو هم به سفر می‎روی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آن‎گونه که تو داری.

*

- من هفت سال با اون زندگی کردم.

- چه حوصله‎یی، من که حوصله‎شو ندارم حتی هفت سال عاشق باشم. هفت سال زندگی؟! گرچه، بعید هم نیست، هر کسی برای خودش زندگیشو کرده، در ضمن با هم هم زندگی!! کرده‎اید.

*

من قسمتی از اروپا، و قسمتی از آمریکا را گشتم. و برگشتم. حالا دارم باز چیزهای خودم را می‎نویسم. خیال می‎کنم نود و نه درصد هم‎خاک‎های ما آنجاها چیزی ندیده‎اند. فقط آنجاها بوده‎اند. مشکل فقط مشکل زبان است. پیشنهاد نمی‎کنم زبان اسپرانتو را رواج بدهیم. پیشنهاد می‎کنم زمین را ویران کنیم. که در آن آدمی‎زاد اسیر زبان و جغرافیاست.

*

- دارم یه کارایی می‎کنم.

- می‎دونی اشکال تو چیه؟ باید «یه کارایی» رو بذاری کنار و فقط دنبال یه کار بری.

*

دلت می‎خواهد آزاد شوی. گاهی فکر می‎کنی این درست نبود. باید طور دیگری می‎شد. باید طور دیگری با هم بودیم. آنقدر همه چیز برایت نامعلوم است که هوس مردن می‎کنی. این دردها را تو خودت برای خودت درست کردی و می‎دانی که نمی‎توانی درمانشان کنی. دلت آنقدر گرفته که حتی دیدن من بازش نخواهد کرد. دیدن من، از لحظۀ اول تا لحظۀ آخرش، همه‎اش با فکر کردن به جدایی، به رفتن، خواهد گذشت.

...دلت می‎خواهد آن‎طور که او تو را می‎بیند می‎بودی. نمی‎داند که اگر پیش او ساکت و آرام هستی برای آن است که به من فکر می‎کنی. این را هیچ‎کس دیگر هم نمی‎داند و نباید بداند. تو این درد را در سایه و سکوت خواهی کشید و نخواهی گذاشت کسی از آن برای خودش قصه بسازد...

*

...نمی‎دانم این خبرها چه‎جوری پخش می‎شود. من که پخش نمی‎کنم. باور کن. اگر این حرف‎ها برای تو بی‎تفاوت است پس بگذار هر چه می‎خواهند بگویند. من سعی می‎کنم گوشم را ببندم. سر راه صداها و خبرها نباشم. اما باور کن که من هیچ‎وقت هوس سر زبان افتادن نداشته‎ام. دیگر از همه چیز بیزارم. از تئاتر بیزارم. از طراحی بیزارم. از تماشا بیزارم. از تماشاچی بیزارم. و... و... و...

*

رسیدم. به بندری که همه چیز آن، در همه جا، و در هر لحظه، از من می‎خواهد که آرام نباشم.

 *

من حالا اینجا هستم. راضی هستم. می‎بینی چه شده‎ام؟ راضی هستم. از تعلق به اینجا و آنجا آزاد شده‎ام. ولی از این بندر تکان نخواهم خورد. چون همیشه می‎شود از اینجا رفت.

*

دیگر نمی‎خواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر می‎کنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم.

*

- اگه چیزی که بین من و تو بود حقیقت داشت،

سکوت.

- چرا گفتم، بود؟ یعنی قصه‎ی ما داره تموم می‎شه؟


*

هر چه در دل دارم برایت می نویسم.


عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمی‎تواند بفهمد. من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آن قدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، این‎ها را هرگز نمی‎توان تعریف کرد. من می‎خواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.

 

... باور کن، من حس می‎کردم که این حالت طبیعی نیست. و ادامه نمی‎یابد. تو آن‎قدر بالاتر بودی، و من هر بار که پیش تو بودم آن‎قدر خودم را هیچ‎تر می‎دیدم...

 

... تو تا این حد بزرگ و عزیز باشی، و در ضمن همیشه حوصلۀ دیدنم را داشته باشی؟

 

... ولی همیشه فکر می‎کنم با چه رویی هر روز بیشتر پیش تو آمدم. تا عادت کردی. تا خواستی پیش تو بمانم. آن وقت مثل یک تکه آهن سرد گذاشتم آمدم. چون دیگر جرئت ماندن پیش تو را نداشتم.

 

حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که در کنار من است گاه آن‎قدر احمق است که خودم را کمتر از او نمی‎بینم. و گاهی آن‎قدر مهربان است که وظیفه خودم می‎دانم راحت و خوشحالش کنم و نگذارم ناراحتی‎های مرا بفهمد. خلاصه یک زندگی حیوانی ابلهانه. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه، قشنگ‎ترین و والاترین لحظات را با تو داشته‎ام. خواهش می‎کنم ببخش. دارم مهمل می‎گویم. همه‎اش بی‎خود و غلط است. فقط خواستم با تو درد دل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول می‎زنم. بی‎خود از مدت صحبت می‎کنم. احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بوده‎ام. خارج از قلمرو زمان. این‎ها همه تب و تاب است. ناتوانی‎ست و خالی بودن. اینجا هیچ‎چیز مرا پر نمی‎کند. تلقین هم نمی‎تواند مرا پر کند. تو درست فکر می‎کنی، ریشه من در تمدنی‎ست که ولنگاری با دستورهای اخلاقی آن نمی‎خواند. اما ضمنا من ولنگارم. اصلا نمی‎دانم چه می‎گویم. فقط می‎دانم که درهم ریخته‎ام. دیگر بس. فعلا بس. قربانت.



همین جوری، وسط راه... در مورد مامان و معنای زندگی

* این یادداشت سه‎شنبه، شانزدهم اردیبهشت‎ماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

اول این‎که، کاملا اتفاقی شد که همه‎ی کتاب‏‎های لذت‎ها تا این‎جا مجموعه‎ی داستان یا داستان کوتاه بودند. واقعا، داستان کوتاه هیچ‎وقت ترجیح و انتخابِ من نبوده.

دوم این‎که باز هم کاملا اتفاقی بوده که بعد از دو کتابِ اول که مرگ کاملا در عنوان‎شان موج می‎زد، هر چند توی یکی بازی‎گوشانه، این‎بار، زندگی در عنوانِ سومین انتخاب، کاملا موج می‎زند. در کنار مامان، که خود لفظی سرشار از عشق و زندگی‎ست.

و نیچه گریست، یکی از آن کتاب‎هایی‎ست که باید می‎خواندم و تا به حال نخوانده‎ام. یک زمانی اولین عنوان در لیستِ «باید بخرم»هایم بود. بارها تا برداشتنش از توی قفسه‎ی کتابفروشی پیش رفته‎ام ولی هر بار بدون آن به صندوق پرداخت رفته‎ام.


اما... دلیل این پستِ وسطِ راه:

حقیقتش این که وقتی دنیا این کتاب را به عنوان چهارمین لذت انتخاب کرد، یک کمی توی ذوقم خورد. خب نه عنوان کتاب جذبم کرد، نه مجموعه‎ی داستان بودنش، و نه آن توصیفِ «داستانِ روان‎درمانگر» بودنش. ولی خب، خوبیِ لذت‎ها برای من به همین است. به همین انتخاب‎های غیرمنتظره. مثل یک هدیه‎ی غیرمنتظره. مثل کشف‎های نامنتظره... مثل جمع کردن لذت‎های پیدا و پنهان پراکنده در اطراف‎مان...

مثل هدیه‎ای که امروز گرفتم. وقتی که برای فقط کاری کردن، شروع به خواندنِ اولین داستان کتاب، همان «مامان و معنای زندگی» کردم و به سرعت جذب آن شدم. داستانی که برای من کاملا غیرمنتظره بود. شگفت‎زده‎ام کرد. با خواندنِ اولین خطوط به درونِ آن پرتاب شدم و با سرعت تا انتهایش رفتم.

برایِ من، داستان، جور خاصی جذاب بود. توضیح بیشتری در موردش نمی‎دهم. باید بخوانید تا متوجه‎ی منظورم شوید. و به قولِ دنیا، پر از تکه‎هایی که دلت می‎خواهد این‎جا نقلشان کنی.

حتا اگر این کتاب را کامل هم نمی‎خوانید، خواندنِ حداقل اولین داستانش که کمتر از بیست صفحه هست، توصیه‎ی من به شماست. تصور من این است، که انگیزه‎ی خواندنِ بقیه‎اش را، خودش به همراه می‏‎آورد.

مامان و معنای زندگی را بخوانید. به‎خصوص توی این روزهایی که فاصله‎ی بین روز مادر و روز پدر است. و آخرش شاید، شما هم، مثل من مجبور شوید چند لحظه چشم‎هایتان را ببندید و بغض‎تان را فرو دهید.

 

+ مرسی دنیا بابت پیشنهادت...


تسخیر قلب تمام شهرهای جهان

 

* این یادداشت سه‎شنبه، دوم اردیبهشت‎ماه 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

جیمز جویس، در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس می‎گوید:

«در مورد خودم، من همیشه درباره‎‎ی دوبلین می‌‎نویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، می‎‌توانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.»

 

*

نوشتن در مورد مردگان، آن هم فقط با یک بار خواندنش، آسان نیست. چند روز پیش آن را، آن هم نه به طور پیوسته، توی چند نوبت خواندمش، هر چند خیلی کوتاه‎تر از آن هست که نشود توی یک نوبت تمامش کرد.

یک داستانِ در ظاهر ساده که به راحتی هم خوانده می‎شود. ظاهرش سخت و پیچیده نیست.

قصه با یک میهمانی شروع می‎شود که پر از جزئیات و آدم‎های مختلف (با مکثِ پررنگ‎تر روی یکی از حاضران در میهمانی) است و در پایان همان شب هم به پایان می‎رسد. در اتاق تاریک یک مهمان‎خانه که قرار است همان اصلی‎ترین آدم قصه و همسرش، شب را در آن به صبح برساند.

اما پشت ظاهر ساده‎ی قصه، نکته‎ها و ماجراهای زیادی وجود دارد. و کشف و شهودی که گابریل کانرویِ سرِ شب را به آخر شب می‎رساند. دلم می‎خواست از تاثیر تک تکِ اتفاقات و حرف‎ها در رساندنِ قصه به آخرین خطوطش بنویسم. ولی این دو (+ و +) خیلی بهتر همه‎ی این‎ها را گفته‎اند. و خیلی چیزهایی را که شاید با یک بار خواندنِ قصه متوجه‎ی آن‎ها نشویم. مردگان را یک بار دیگر خواهم خواند. همین طور سایر قصه‎های مجموعه‎ی دوبلینی‎ها را. در اولین فرصت سراغِ چهره‎ی مرد هنرمند در جوانی هم که چند سالی‎ست توی کتابخانه‎ام جا مانده است خواهم رفت.

باید بگویم جویس را پسندیده‎ام!

 

وقتِ خواندش دو مشکل اساسی داشتم. اول این‎که اصلا نمی‎توانستم چهره‎ی گابریل کانروی را جز در قالبِ علی مصفا جور دیگری تصور کنم، چهره‎ی همسرش را هم جز لیلا حاتمی البته. و البته به نظرم مدلِ شوخ‎طبعیِ خاصِ گابریل، اتفاقا شبیه علی مصفا هم بود. شاید اگر پله‎ی آخر را ندیده بودم، اصلا چنین احساسی نداشتم.

دوم این‎که، توی قصه مدام دنبالِ اتفاقاتِ پله‎ی آخر می‎گشتم. که خب آن هم کمال و تمام نبود. یعنی بخشی از پله‎ی آخر، برداشتی از مردگان بود و نه تمامش. برخلافِ تصورم، آن خطوطی که اواخر فیلم، توسط زنِ خدمتکار از روی کتاب خوانده می‎شود و بخشی از راز فیلم را آشکار می‏کند، اصلا از مردگان نبود. برخلاف خطوطی که توسط همان زن، اوایلِ داستان خوانده می‎شود.

 

توصیه‎ی من، حالا بعد از خواندنِ مردگان: حتما بخوانیدش.

خواندنش، حداکثر دو سه ساعت طول می‎کشد، و ضمن خواندنِ یک داستانِ کوتاهِ مهم از یک نویسنده‎ی مهم، و لذتِ خواندنش، با بخشی از مردم دوبلین هم آشنا می‎شوید.

شاید باز هم در موردش نوشتم.

 

این هم بخشِ کوتاهی از داستان:

«باز موجی از سرور که مهرآمیزتر و لطیف‎تر بود، از قلبش برخاست و به همراه خونِ گرمش در رگ‎هایش دوید. دقایقی از زندگی که با هم به سر برده بودند، مانند فروغ کم‎رنگ ستارگان در خاطر‎ه‎اش جان گرفت. دلش می‎خواست آن لحظه‎ها را به یاد گرتا بیندازد تا او نیز سال‏‎های یکنواخت زندگی مشترک‎شان را فراموش کند و تنها دقایق شور و وجد را به یاد آورد. احساس می‎کرد که گذشت سال‎ها روح خود وی و گرتا را خرد نکرده بود. بچه‏‎هاشان، نوشته‎هایش و گرفتاری‎های خانه‎داری گرتا، فروغ مهرانگیز زندگی را در آن‎ها خاموش نکرده بود. در نامه‎ای خطاب به گرتا چنین نوشته بود: چرا واژه‎هایی نظیر این‎ها چنین سرد و کسالت‎آور است؟ آیا به این علت است که واژه‎‎ای لطیف و ظریف نمی‎توانم پیدا کنم که شایسته‎ی نام تو باشد؟»


مردگان

 

* این یادداشت دوشنبه، هجدهم فروردین 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

گروهی اولیسِ جیمز جویس را بزرگ‎ترین رمانِ قرن بیستم می‎دانند. رمانی که سال‎هاست توسط منوچهر بدیعی به فارسی هم ترجمه شده ولی هنوز مجوز انتشار پیدا نکرده‎است. البته فصل هفدهمش در انتهای کتابی دیگر از انتشاراتِ نیلوفر و با ترجمه‎ی منوچهر بدیعی، چاپ شده است.

چهره‎ی مرد هنرمند در جوانیِ جویس که شخصیت اصلی‎‎اش همان شخصیت اصلی رمان اولیس هست، چند سالی‎ست که توی کتابخانه‎ام در انتظار خوانده شدن مانده. قبلا یکی دو داستان کوتاه از جیمز جویس خوانده‎ام که حالا اسامی‎شان را به یاد نمی‎آورم. و چیزی هم از آن‎ها به خاطر نمی‎آورم.

این که مردگان شد سومین انتخاب لذت‎ها (البته از روی تصادف است که اسامی هر دو کتاب انتخابیِ تا حالای لذت‎ها به مرگ ربط دارد!) به فیلم پله‎ی آخرِ علی مصفا مربوط است که توی عید تماشایش کردم و دوستش داشتم و برداشتی از این کتاب بود و البته از مرگ ایوان ایلیچ تولستوی.

شده یک دفعه دلتان بخواهد کاری را انجام دهید؟

از وقتی که خدمتکارِ مادرِ پیرِ پزشکِ پله‎ی آخر، چند خطی از مردگان را از مجموعه داستان دوبلینی‎های جیمز جویس برای او می‎خواند تا به عنوان درمانی برای جلوگیری از آلزایمر تایپش کند، دلم خواسته که آن را بخوانم. بعد که حرف لذت‎ها شد، این میل بیشتر و بیشتر شد.

تا پیشنهادش را به دنیا دادم، به شکل جالبی خود کتاب هم پیدایش شد!

 

خب...

مردگان رمان نیست. یک داستانِ کوتاه است، در واقع آخرین و بلندترین داستان مجموعه‎ی دوبلینی‎ها، که توی نسخه‎ی پی‎دی‏‎افِ اسکن‎شده‎ی کتاب 55 صفحه است. دوبلینی‎ها ترجمه‎ی پرویز داریوش است و اولین انتشارش سال 1346 است. و مثل همه‎ی ترجمه‎های آن سال‏‎ها احتمالا لحن و کلماتش با لحنِ رایج این سال‎ها تفاوت دارد. نسخه‎ی چاپ‎شده‎ی کتاب مردگان که به دستِ من رسیده، ترجمه‎ی جدیدتری دارد و کتاب باریکی‎ست که فقط شامل مردگان است.

پیشنهاد اصلی و ترجیح ما تهیه‎ی نسخه چاپی کتاب‎هاست. ولی اگر سخت بود، نسخه‎ی پی‎دی‎افِ دوبلینی‎ها را سرچ و دانلود کنید و در سومین لذت، همراه ما باشید.

پیشنهاد می‎کنم پله‎ی آخر را هم ببینید. شاید یک روز یکی از لذت‎هایمان شد.

خب... مردگان برای ما هم، مثل یک هندوانه‎ی سربسته است. تا اول اردیبهشت فرصت داریم تا بخوانیم و ببینیم دوستش داریم یا نه یا...

و در موردش بنویسیم.

البته فرصت شما تا همیشه باقی‎ست. اما دوست داریم حالا، همراهی‎مان کنید.

 

* اگر توی وب‎سایت‎تان در مورد هر کدام از لذت‎های این‎جا نوشتید، خوشحال می‎شویم لینکش را برای به اشتراک گذاشتنش، به ما بدهید.

 

* موضوعات قبلی همیشه باز هستند.

 

بعدانوشت: فکر کردم خوب هست اگر خلاصه‎ی پشت جلد این کتاب را برای شما بگذارم:

«این داستان صرفا بیان تعدیل و تصحیح است، که در روابط میان شوهر و زنش در یک شب پدید می‎آید و این به واسطۀ آن است که زن در مجلس مهمانی خانوادگی از شنیدن سرودی تغییر حال می‎دهد و شوهر آن تغییر حال را درک می‎کند و به حق مربوط بدان می‎داند که زمانی زنِ او را دیگری می‎خواسته است. اما داستان را بخوانید و ببینید با وجود این توضیح، به همین سادگی است یا کشف معنی در آن لطفی دیگر دارد.»


چه بهتر که با شجاعت..


یادم نمی آید قبلا کدام کارِ پرویز داریوش را خوانده ام، اما می دانم که از ترجمه اش لذت نمی برم. و هر چقدر از ترجمه ی او لذت نمی برم، از توصیفات عالی جیمز جویس، حظ می کنم..!
مردگان را دوست داشتم.. و این دوست داشتن باعث شد دلم بخواهد اولیس را هم بخوانم. داستان، ساده بود. ساده و در عین حال کشش دار. و من دقیقا نمی دانم چه چیزی در قلم جویس وجود داشت که از همان خط اول مرا به دنبال خودش کشید و خسته ام نکرد. از اولین کلمه و اولین شخصیتی که وارد داستان شد، لیلی، تا آن برف سنگینِ بی سابقه .. تک تک اعضای جشن .. حس غریب گابریل به گرتا.. و فضا سازی خیلی خوبش.
چیز دیگری که در این داستان ازش لذت بردم، بی قضاوتی نویسنده است. تمام داستان به روایت می گذرد و خبری از خوب یا بد نیست.. همه چیز در پی مفهومی بارز و عمیق می گردد: مرگ. که از همان ابتدای داستان هم گوشه و کنار بهش اشاره می شود..و بالآخره این کشف و شهود ها و این اشارات، در جایی بهم می پیوندند.

داستان آن قدری ساده و گزیده گو بود، که من هم نخواهم درباره اش پر حرفی کنم. :)
 
« از هوای اتاق شانه هایش یخ کرد. با احتیاط خود را زیر لحاف کشید و کنار زنش دراز کشید. یکایک، همه می رفتند. چه بهتر که با شجاعت، و همراه جلال علاقه و محبت به آن دنیا برویم، تا خرد خرد و بر اثر کثرت سن پژمرده شویم و درگذریم. گابریل به فکر آن افتاد که چگونه زنی که کنار او خفته بود سال ها تصویر چشمان معشوق خود را آن گاه که به او گفته بود نمی خواهد زنده بماند، در صندوق سینه حفظ کرده بود... »
 
- از متن کتاب -

+ لیلی تکه ای که نقل کرده بودی، از بخش های دوست داشتنی کتاب بود..:)

+ نسخه ای که من خواندم، ترجمه ی پرویز داریوش بود.


-----------------------


منتشر شده در 4 اردیبهشت ماه 93


سال بلوا


معروفی را با سال بلوا و سمفونی اش می شناسم و به نظرم.. روایت گرِ بی نظیر جبری ست که آدم های قصه اش در زنجیر فارغ از آزادیِ شهرشان.. خانواده شان.. حکومتشان.. تحمل می کنند. سال بلوا روایت گر تلخکامی ها، سیاهی ها و جبر ست.
داستان از زبان دو راویِ دانای کل و نوشا ( شخصیت زن قصه ) بیان می شود و چه هنرمندانه و بدیع است این روایت.. این فضاسازی.. این سیال ذهن.
سال بلوا را نه به خاطر سبک خاص و بدیعش، نه به خاطر آدم هاش و فضای تاریکش، که به خاطر حس فوق العاده ای که بعد از خواندن آخرین شب و آخرین خطوط کتاب نصیبتان می شود، توصیه می کنم. حتی از همین حالا می دانم وقتی تمام بشود دلتان می رود که دوباره دست بگیریدش و فصل های ابتدایی را که ممکن است، ممکن است مثل من بی حوصله خوانده باشد، از نو و این بار با چشم هایی که از شگفتی کتاب برق می زنند بخوانید!
سال بلوا قصه ی یک شهر است. شهری در اواخر حکومت رضا خان و جنگ جهانی دوم، که مسئولینش سرِ برپایی « دار » بحث می کنند و تصمیم می گیرند. سال بلوا قصه ی نوشا ست، با آن اسم قشنگش و روایت خوب معروفی از زبان او. نوشا دختر سرهنگ نیلوفری که پدرش آرزو داشت ملکه بشود.. نوشا ملکه نشد. زن خوشبختی هم نشد. مادر هم نشد. حتی به اندازه ی هفده سالگی اش هم ، قدِ آرزوهای خودش و پدرش نشد... نوشا از همان اول کتاب زن دکتری دوست نداشتنی به اسم معصوم است و از همان ابتدای کتاب دوستش ندارد و همه ی آرزوها و دنیایش سیاه شده ست و از همان ابتدای کتاب عاشق حسینا ست...
عاشق حسیناست نوشا. حسینا که کوزه گر است و بوی خاک می دهد. عاشق انتهای آن کوزه گری و عشق بازی اش با حسینا. بوی خاک حسینا. خطر با حسینا...
خود را به آب و آتش زدن برای حسینا...؟ نه. نوشا زن سر به راه و مطیعی ست. یک بار می جنگد، دو بار می جنگد، دیگر نه بلد است نه توانش را دارد.. نوشا زن مبارزه های بزرگ نیست. آن هم برای مردی که : تا سر حد مرگ دوستش داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست او را به چنگ آورد...
 
دوست دارم یکی از لذت های مرداد ماهِ مان سال بلوا باشد.
 
 

 
- مگر آدم های نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر ا از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم ؟
 
- وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصله ای! این موها ، این چشم ها... خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم..
 
* خواهش می کنم شما هم مثل من و سابی، نوشا را از یاد نبرید. آخر نوشا خیلی غریب است..
-  کوچولو، من را از یاد نبر. من خیلی غریبم.


----------------------------


منتشر شده در پنجم مرداد 93

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
این می تواند یک لذت واقعی باشد!
بله! :)
با این اسم معرکه که البته اگر اشتباه نکنم در ایران، عنوان دیگر این مجموعه داستان ( نه داستان ) از سلینجر هست و اتفاقا به نظر من علی رغم فوق العاده بودنش، خودِ داستان آنقدرها دِین اسم را ادا نمی کرد.
کتاب را اتفاقی پیدا کردم و دلبسته ی نامش شدم و بعد شیفته ی نگارشش. سلینجر را با ناطور دشت می شناسیم اما به نظر من اگر کسی حالا حوصله ی خواندن داستان های بلند ندارد و از او هم چیزی نخوانده، این مجموعه را از دست ندهد. تضمین می کنم اولین داستان را، اصلا همان اولین خطوط را که بخوانید، دنبالش می افتید و خوشتان می آید. بس که این نگارش و این نگاه گیرا و هیجان انگیز و جالب است! بله، فکر می کنم « جالب » از بهترین صفاتی ست که می شود به جی. دی. سلینجر داد. نویسنده ای منزوی و اجتماع گریز که این ویژگی ها را در شخصیت هاش هم منعکس کرده و وای از شخصیت ها و فضاسازی ها...
نمی دانم.. شاید این مجموعه برای کسی که می نویسد ، جذاب تر از خواننده ای عادی باشد. واقعا نمی دانم و دوست دارم نظر شما را هم بدانم. اما برای ذهنی که قصه ساز و حادثه ساز و شخصیت پرداز است.. برای ذهنی که با دیدن آدم هایی عادی شاید به بهانه ی حرکتی، حسی، جمله ای، قصه ها در ذهنش می پروراند..، خواندن از سلینجر تجربه ای بی نظیر باشد! حتی استفاده ی خاصش از آدم ها در قصه های متفاوت. داستان ها را که می خوانی، انگار داری روی سطحی صاف راه می روی.. بعد یکهو زیر پات خالی می شود و حفره... کمی جلوتر، دوباره عمیق می شود سطح صاف. داستان هایی که عمق ندارند. فضاسازی هایی دوست داشتنی و زاویه ی دیدی دوست داشتنی تر دارند، خواننده اما در انتهای هر داستان انگار باورش نمی شود که اینجا نقطه ی پایان است. شاید هنوز منتظر است باز هم بخواند تا به نقطه ی اوج بهتری برسد. اما.. سلینجر همین طوری ست. صفحه ای صاف، که در لحظه هایی عمیق می شود و فرو می رود. و آن لحظه ها درست اتفاقی هستند در شخصیت ها. گفته ای، توصیفی، نگاهی.. چیزی که به تو این فرصت را می دهد تا شخصیت ( مثل سیمور گلسِ از جنگ برگشته ) در ذهنت رنگ بگیرد و ماندگار شود تا بعد سر فرصت، وقتی حتی حواست نیست، در ذهنت راه بیفتد و خودش را نشان بدهد و... بیافتی دنبال اینکه چه شگفت است شخصیت پردازی و آشنایی با آدم های قصه ای که خیال می کردی چقدر عادی و بدون حرف اند، تنها با چند نقطه ی عمیق.. با چند گِرای کوچک..
دلپذیر است نگارش سلینجر و ترجمه ی اجمد گلشیری و دلپذیرتر است زاویه ی دید متفاوت نویسنده.
بخوانید و هرگز پشیمان نشوید. من تا به حال پنج قصه اش را خوانده ام. گمان نمی کنم بشود یادداشتی روی این قصه ها نوشت اما قطعا اینجا می نویسم که کدام قصه و کدام شخصیت را دوست تر داشتم. شما هم بنویسید.
 
 
 
* این کتاب را  انتشارات ققنوس منتشر کرده.

* اینقدر کم کار و کم حرف نباشید!


-------------------------------



منتشر شده در هفدهم مردادماه 93


کاش دنیا این‎همه آدم عاقل نداشت!*

* این یادداشت شنبه، شانزدهم فروردین 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.


 دلم میخواهد فقط یک گوشه بنشینم و باقی را بسپارم به «مرگ‎‌بازی» تا شاید روی پای خودش بایستد و حفظ آبرو کند. حالا فقط می‎‌توانم سکوت کنم و به کارهای بعدی فکر کنم و امیدوار باشم که مخاطبان مرگ‎‌بازی هم، مثل من، چند داستان از این 9 داستان را دوست داشته باشند و خاطرات و دغدغه‎‌ها و زندگی خودشان را توی این داستان‌‎ها پیدا کنند؛ و مگر جز این، کار دیگری هم از دست من برمی‌‎آید؟

 نه آقای رضایی‌زاده. کار دیگری از شما بر نمی‎آید. سهم شما تا همان جا بود؛ تا خلق آن دنیا... باقی‎اش سهم ماست.

*

وقتی که دنیا مرگ‎بازی را برای اولین لذت‎مان انتخاب کرد، اولین سئوالی که به ذهنم رسید و بعد از چند ساعتی از خودش هم پرسیدم این بود: خب، حالا من چه‎جوری مرگ‎بازی رو بخونم؟

مرگ‎بازیِ من همان روزها، طی یک بازیِ جذاب، نه از این مرگ‎بازی‎ها!، به امانت رفته بود!

و من مجبور شدم برای نوشتن درباره‎ی آن به حافظه‎ام رجوع کنم. همان هم خوب است. نشان می‎دهد «بعضی» از قصه‎هایش، و نه همه، آن‏قدر ماندگار هستند که هنوز هم توی خاطرم، خاطره‎ای خوب از خواندنشان به جای گذاشته‎اند... هر چند که خاطره‎ای که خواندن‏شان با آن گره خورده است...

خواندنِ مرگ‎بازی مالِ چهار سال و نیم پیشِ من است. آن وقت‎ها که همیشه در حال خواندن بودم. همیشه. حتا توی مراسم ختم مادربزرگم. حالا نه توی خودِ خودِ مراسم. ولی واقعا تویِ خودِ خودِ مراسم. همان‏‎وقت که صدای قرآن و بوی مقدماتِ حلوا پیچیده بود، که همه در حال تماس گرفتن با این و آن و خبر دادن و در حال تماس گرفتن و تدارک مراسم بودند... همان‎ صبحی که همه توی شوکِ مرگِ نیمه‎شبِ قبل بودند، من، مچاله شده توی اتاقِ عقبی، بین کلی لباس و کیف و... مرگ‎بازی می‎خواندم. که اصلا مخصوصا، به خاطر نامِ مرگش، برای آن روز انتخابش کرده بودم. برای بازی با مرگی که دلم می‎خواست حداقل آن روز، یک شوخی تصورش کنم. شاید برای همین همه‌‎ی این مجموعه‎ی کوچک، به خصوص آخرین قصه‎اش برای من بدجوری با مرگ و حس از دست دادن و دلتنگی گره خورده‎اند... هر چند شاید مرگ‎شان خیلی هم مرگ نبود... مطابقِ آن تصور هولناکی که از مرگ داریم، که گاهی شوخ و شنگ هم بود... مثل فرشته‎ی عجیب و غریبِ مرگش. مگر شاید همان دو قصه‎ی عاشقانه‎ی پر از غمِ و دلتنگی‎ غریب و حسرتِ عشقِ رفته‎اش. که بیشتر از تمام قصه‎های مجموعه به دلم نشستند و دلم را خالی کردند. حتا همان وقت و توی همان شرایط هم. ماه امشب در می‎زند و مرگ‏‎بازی، که برای ما نسلِ عشقِ نوستالژی، پر از نوستالژی‎های دردناکِ لعنتی‎ هم هستند. و چه گره‎ای خورده این نوستالژی با غم و حسرتِ عشق...

این اولین باری‎ست که طی یک قرار «باید» در مورد یک کتاب بنویسم. قبلا هیچ بایدی نبود. خیلی کتاب‏‎ها بودند که به خاطر نبودنِ این اجبارِ دلپذیر هیچ چیزی در موردشان ننوشتم تا که خاطره‎شان هم کمرنگ شد. که البته به خاطر تنبلی زیاد هم اتفاق افتاد. البته قبلا در مورد مرگ‎بازی نوشته بودم. اخیرا اینجا و اینجا. قبل‎ترها هم جاهایی دیگر.

این‎جا هم قرار نیست که نقد کنیم. قرار است از حس و حال‎مان در مورد یک کتاب بنویسیم. یا هر چیز دیگری که دلمان خواست. اصلا شاید فقط دلمان خواست بنویسیم؛ از این کتاب متنفرم. یا عاشق این کتابم. یا.... بی‎دلیل. اصلا مگر دوست داشتن یا نداشتن هم دلیل می‎خواهد؟

من معمولا مجموعه‎های داستان را دوست ندارم. هر چند کتابخانه‎ام پر است از مجموعه‎های داستان کوتاه. ولی بین همه‎ی مجموعه‎ داستان‎هایی که خوانده‎ام، دور از واقعیت نیست اگر بگویم همین مرگ‎بازی را بیشتر از همه دوست داشته‎ام. و واقعا دوست داشته‎ام، نه در قیاس با سایر مجموعه‎های داستان کوتاه. این کتاب و قصه‎هایش بدجوری به دلم نشسته بودند. این... مالِ منِ چهار سال پیش است. در طی این مدت فقط امشب ماه در می‎زند را یکی دوبار دیگر خوانده‎ام. بقیه‎شان مال همان وقت‎اند. البته که الان دلم خواست دوباره بخوانمش و وقتی که خواندم، شاید باز هم در موردش اینجا نوشتم. می‎شود... محدودیتی نیست. این‎جا قانونِ خاصی ندارد. شاید با دوباره‎خوانی‎اش نظرم خیلی فرق کرد. بیشتر از چهار سال و نیم گذشته!

پدرام رضایی‎زاده را قبل از مرگ‎بازی از ناتورش می‎شناختم. ناتور و یادداشت‎هایش توی مطبوعات و البته مهندس عمران بودنش (چه سری‎ست که خیلی از نویسنده‎های جوان این سال‎های ما مهندس عمران‎اند؟ ارتباط بین عمران و ادبیات را خودم باید کشف کنم! :)) ) و البته اسامی سید رضا شکر‌اللهی و مهدی یزدانی‎خرم به عنوان ویراستاران مجموعه و البته یادداشت‎هایی که در موردش خوانده بودم و اسمِ غریبش انگیزه‎های من برای خواندنش بودند و خوشبختانه دوستش داشتم و بعد از خواندنش اصلا به خودم نگفتم: همین بود؟!

مرگ‎بازی مجموعه‎ای ست که فارغ از فرم و شکل و استاندارد (مگر نوشتن اصلا چهارچوبِ استاندارد دارد؟) و ارزش ادبی و... می‎توانم خواندنش را به دیگران پیشنهاد بدهم و مطمئن باشم که حداقل یکی دو قصه از مجموعه‎ی قصه‎هایش هست که دوست داشته باشند.

ضمن این که نثر و نگارش و انتخاب کلمات و جمله‎هایش را دوست دارم. دقیق است. برای هر کلمه و جمله‎ای که نوشته وقت صرف کرده. انرژی گذاشته. باری به هر جهت ننوشته و جمله‎هایش به هم ربط دارند و همه در خدمت کلیتِ قصه‎اند. پیچیدگی‎های قصه‏‎هایش هم گیج‎کننده و بی‎ربط نیستند... ظاهر نوشته‎اش هم (اولین چیزی که در برخورد با هر اثر مکتوبی، توی ذوق من می‎زند یا جذبم می‎کند) تمیز و آراسته است. که البته همان چیزی‎ست که آدم انتظار دارد از پدرام رضایی‎زاد‎ه‎ی صاحبِ وب‎سایتِ ناتور و از رضا شکراللهی و مهدی یزدانی‎خرم.

من هیچ‎وقت از خواندنش پشیمان نشدم. هر چند دو سه داستانِ این مجموعه را اصلا دوست نداشتم!

فانقار، دفترچه‎‌ی کوچک خاطرات من، سیگار نیم‌‎سوخته‌‎ی روی دیوار، خورشید گرفتگی، ماه امشب در می‎‌زند، آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته‌‎ای؟، یک روز آفتابی برای جغد، در خیابان برف می‎‌بارد یا وقتی آسمان ابری است، یا اگر در خیابان برف نبارد پس کجا؟ و مرگ‎‌بازی اسامی داستان‎های این مجموعه‎ی کوچکِ 73 صفحه‏‎ای هستند.

«سنگ قبرهای شکسته، سنگ قبرهای کهنه و بی‎رنگ و لعاب، سنگ قبرهای فراموش‎شده این‎جا، سنگ‎ها به بودن آدم‎های زیرشان معنا می‎دهند، دنیای ناتمام‎مانده‎ها و ناممکن‎ها.

دراز کشیدی روی یکی از سنگ قبرهای شکسته، دست‎هایم را حلقه می‎کنم دور کمرت، چشم‎هایت را می‎بندی عابران پیاده نگاه‎مان می‎کنند اما خودت را کنار نمی‎کشی، نفس هم نمی‎کشی، خاک زیر بدنت نرم شده است.»

...

«وقتی کسی نداند که کجا و چه‎‌طور همه‌‎چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره‎‌ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود به یادت بیاورد همه‌چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته.» (داستان مرگ‎بازی)

 

بغضِ من هم آخر کتاب ترکید... با کتاب... شاید هم به خاطرِ جبرِ زمان و مکانی که در آن قرار گرفته بودم...


شاید هم به خاطر آن صندلی لهستانی خالی‎مانده... شاید هم به خاطر حسرتِ همه‎ی جاهای خالی‎مانده... تا ابد    ..

و

این یادداشت شاید دنباله‎ای داشته باشد.

 

راستی آقای رضایی‎زاده...

من چند داستان این مجموعه را دوست داشته‎ام. ماه امشب در می‎زند و مرگ‎‏بازی را «خیلی» دوست داشته‏‎ام.

مرسی

 

راستی دنیا... یادت هست با مرگ‎بازی و ماه امشب در می‎زندش و کافه بلوط قراری داشتیم؟ حیف شد. سوخت!

 

 *از متن کتاب (داستان ماه امشب در می‎زند)