اگر سبکی تحملناپذیر هستی (بار هستی)، یا هر کدام از کتابهای (نمیگویم رمانهای) کوندرا را خوانده باشید، حتما میدانید که «ماجرا» و «قصه» کمترین سهم ممکن را در آثار کوندرا دارند. یعنی، اگر قرار باشد، قصهی هر کدام از آنها گفته شود، ماجرایی ساده و چندخطی، بدون جذابیتی خاص، در برابر کل اثر، از کار درخواهند آمد.
آنچه که در آثار کوندرا مهم است، و عامل جذابیت، نه صرف قصه و ماجرا، که فلسفه و درون و ذهنیات جهان اثر و ابعاد گستردهی فلسفی، اجتماعی، روانشناختی و سیاسی آنهاست.
پس، اگر به عنوان فیلمی بر اساس شاخصترین اثر کوندرا به The Unbearable Lightness of Being نگاه کنیم، حتما سرخورده خواهیم شد. چون در این فیلم 171دقیقهای، نه اثری از جهان یکتای آثار کوندراست و نه اکثر قریب به اتفاق شخصیتها، ربطی به شخصیتهای کوندرا دارند. البته من این را، اینبار، وقتی که با فاصله از خواندن کتاب، به تماشای فیلم نشستم، بیشتر و با وضوح مشخصتری فهمیدم. بار قبل (یک بار هم، بار اول در واقع، سالها پیش، فیلم را، بدون اینکه بدانم ربطی به کوندرا و مشهورترین اثرش دارد، تماشا کرده بودم. شاید بدون اینکه اصلا در مورد کوندرا چیزی بدانم حتا!)، شاید با توجه به نزدیکی مطالعهی کتاب و دیدن فیلم، اختلاطی بین جهان دو اثر به وجود آمده بود و خالی و لخت و غریبه بودن آدمهای فیلم، مخصوصا توما، با شخصیتهای کتاب را، درک نکرده بودم.
این بار اما، با توجه به فاصلهای که از کتاب و شخصیتهایش گرفته بودم (بار هستی را تنها یکبار، چند سال پیش خواندهام)، به نظرم همه چیز مشخصتر بود. درستتر این است که، باید بگویم، به نظر من، جز قصه و ماجرا (آن هم نه کاملا) که سهم زیادی در کتاب کوندرا ندارند، بین این دو، قرابتی وجود ندارد.
پس، همین اول، بهتر است حساب فیلم را از کتاب، کمی تا قسمتی جدا کنیم و به فیلم، نه از وسط خطوط کتاب، که به صورت اثری کمابیش مستقل نگاه کنیم.
با وجود همهی سبکی تحملناپذیر هستیِ کوندرا نبودنِ فیلم، فیلم را دوست دارم.
از بین همهی شهرهای اروپایی، دیدن و زیستنِ کوتاهمدت در دو شهر را بیشتر از بقیه دوست دارم. رویای پراگ و پاریس. و جالب اینکه، پراگِ فیلم کافمن، پاریس است. پاریسی که شبیه پراگِ تصویر شده است. و چه تصاویر چشمنوازی.
فیلمبرداری و تصاویر و قابهای فیلم را دوست داشتم. موسیقی را هم.
و بازی بازیگران را (با توجه به اینکه شبیه نبودنشان به شخصیتهای کوندرا، کمتر از هر کسی، به بازیگرانش مرتبط است)؛ به خصوص لنا اولین، که نقشِ شخصیت محبوب من در اثر کوندرا، سابینا را بر عهده دارد. دنیل دیلوئیسِ همیشه عالی و بینقص (هر چند که هیچ ارتباطی به تومای کوندرا نداشته باشد (تاکیدی چندباره)) و ژولیت بینوشِ جوانی که احتمالا، نقشآفرینیاش در نقش ترزا، یکی یا شاید مهمترین دلیل دوست نداشتنش از طرفِ من باشد. البته، این بار، کمتر از بار قبل، دوستش نداشتم. توی کتاب و فیلمِ منسوب به آن کتابی که سابینایی وجود دارد، دوست داشتنِ هر زنِ دیگری، به خصوص اگر به نوعی، رقیب او باشد، برای من، سخت است و دوست نداشتنش راحت. هر چند، توی شخصیتِ ترزا هم، حتما بخشی از من (منِ وجودی هر زنی) وجود دارد. اصلا خاصیت شخصیتهای کوندرا همین است. اینکه، هر کدام، انگار آینهای به دست گرفتهاند و بخشی از ما را، به ما نشان میدهند. و در رمانی مثل سبکی تحملناپذیر هستی، وفورِ این آینهها، در دستِ شخصیتهای اصلی، تکلیف مخاطب را با آنها، سختتر میکند. که آیا تومایی، یا سابینا یا ترزا یا...؟
گاهی تومایی، گاهی سابینا، گاهی ترزا... گاهی حتا فرانتس...
بهار پراگ... پراگِ رویایی... پراگِ دربند... ژنو... هجوم ارتش شوروی کمونیست... مبارزه... تبعید... خفقان... خیانت... تفتیشِ عقاید... همراه شدن با جریانِ آب... پشت پا زدن به باورها و آرمانها... عشق... رقص... مهمانیهای پرشور... هوس... دوستی... تردید... ترس... فرار... مهاجرت دستهجمعی... اجبار... تن دادن به... خوشبختی... تنهایی... استیصال... حسادت... رقابت... محاصره... موسیقی... سرخوشی... عذاب... عکاسی... عکس... خیابان... آدمها... زندگی... زندگی... کتاب... کتاب... کتاب... وفور کتاب... همهجا کتاب... همهجا آدمهایی که با کتابها زندگی میکنند و لذت میبرند...
کافی نیست؟ یک فیلم، باید چه چیزهای دیگری داشته باشد برای خوب بودن؟
*
صحنهی برگزیده؛ شاید نه بهترین، ولی یکی از صحنههایی که دوست داشتم و وقت تماشای آن فکر کردم حتما به آن اشاره کنم، مهمانی گولم است، اولین مهمانی فیلم، همان که با حضور کمونیستهاست و اولین حضور توما با ترزا در میان دوستانش و بعد بازی سرخوشانهی شناسایی عیاشها از روی قیافهشان، اظهارنظرِ توماس در مورد اودیپ و شباهتشان به کمونیستها و بعد همهگیر شدنِ رقصِ سرخوش و شادمانهای که روسها و کمونیستها را از مهمانی فراری میدهد.
*
ـ بعضی آدمها هیچوقت عوض نمیشوند. بعضی آدمها همیشه عیاش هستند.
ـ از کجا میشه تشخیص داد؟
ـ همیشه از خودم پرسیدم میشه از چهرهی مردها تشخیص داد؟ میشه از روی صورت آدمها قضاوت کرد که عیاش هستند یا نه؟
*
توماس: فکر میکنی دارم کار احمقانهای انجام میدم؟ شاید اینطوری باشه، چطور ممکنه بدونم؟
سابینا: در مورد چی داری حرف میزنی؟
توما: ترزا... اگر من دو تا زندگی داشتم، با اولی میتونستم اون رو دعوت کنم به خونهام و تو زندگی دوم از خونه میانداختمش بیرون. اینطوری میتونستم ببینم و مقایسه کنم که کدوم یکی کار درسته. ولی ما فقط یکبار زندگی میکنیم. زندگی خیلی سبکه. درست مثل یک طرح کلی که ما حتا نمیتونیم پرش کنیم. درستش کنیم و یا حتا بهترش کنیم. وحشتناکه.
*
برای چندمین بار، تماشا یا خواندنِ یک اثر، پر رنگِ و با شدت به من یادآوری کرد که تاریخ، مدام، مدام، مدام، تکرار میشود... حتا شده در کوچکترین وجوهش...
*
حال ترزا، وقتی میبیند عکسهایی که گرفته، وسیلهای شدهاند برای شناسایی معترضان...
*
کارگردان فیلیپ کافمن، محصول سال 1988، بازیگران دانیل دی-لوئیس، ژولیت بینوش، لنا اولین
* از فیلم
* این یادداشت پنجشنبه، ششم آذرماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
آنهایی که من را میشناسند، احتمالا میدانند که خداحافظ گری کوپر، یکی از محبوبترین کتابهای زندگیام هست. این را کسی میگوید که از چهارسالگی رمان میشنیده و از هفتسالگی میخوانده و تا هجدهسالگی تعداد زیادی از رمانهای کلاسیک ادبیات جهانِ به فارسی ترجمهشده تا آن زمان و تعداد زیادی رمان غیرکلاسیک دیگر را خوانده بوده.
این را کسی میگوید که لیدی ال و زندگی در پیش رو، به نظرش آنقدر معمولی آمده بودند، از خواندنشان آنقدر توی ذوقش خورده بود، که اگر یک اتفاق باعث نمیشد، کلا قید رومن گاری خوانی را میزد. (رومن گاری، امیل آژار یا هر نام دیگری که بر روی خودش گذاشته باشد!)
اتفاق، اتفاق فرخندهای بود! (فرخنده از آن لغتهاست که احتمالا برای اولین بار توی زندگیام به کارش بردهام!)
تا این حد که، تعداد «خداحافظ گری کوپر»هایی که تا به حال هدیه دادهام، از دستم خارج شده است و حجم توصیههایی که به خواندنِ این کتاب کردهام هم!
پس طبیعیست که این کتاب یک روز سر از اینجا در بیاورد. چه زمانی بهتر از حالا، وسط این شلوغیها... وسطِ این کمخوابیها... وسطِ این فرمولها و روابط و...
چه زمانی بهتر از حالا، برای یک تنفس کوتاه... نوشتن از کتابیکه...
خواندنِ این کتاب، لذتِ بینظیری را نصیب من کرد.
البته این سوال همیشه برای من باقی خواهد ماند که آن چند کتابی که توی آن دورهی زمانی خواندم و همهشان در لیست تاپهای من جا گرفتند زیادی خوب بودند، یا حالِ من آن موقع زیادی مهیای به دل نشستن آنها بوده است... زیادی مهیایِ دلچسب خواندنِ کتابها...
خانوادهی تیبو، برادران کارامازوف، خداحافظ گری کوپر، خدای چیزهای کوچک و... (بدون هیچ قصدی برای مقایسهی آنها و ارزش و اعتبارشان) را به فاصلهی کوتاهی از یکدیگر خوانده بودم و همهشان شدند جزو محبوبترینهای زندگی من. برادران کارامازوف که نشست در صدر لیستِ ذهنی من...
برادران کارامازوف و خانوادهی تیبو، البته به خاطر حجم زیادشان (مجموعهی چهار جلدی خانوادهی تیبو، بیشتر از دوهزار و پانصد صفحه دارد و برادران کارامازوف هم احتمالا چیزی حدود نصف این مقدار)، با وجود لذتِ بینظیرشان، نمیتوانند توصیههای مناسبی برای این وبلاگ باشند (هر چند در موردشان حرف که میتوانیم بزنیم با هم.) خدای چیزهای کوچک هم، با وجود لذتِ بینظیر و شگفتزدگی من از کشفش، شاید زیادی برای این وبلاگ تلخ باشد و شاید... (البته توصیهی اکید که میتوانم کنم به خواندنش؟ و لذت بردن از کشفش، و جلو رفتن در کتاب و برداشتنِ لایههای آن تا رسیدن به هستهی مرکزی قصه)... (گفته بودم که خدای آسمان و ریسمان به هم بافتنم؟ البته حتما خودتان تا به حال متوجه شدهاید!)
اما خداحافظ گری کوپر، میتواند پیشنهاد بسیار مناسبی برای اینجا باشد. یک رمانِ نسبتا کوچک، با شروعی طوفانی، آن «بالابالاها»، وسطِ ناکجاآبادطورِ آلپ، و فلسفهبافیهای ذهنی (از دید دانای کل) که تا آخرش دچار تردیدی که زیادی خل و مشنگ هست یا باهوش! (از من بپرسید البته خواهم گفت لنی حتا اگر نابغه هم باشد که نیست، بیگمان رگههایی قوی از خل و مشنگ بودن هم با خود دارد!)
بعد از شروعی طوفانی، لنی و دنیایش از ارتفاعات آلپ فرود میآیند و به شهر و آدمهایی کمی عادیتر برخورد میکنند. جایی که شاید (که من میگویم حتما) لذت ابتدای قصه را نداشته باشد، اما نگاه و حضور لنی، حتا به این دنیای جدی، و حتا به جرم و جنایت، رنگی شوخ و شنگ میزند.
خداحافظ گری کوپر را فقط یک بار خواندهام. آن هم در آن سالِ...
نمیدانم دلم میخواهد یک بار دیگر هم بخوانمش یا ترجیح میدهم خاطرهی آن لذت بکر بماند، اما، به شدت توصیه میکنم به خواندنش. و اگر خواندهاید، بیایید با هم در موردش حرف بزنیم.
این رمان درست چهار سال پس از نوشتهشدنش، توسطِ سروش حبیبی، به فارسی ترجمه شد و شاید در هیچ کجای دنیا به اندازهی ایران محبوب و مشهور نشده باشد
شما را دعوت میکنم به دنیای «مغولستان خارجی»، «سرنوشت یونانی» و «مادگاساکار»... به دنیای شوخ و شنگ لنی...
* حالا که فکر میکنم، دلم میخواهد دوباره بخوانمش.
* کتاب پر از جمله و پاراگراف و حتا عبارت است برای نقل کردن، برای اینجا نوشتن. حیف که وقتش را ندارم. شما بنویسیدشان.
* آشفتگی این پست را، به آشفتگی این روزهایم، ببخشید.
* دلم نمیخواهد اینجا زیادی تعطیل باشد.
* ظهر پنجشنبه ششم آذر، دانشگاه، وسط انجام دستهجمعی پروژه با بچهها
* این یادداشت جمعه، دوم آبانماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
از آنجا که قرار است یک ماهی به درون غار خودم فرو بروم (و البته راه بسیاریست بین قرارهای من و آنچه بعد اتفاق خواهد افتاد!) و از آنجا که بیشتر از یک ماه هست که میخواهم در مورد این کتاب بنویسم و هنوز ننوشتهام، و از آنجا که تجربه ثابت کرده که اگر در مورد چیزی، فیلمی، کتابی، مطلبی، اتفاقی، حرفی، در گرماگرمِ حادثه ننویسم، دیگر هرگز نخواهم نوشت، و گرماگرمِ حادثهی دوبارهخوانی این کتاب هم سپری شده، ولی، کتاب، لذتبخشتر از آن است که بخواهم مثل خیلی کتابها و فیلمهای دیگری که قرار بود از اینجا سر دربیاورند، ولی به دلیل فراموشی یا تنبلی من، درنیاوردند، دستش خالی بماند، تا بامدادِ این روزِ دوم آبان، بیدار ماندهام تا چند خطی، با چشمپوشی از قدرتِ قانونِ گذرِ زمان، در موردش آن بنویسم.
اولین تجربهی سلینجرخوانیِ من برمیگردد به ناتوردشت. از ناتوردشت آنقدر تعریف شنیده بودم، آنقدر بزرگش کرده بودند، آنقدر تحسینش کرده بودند، که خواندنش مثل ریختنِ یک سطل آبِ سرد بود، روی آتشِ اشتیاقم. ناتوردشت، اصلا، در حد و اندازههای انتظاراتِ من نبود. انتظاراتی که دیگران به وجود آورده بودند. خواندنش خوب بود. دوستش داشتم. ولی، لذتش ماندگار نبود. حتا تا بعد از تمام شدنِ کتاب هم باقی نماند. لذتِ خواندنِ جهانبینی و بعضی از تفکرات و حرفهای هولدن کالفیلد، همان وقتِ خواندنشان، به پایان میرسید.
سلینجرخوانیِ من، همانجا میتوانست تمام شود، اگر یک اتفاق باعث نمیشد فرنی و زویی را بخوانم. اتفاقی که به فالِ نیک گرفتمش.
فرنی و زویی، بر عکس ناتوردشت، سلینجر، این نویسندهی باهوشِ مردمگریز و منزوی را برای من، آغاز کرد!
مثل یک عبور بود، از هولدن کالفیلد، به گلسهای نابغه و باهوش و غریب! یک عبورِ البته لذتبخش و فاتحانه.
خانوادهی نه نفرهی گلس، برای من، با فرنی و زویی، شروع شدند. فرنیِ بیست ساله و زویی بیست و پنجساله، آخرین فرزندانِ خانوادهی یهودیِ ایرلندیِ ساکنِ نیویورک، که تمامِ فرزندانش، از همان کودکی، به خاطر هوش و نبوغِ بالایشان، مهمانِ همیشگی مسابقاتِ بچهی حاضر جواب بودند.
سیمور، فرزندِ بزرگ و بتِ خانواده، در سن سی و چندسالگی خودکشی کرده است و جایگاه بت و رهبر معنوی خانواده بودن را، با چند پله تنزل، برای بادی، دومین فرزند خانواده، رها کرده است. والت، یکی دیگر از پسرانِ گلس، در جنگ، در حاشیهی جنگ، کشته شده است. فرنی، دانشجوست و زویی، یک هنرپیشهی تلویزیون. دو فرزندی که دنبالهی همان نبوغ و هوش و غرابتِ گلسها هستند. چیزی که زویی، چندین و چندین بار، توی همان چند ساعتی که قصهاش ادامه دارد، به اعتراض تکرارش میکند: هیولاهایی که آن دو تا (سیمور و بادی) از ما ساختهاند!
داریوش مهرجویی، پری را، براساسِ فرنی و زویی سلینجر ساخته است. براساسِ سرگذشت خاندانِ گلس. علی مصفا، زوییست و نیکی کریمی فرنی. خسرو شکیبایی هم، همزمان نقش سیمور و بادی را در آن فیلم بازی کرده بود.
پری را، خیلی پیش از سلینجرخوانی، دیده بودم. تصویری کمرنگ از فیلمی که توی همان سالهای ابتدای نوجوانی هم دیدنش را دوست داشتم. برای همین، زویی، برای من، وقتِ خواندنِ کتاب، علی مصفا بود. اگرچه فرنی خیلی خیلی کمتر نیکی کریمی بود!
بعد از خواندنِ فرنی و زویی، تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران، سیمور: پیشگفتار را خواندم و خواندنِ آن هم، برای من، همینقدر، شاید هم بیشتر، لذتبخش بود. فرنی و زویی، البته، همیشه برای من، جایگاه کاشفِ لذتِ سلینجرخوانی را یدک خواهند کشید.
وقتی دنیا دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم را پیشنهاد داد، و توی اولین قصه، ناگهان، با سیمور گلسی که زنده بود و مستقیم حضور داشت، نه توی تعریفهای بادی و زویی و دیگران، مواجه شدم، ناگهان هوس سلینجرخوانی، بعد از سالها، در من زنده شده.
دلتنگیها...، البته، با وجودِ چند قصهی شاخص، مثل تقدیم به ازمه با عشق و نفرت، آن چیزی نبود که دلم میخواست و انتظار داشتم. خوب بود، ولی، گلسهای سلینجر، قبلا، انتظار من را خیلی بالا برده بودند.
همان وقت، به دنیا گفتم، فرنی و زویی را بخوانیم. و همان وقتها دوبارهخوانیاش را شروع کردم. کتاب آنقدر کمحجم است که در طولِ چند ساعت به راحتی خوانده میشود. برای من، به خاطر مشغلههایم، خواندنش چند روزی طول کشید. اما، لذتش اگر بیشتر از بار اول نبوده باشد، کمتر هم نبود. آنقدر که، منتظر یک فرصتم، تا دوبارهخوانیِ تیرهای سقف... را هم شروع کنم.
گلسها، در چند داستان دیگر سلینجر و در چند تایی از داستانهای کوتاهش هم حضور دارند. از جمله در چند داستان از دلتنگیها...
فرنی و زویی، ترکیب دو قصه است. قصهی فرنی که نسبتا کوتاه است و چند ساعت ملاقاتِ فرنیِ خسته و پریشانِ از دانشگاه برگشته، با دوستپسرش را حکایت میکند و زویی، که داستانِ بلندتر این کتاب است، شرح چند ساعت سر و کله زدنِ زویی، بعد از بازگشت فرنی پریشان و فروپاشیده و دچار بحران معنویشده به خانه، با مادرش و سپس با اوست.
سر و کله زدنی که میگویم، همان لذتِ عمیق خواندنِ کتاب است. نوعِ نگاهِ این دو به زندگی و آدمها و دانشگاه و مطالعه و درس و مذهب و همه چیز، جذاب و خواندنیست. نوع نگاه گلسها که در بقیهی کتابهای این خانواده هم، وجود دارند. اصلا خواندنِ این آدمهای نابغهی دوستداشتنی، و لذتِ خواندن از نویسندهای که حتما، حتما نابغه است، دلپذیر است. نابغههایی تلخ...
به قول بس، مادر گلسها، این که اون همه هوش و نبوغ به این همه تلخی ختم شود، غمانگیز است. (این نقل به مضمون بود. شاید هم بخشی از حرف مادر گلسها و ادامهاش زاییدهی ذهن من بود!)
توی این کتابِ کمحجم، اتفاق خاصی نمیافتد. همهاش گفتگو و بحث است. پس اگر دنبالِ قصه و حادثه و اتفاق هستید، خواندنِ فرنی و زویی، چندان راضیکننده نخواهد بود. ولی اگر، به دنبالِ خواندنِ یک کتاب خوب میگردید، این کتاب، پیشنهادِ دلپذیریست.
ساختار کتاب، بر گفتگو بنا شده است، آن هم گفتگوی آدمهای باهوش ِ سریعالانتقالی که حاضرجوابی، از کودکی، در آنها نهادینه شده است.
گلسهای سلینجر، برای من، تبدیل شدهاند به نشانِ مخصوص او. جایی که گلسها هستند، هولدن کالفیلد، درخشش و اعتباری ندارد.
* جز یکی دو مورد، همهی فیلمها و کتابهایی که در اینجا معرفی کردهایم را دیدهام و خواندهام. اینکه در مورد بعضیهاشان ننوشتهام، به خاطر همان قانونِ گذر زمان است. وگرنه در مورد بعضیهایشان کلی حرف برای نوشتن داشتم. مخصوصا برای سال بلوا.
شاید، وقتی پیش آمد...
* این یادداشت دوشنبه، چهاردهم مهرماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
پیشنهاد ویژهای که شاید کمی خندهدار و غیرعادی باشد همین هست: غرور و تعصب.
فیلمی که احتمالا همهی شما تماشایش کردهاید و احتمالا خیلی از شماها هم، مثل من، چندین بار تماشایش کردهاید، خیلی از شماها رمانش را خواندهاید و تعدادی از شما، مثل من، چند بار رمانش را خواندهاید.
شاید خیلی از شماها، مثل من، با این فیلم و رمانش، یک عالمه حس خوب و خاطره و نوستالژی داشته باشید.
این یک دوبارهبینی و همفیلمبینیِ مشترک هست. یک قرار مشترک. خیلی دوست داشتم که بگویم، مثلا، همه با هم، بیست و دوم مهر، ساعت پنج بعد از ظهر، همزمان این فیلم را تماشا کنیم و بعد در موردش بنویسیم و حرف بزنیم. در مورد همهی های حسهای خوبمان با این فیلم. هر چیزی. اما خب، تجربهی این وبلاگ، به من نشان داده که اینجور قرارها، حتا با زمانِ کمتر مشخصی، مثلا یک ماه، حتا با دو سه نفر هم، تقریبا نشدنیست.
پس، بیاید توی چند روز آینده، دوباره این فیلم را تماشا کنیم و اینجا، یا توی وبلاگهایتان در موردش بنویسید. حتا اگر فرصت تماشای دوبارهاش را نداشتید هم، دربارهی تجربهی گذشتهتان بنویسید.
اگر شد، تا بیست و دوم مهر بنویسید. اگر نشد، بعدش هم بنویسید.
این یک کادوی تولد مجازیست از طرف ما، برای دنیا.
اما اینکه چرا این فیلم، و چرا دنیا؟ خودش میداند!
***
یونیک، در تیری به چند نشانه در موردش نوشته. و آنقدر مفصل و خوب نوشته، که دیگر چیزی برای گفتن من باقی نگذاشته.
نازلی هم در موردش نوشته: برای دنیا
تولدت مبارک دنیا...
* این یادداشت یک شنبه، سیام شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
از بلوار کرج به کاخ سرازیر میشویم. تو باید بروی به استالین. من باید بروم به فرهنگ. نه به سمت تو میرویم نه به سمت من. من و تو هر کدام اهل خانهیی هستیم. ولی این خانهها ما را صمیمانه دعوت نمیکنند و آزادمان نمیگذارند. این خانهها متعلق به ما نیستند. ما متعلق به این خانهها هستیم... خیابان کاخ تاریک و مهربان است. و پناهدهنده.
*
-... من از همین الان مثل آفتاب میدونم که تو این بازی بردی ندارم. امیدوارم تو برنده باشی.
- اینطوری از من جدا نشو.
- تو تهرون، وسط خیابون جور دیگهیی نمیشه از هم جدا شد.
***
گفته بودیم که خیلی از لذتهای اینجا، لذتهای قبلا تجربهشدهی ما هستند. و از آنجا که تعدادِ این قبلا تجربهشدهها خیلی زیاد است، برای به اینجا رسیدنِ هر کدامشان بهانهای لازم است.
بهانهی به اینجا رسیدنِ این پست، دنیا بود که فکر نمیکنم خودش این کتاب را خوانده باشد. تا تیرماه پارسال که به او پیشنهاد خواندنش را داده بودم نخوانده بود و تصمیمی هم برای خواندنش نداشت. اما، امشب، سر شب، چند خط از خودِ دنیا، من را به یاد این کتاب که به نظرم یکی از بهترین رمانهای فارسیست انداخت. رمانی که اگر ترجمه میشد، شاید حتا میتوانست در ادبیات جهان هم برای خودش، جایگاهی پیدا کند. هر چند شاید هم نه. شاید جذابترین عنصر این کتاب، نثرش باشد که باید دید آیا در ترجمه در میآمد یا نه.
متاسفانه این کتاب، به خاطر جبر زمانه، در همین ادبیات فارسی هم، مهجور ماند.
شب یک، شب دوی بهمن فرسی، در سال 1353 توسط سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک، در 263 صفحه و با قیمت 165 ریال چاپ شد. کتابی که در آن سالها، نتوانست به طور انبوه رنگ بازار را ببیند و پانصد نسخهی چاپشدهی آن در انبار آن انتشارات باقی ماندند تا چند سال بعد و با چند دور چرخیدنِ این گنجینهی پنهان بین صاحبانِ مختلفِ آن ملک، بالاخره، کشف شد و راهی به دستِ علاقهمندان پیدا کرد. این کتاب به دلیل محتوایش، بعد از انقلاب نمیتوانست مجوز نشر بگیرد. نسخههای چاپشدهی سال پنجاه و سهی این کتاب بسیار اندکاند. تعداد زیادی چاپ افست هم دارد و احتمالا بسیاری از دیگرانی که خواندهاندش، مثل من، نسخهی اینترنتی آن را خواندهاند. آن هم نه در فرمت پی.دی.اف. در فرمتِ قدیمیِ DJVU که خواندنش سختتر هم هست.
کشف و خواندنِ این رمان برای من، یکی از آن لذتهای واقعا نامنتظر بود. قاطعانه میگویم قدر و قیمت این کتاب خیلی بیشتر از چیزهایی بود که دربارهی آن شنیده یا خوانده بودم. تا آنجا میروم که میگویم، یکی از بهترین رمانهای فارسی، با ساختاری مدرن که نثر آن برای بیشتر از چهل سال پیش، عجیب و باورنکردنی نو و امروزی به نظر میرسد. باید کمی از این رمان (داستانِ بلند) را بخوانید تا متوجه منظور من، در مورد جلوتر از زمانه بودنِ نثر و ساختار آن شوید.
زاوش ایزدان، نشسته و نامههای معشوقهی سابقش بیبی را یکی یکی، بیترتیب زمانی، برمیدارد و میخواند و میسوزاند. آن هم خواندنی به شیوهی خودش. با ضمایر مخصوص خودش. گاهی آنها را مستقیما میخواند، گاهی در موردشان حرف میزند، گاهی یک عکس یا یک نامه، او را به مرور خاطرهای میکشاند، گاهی خطاب به بیبی چیزی میگوید، و این بدون ترتیب خواندنِ نامههایی که از تاریخِ بالای آنها تقدم و تاخرشان مشخص میشود (نامهها از سال 1962 آغاز میشوند و تاریخ آخرین نامهها سال 1969 است. هفت سال.) ساختار خاصی به داستان داده است.
زاوش، یک عاصیِ تلخِ سرخورده است. آدمی که از همهچیز و همهکس متنفر و عصبانی است. تحمل هیچکس و هیچچیزی را ندارد. چیزی که شاید نمونهاش در ادبیات جهان وجود داشته باشد. و کشف این نمونهی ایرانیاش، آن هم در اثری که بیش از چهل سال از عمرش میگذرد، هیجانانگیز است.
عشقِ داستان هم، عشق و خواستنی خاص است. خاص و طولانی و ممتد و غیرطبیعی و سرشار از دیوانگی و عصیان و سرخوردگی و آشوب و رها کردن و بازگشت و باز رفتن و...
زمانِ زیادی از وقتی که کتاب را خوانده بودم گذشته. شاید خیلی از رشتههای قصه توی ذهنم از هم گسسته باشند. اما، لذتش ماندگار است. لذتی که البته دلنشین نیست. یک لذتِ توام با شگفتی. یک کتابِ عاصی و جذاب و پر از تلخی و سرخوردگی. کتاب پر است، نه، لبریز است از جملاتی که دلت میخواهد بنویسیشان، اگر نسخهی کاغذیاش را داشته باشی، زیرشان خط بکشی، و اگر کسی را داشته باشی، برایش بخوانیشان. به زحمت چند تایی از اینها را برایتان گذاشتهام، از همان یادداشتهای چند سال پیشم، که اگر نخواندید هم، بدانید از چه حرف میزنم. از چه نثری، از چه تفکری، از چه کتابی. تاکید میکنم که به زحمت انتخاب کردهام. توی کتاب، پر است از تکههایی که دلت میخواهد بنویسیشان و دلم میخواست بنویسمشان برایتان.
آنقدر در مورد این کتاب میشود حرف زد...
اگر خواندیدش بیایید و در موردش حرف بزنید. تا من هم از حرفهای شما، به یاد بیاورم و بگویم. از زاوش، از بیبی، از...
از آن هفت سال خواستنِ توام با عصیان...
از آن عصیان... از آن سرخوردگیها...
از...
***
- تنها هستی، در آن شهر بزرگ کسی را نمیشناسی...
و من در این شهر بزرگ تنها هستم چون خیلیها را میشناسم و خیلیها هم مرا میشناسند...
با هیچکس جرئت نمیکنی حرف بزنی،
من هم در تهران جرئت نمیکنم...
*
- حالا تو در تهران هستی. بر عکس همیشه: که تو میرفتی و من میماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی.
*
- تنها هستم. بی تو. بی همه، آسوده و پریشان.
*
-... خب کارت پستی بیش از این جا ندارد. و وقتی کارت پستی انتخاب میکنی، یعنی دلت میخواهد حرف بزنی، ولی حرفی نداری...
*
- اصلا بگذار خیالها را راحت کنم، ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطرات هستند که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمیشوند. ادبیات واقعی همین نامهها هستند که در لحظه زاده میشوند و میمیرند.
*
- ما بسیار میگوییم بی آنکه چیزی به هم گفته باشیم.
*
شجاع باش و مردی را که ترک میکنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده میکند تا احساس پیوندی ریشهدار.
به جای «همیشه اینجا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «اینجا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی میبینی که همیشه آنجا نماندهای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.
درست است، این زمانه، و این زیست، و این آدمیزاد، ما را طوری بار میآورند که هرگز نتوانیم فعلهای یکرو و خالصی برای بیان کارهایمان به کار ببریم. به ما، راضی نیستم، و راضی هستم، یاد نمیدهند. به ما، ناراضی نیستم، یاد میدهند که معنی آن، راضی نیستم [هستم]، است. فرار از این زبان بازاری و موذی و پلید یا جنگیدن با آن اصلا آسان نیست. بنابراین به تو توصیه میکنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی.
*
- اول، و فورا شراب میخوام.
- باید خودت درش را باز کنی.
-همه کار میکنم. ولی نه هر کاری که تو بگی.
*
حالای من برای تو گذشته خواهد شد. شکایت نمیکنم. من گذشته خواهم شد. و شکایت نمیکنم.
*
کار خوبی کردم که خانهام را به تو نشان دادم. حالا تو میتوانی مرا در خانهام مجسم کنی، نه آواره در خیابانها...
*
تو بردی. ولی تو برنده نیستی.
*
من متخصص نادیده گرفتن هستم. و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در این روزگار خودم را یگانه و بیگانه میبینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری هم دارد؟
*
کاملا احتمال دارد که آدمیزاد غالبا فکرهای احمقانه بکند. ولی تو میدانی که من زیر مدار طبقاتی خیابان سپه بزرگ شدهام. خب دیگر، ما مردم زیر این مدار، این عدم رشد اجتماعی، و این بیتمدنی را داریم که با پول زن زندگی نکنیم. چه باید کرد؟!
*
این مرد، مرد بیحرص و ملایم مهربانیست. تاریخ مشروطه و حافظ هم میخواند. ولی من برایش کلیات شمس آوردهام تا از حافظ خلاصش کنم. تا عشق رها و ناخوددار یادش بدهم. اگر دیرش نبود دیوان ناصرخسرو هم برایش میآوردم.
*
بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بیقصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هر چند میدانم که بیقصد و بیخیال آنرا نوشتهای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر میرویم، ما به سفر نمیرویم. من به سفر میروم. تو هم به سفر میروی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آنگونه که تو داری.
*
- من هفت سال با اون زندگی کردم.
- چه حوصلهیی، من که حوصلهشو ندارم حتی هفت سال عاشق باشم. هفت سال زندگی؟! گرچه، بعید هم نیست، هر کسی برای خودش زندگیشو کرده، در ضمن با هم هم زندگی!! کردهاید.
*
من قسمتی از اروپا، و قسمتی از آمریکا را گشتم. و برگشتم. حالا دارم باز چیزهای خودم را مینویسم. خیال میکنم نود و نه درصد همخاکهای ما آنجاها چیزی ندیدهاند. فقط آنجاها بودهاند. مشکل فقط مشکل زبان است. پیشنهاد نمیکنم زبان اسپرانتو را رواج بدهیم. پیشنهاد میکنم زمین را ویران کنیم. که در آن آدمیزاد اسیر زبان و جغرافیاست.
*
- دارم یه کارایی میکنم.
- میدونی اشکال تو چیه؟ باید «یه کارایی» رو بذاری کنار و فقط دنبال یه کار بری.
*
دلت میخواهد آزاد شوی. گاهی فکر میکنی این درست نبود. باید طور دیگری میشد. باید طور دیگری با هم بودیم. آنقدر همه چیز برایت نامعلوم است که هوس مردن میکنی. این دردها را تو خودت برای خودت درست کردی و میدانی که نمیتوانی درمانشان کنی. دلت آنقدر گرفته که حتی دیدن من بازش نخواهد کرد. دیدن من، از لحظۀ اول تا لحظۀ آخرش، همهاش با فکر کردن به جدایی، به رفتن، خواهد گذشت.
...دلت میخواهد آنطور که او تو را میبیند میبودی. نمیداند که اگر پیش او ساکت و آرام هستی برای آن است که به من فکر میکنی. این را هیچکس دیگر هم نمیداند و نباید بداند. تو این درد را در سایه و سکوت خواهی کشید و نخواهی گذاشت کسی از آن برای خودش قصه بسازد...
*
...نمیدانم این خبرها چهجوری پخش میشود. من که پخش نمیکنم. باور کن. اگر این حرفها برای تو بیتفاوت است پس بگذار هر چه میخواهند بگویند. من سعی میکنم گوشم را ببندم. سر راه صداها و خبرها نباشم. اما باور کن که من هیچوقت هوس سر زبان افتادن نداشتهام. دیگر از همه چیز بیزارم. از تئاتر بیزارم. از طراحی بیزارم. از تماشا بیزارم. از تماشاچی بیزارم. و... و... و...
*
رسیدم. به بندری که همه چیز آن، در همه جا، و در هر لحظه، از من میخواهد که آرام نباشم.
*
من حالا اینجا هستم. راضی هستم. میبینی چه شدهام؟ راضی هستم. از تعلق به اینجا و آنجا آزاد شدهام. ولی از این بندر تکان نخواهم خورد. چون همیشه میشود از اینجا رفت.
*
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر میکنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم.
*
- اگه چیزی که بین من و تو بود حقیقت داشت،
سکوت.
- چرا گفتم، بود؟ یعنی قصهی ما داره تموم میشه؟
*
هر چه در دل دارم برایت می نویسم.
عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمیتواند بفهمد. من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آن قدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد. من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
... باور کن، من حس میکردم که این حالت طبیعی نیست. و ادامه نمییابد. تو آنقدر بالاتر بودی، و من هر بار که پیش تو بودم آنقدر خودم را هیچتر میدیدم...
... تو تا این حد بزرگ و عزیز باشی، و در ضمن همیشه حوصلۀ دیدنم را داشته باشی؟
... ولی همیشه فکر میکنم با چه رویی هر روز بیشتر پیش تو آمدم. تا عادت کردی. تا خواستی پیش تو بمانم. آن وقت مثل یک تکه آهن سرد گذاشتم آمدم. چون دیگر جرئت ماندن پیش تو را نداشتم.
حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که در کنار من است گاه آنقدر احمق است که خودم را کمتر از او نمیبینم. و گاهی آنقدر مهربان است که وظیفه خودم میدانم راحت و خوشحالش کنم و نگذارم ناراحتیهای مرا بفهمد. خلاصه یک زندگی حیوانی ابلهانه. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه، قشنگترین و والاترین لحظات را با تو داشتهام. خواهش میکنم ببخش. دارم مهمل میگویم. همهاش بیخود و غلط است. فقط خواستم با تو درد دل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول میزنم. بیخود از مدت صحبت میکنم. احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام. خارج از قلمرو زمان. اینها همه تب و تاب است. ناتوانیست و خالی بودن. اینجا هیچچیز مرا پر نمیکند. تلقین هم نمیتواند مرا پر کند. تو درست فکر میکنی، ریشه من در تمدنیست که ولنگاری با دستورهای اخلاقی آن نمیخواند. اما ضمنا من ولنگارم. اصلا نمیدانم چه میگویم. فقط میدانم که درهم ریختهام. دیگر بس. فعلا بس. قربانت.
* این یادداشت سهشنبه، شانزدهم اردیبهشتماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
اول اینکه، کاملا اتفاقی شد که همهی کتابهای لذتها تا اینجا مجموعهی داستان یا داستان کوتاه بودند. واقعا، داستان کوتاه هیچوقت ترجیح و انتخابِ من نبوده.
دوم اینکه باز هم کاملا اتفاقی بوده که بعد از دو کتابِ اول که مرگ کاملا در عنوانشان موج میزد، هر چند توی یکی بازیگوشانه، اینبار، زندگی در عنوانِ سومین انتخاب، کاملا موج میزند. در کنار مامان، که خود لفظی سرشار از عشق و زندگیست.
و نیچه گریست، یکی از آن کتابهاییست که باید میخواندم و تا به حال نخواندهام. یک زمانی اولین عنوان در لیستِ «باید بخرم»هایم بود. بارها تا برداشتنش از توی قفسهی کتابفروشی پیش رفتهام ولی هر بار بدون آن به صندوق پرداخت رفتهام.
اما... دلیل این پستِ وسطِ راه:
حقیقتش این که وقتی دنیا این کتاب را به عنوان چهارمین لذت انتخاب کرد، یک کمی توی ذوقم خورد. خب نه عنوان کتاب جذبم کرد، نه مجموعهی داستان بودنش، و نه آن توصیفِ «داستانِ رواندرمانگر» بودنش. ولی خب، خوبیِ لذتها برای من به همین است. به همین انتخابهای غیرمنتظره. مثل یک هدیهی غیرمنتظره. مثل کشفهای نامنتظره... مثل جمع کردن لذتهای پیدا و پنهان پراکنده در اطرافمان...
مثل هدیهای که امروز گرفتم. وقتی که برای فقط کاری کردن، شروع به خواندنِ اولین داستان کتاب، همان «مامان و معنای زندگی» کردم و به سرعت جذب آن شدم. داستانی که برای من کاملا غیرمنتظره بود. شگفتزدهام کرد. با خواندنِ اولین خطوط به درونِ آن پرتاب شدم و با سرعت تا انتهایش رفتم.
برایِ من، داستان، جور خاصی جذاب بود. توضیح بیشتری در موردش نمیدهم. باید بخوانید تا متوجهی منظورم شوید. و به قولِ دنیا، پر از تکههایی که دلت میخواهد اینجا نقلشان کنی.
حتا اگر این کتاب را کامل هم نمیخوانید، خواندنِ حداقل اولین داستانش که کمتر از بیست صفحه هست، توصیهی من به شماست. تصور من این است، که انگیزهی خواندنِ بقیهاش را، خودش به همراه میآورد.
مامان و معنای زندگی را بخوانید. بهخصوص توی این روزهایی که فاصلهی بین روز مادر و روز پدر است. و آخرش شاید، شما هم، مثل من مجبور شوید چند لحظه چشمهایتان را ببندید و بغضتان را فرو دهید.
+ مرسی دنیا بابت پیشنهادت...
* این یادداشت سهشنبه، دوم اردیبهشتماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
جیمز جویس، در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس میگوید:
«در مورد خودم، من همیشه دربارهی دوبلین مینویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، میتوانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.»
*
نوشتن در مورد مردگان، آن هم فقط با یک بار خواندنش، آسان نیست. چند روز پیش آن را، آن هم نه به طور پیوسته، توی چند نوبت خواندمش، هر چند خیلی کوتاهتر از آن هست که نشود توی یک نوبت تمامش کرد.
یک داستانِ در ظاهر ساده که به راحتی هم خوانده میشود. ظاهرش سخت و پیچیده نیست.
قصه با یک میهمانی شروع میشود که پر از جزئیات و آدمهای مختلف (با مکثِ پررنگتر روی یکی از حاضران در میهمانی) است و در پایان همان شب هم به پایان میرسد. در اتاق تاریک یک مهمانخانه که قرار است همان اصلیترین آدم قصه و همسرش، شب را در آن به صبح برساند.
اما پشت ظاهر سادهی قصه، نکتهها و ماجراهای زیادی وجود دارد. و کشف و شهودی که گابریل کانرویِ سرِ شب را به آخر شب میرساند. دلم میخواست از تاثیر تک تکِ اتفاقات و حرفها در رساندنِ قصه به آخرین خطوطش بنویسم. ولی این دو (+ و +) خیلی بهتر همهی اینها را گفتهاند. و خیلی چیزهایی را که شاید با یک بار خواندنِ قصه متوجهی آنها نشویم. مردگان را یک بار دیگر خواهم خواند. همین طور سایر قصههای مجموعهی دوبلینیها را. در اولین فرصت سراغِ چهرهی مرد هنرمند در جوانی هم که چند سالیست توی کتابخانهام جا مانده است خواهم رفت.
باید بگویم جویس را پسندیدهام!
وقتِ خواندش دو مشکل اساسی داشتم. اول اینکه اصلا نمیتوانستم چهرهی گابریل کانروی را جز در قالبِ علی مصفا جور دیگری تصور کنم، چهرهی همسرش را هم جز لیلا حاتمی البته. و البته به نظرم مدلِ شوخطبعیِ خاصِ گابریل، اتفاقا شبیه علی مصفا هم بود. شاید اگر پلهی آخر را ندیده بودم، اصلا چنین احساسی نداشتم.
دوم اینکه، توی قصه مدام دنبالِ اتفاقاتِ پلهی آخر میگشتم. که خب آن هم کمال و تمام نبود. یعنی بخشی از پلهی آخر، برداشتی از مردگان بود و نه تمامش. برخلافِ تصورم، آن خطوطی که اواخر فیلم، توسط زنِ خدمتکار از روی کتاب خوانده میشود و بخشی از راز فیلم را آشکار میکند، اصلا از مردگان نبود. برخلاف خطوطی که توسط همان زن، اوایلِ داستان خوانده میشود.
توصیهی من، حالا بعد از خواندنِ مردگان: حتما بخوانیدش.
خواندنش، حداکثر دو سه ساعت طول میکشد، و ضمن خواندنِ یک داستانِ کوتاهِ مهم از یک نویسندهی مهم، و لذتِ خواندنش، با بخشی از مردم دوبلین هم آشنا میشوید.
شاید باز هم در موردش نوشتم.
این هم بخشِ کوتاهی از داستان:
«باز موجی از سرور که مهرآمیزتر و لطیفتر بود، از قلبش برخاست و به همراه خونِ گرمش در رگهایش دوید. دقایقی از زندگی که با هم به سر برده بودند، مانند فروغ کمرنگ ستارگان در خاطرهاش جان گرفت. دلش میخواست آن لحظهها را به یاد گرتا بیندازد تا او نیز سالهای یکنواخت زندگی مشترکشان را فراموش کند و تنها دقایق شور و وجد را به یاد آورد. احساس میکرد که گذشت سالها روح خود وی و گرتا را خرد نکرده بود. بچههاشان، نوشتههایش و گرفتاریهای خانهداری گرتا، فروغ مهرانگیز زندگی را در آنها خاموش نکرده بود. در نامهای خطاب به گرتا چنین نوشته بود: چرا واژههایی نظیر اینها چنین سرد و کسالتآور است؟ آیا به این علت است که واژهای لطیف و ظریف نمیتوانم پیدا کنم که شایستهی نام تو باشد؟»
* این یادداشت دوشنبه، هجدهم فروردین 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
گروهی اولیسِ جیمز جویس را بزرگترین رمانِ قرن بیستم میدانند. رمانی که سالهاست توسط منوچهر بدیعی به فارسی هم ترجمه شده ولی هنوز مجوز انتشار پیدا نکردهاست. البته فصل هفدهمش در انتهای کتابی دیگر از انتشاراتِ نیلوفر و با ترجمهی منوچهر بدیعی، چاپ شده است.
چهرهی مرد هنرمند در جوانیِ جویس که شخصیت اصلیاش همان شخصیت اصلی رمان اولیس هست، چند سالیست که توی کتابخانهام در انتظار خوانده شدن مانده. قبلا یکی دو داستان کوتاه از جیمز جویس خواندهام که حالا اسامیشان را به یاد نمیآورم. و چیزی هم از آنها به خاطر نمیآورم.
این که مردگان شد سومین انتخاب لذتها (البته از روی تصادف است که اسامی هر دو کتاب انتخابیِ تا حالای لذتها به مرگ ربط دارد!) به فیلم پلهی آخرِ علی مصفا مربوط است که توی عید تماشایش کردم و دوستش داشتم و برداشتی از این کتاب بود و البته از مرگ ایوان ایلیچ تولستوی.
شده یک دفعه دلتان بخواهد کاری را انجام دهید؟
از وقتی که خدمتکارِ مادرِ پیرِ پزشکِ پلهی آخر، چند خطی از مردگان را از مجموعه داستان دوبلینیهای جیمز جویس برای او میخواند تا به عنوان درمانی برای جلوگیری از آلزایمر تایپش کند، دلم خواسته که آن را بخوانم. بعد که حرف لذتها شد، این میل بیشتر و بیشتر شد.
تا پیشنهادش را به دنیا دادم، به شکل جالبی خود کتاب هم پیدایش شد!
خب...
مردگان رمان نیست. یک داستانِ کوتاه است، در واقع آخرین و بلندترین داستان مجموعهی دوبلینیها، که توی نسخهی پیدیافِ اسکنشدهی کتاب 55 صفحه است. دوبلینیها ترجمهی پرویز داریوش است و اولین انتشارش سال 1346 است. و مثل همهی ترجمههای آن سالها احتمالا لحن و کلماتش با لحنِ رایج این سالها تفاوت دارد. نسخهی چاپشدهی کتاب مردگان که به دستِ من رسیده، ترجمهی جدیدتری دارد و کتاب باریکیست که فقط شامل مردگان است.
پیشنهاد اصلی و ترجیح ما تهیهی نسخه چاپی کتابهاست. ولی اگر سخت بود، نسخهی پیدیافِ دوبلینیها را سرچ و دانلود کنید و در سومین لذت، همراه ما باشید.
پیشنهاد میکنم پلهی آخر را هم ببینید. شاید یک روز یکی از لذتهایمان شد.
خب... مردگان برای ما هم، مثل یک هندوانهی سربسته است. تا اول اردیبهشت فرصت داریم تا بخوانیم و ببینیم دوستش داریم یا نه یا...
و در موردش بنویسیم.
البته فرصت شما تا همیشه باقیست. اما دوست داریم حالا، همراهیمان کنید.
* اگر توی وبسایتتان در مورد هر کدام از لذتهای اینجا نوشتید، خوشحال میشویم لینکش را برای به اشتراک گذاشتنش، به ما بدهید.
* موضوعات قبلی همیشه باز هستند.
بعدانوشت: فکر کردم خوب هست اگر خلاصهی پشت جلد این کتاب را برای شما بگذارم:
«این داستان صرفا بیان تعدیل و تصحیح است، که در روابط میان شوهر و زنش در یک شب پدید میآید و این به واسطۀ آن است که زن در مجلس مهمانی خانوادگی از شنیدن سرودی تغییر حال میدهد و شوهر آن تغییر حال را درک میکند و به حق مربوط بدان میداند که زمانی زنِ او را دیگری میخواسته است. اما داستان را بخوانید و ببینید با وجود این توضیح، به همین سادگی است یا کشف معنی در آن لطفی دیگر دارد.»
+ نسخه ای که من خواندم، ترجمه ی پرویز داریوش بود.
-----------------------
منتشر شده در 4 اردیبهشت ماه 93
----------------------------
منتشر شده در پنجم مرداد 93
* اینقدر کم کار و کم حرف نباشید!
-------------------------------
منتشر شده در هفدهم مردادماه 93
* این یادداشت شنبه، شانزدهم فروردین 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
دلم میخواهد فقط یک گوشه بنشینم و باقی را بسپارم به «مرگبازی» تا شاید روی پای خودش بایستد و حفظ آبرو کند. حالا فقط میتوانم سکوت کنم و به کارهای بعدی فکر کنم و امیدوار باشم که مخاطبان مرگبازی هم، مثل من، چند داستان از این 9 داستان را دوست داشته باشند و خاطرات و دغدغهها و زندگی خودشان را توی این داستانها پیدا کنند؛ و مگر جز این، کار دیگری هم از دست من برمیآید؟
نه آقای رضاییزاده. کار دیگری از شما بر نمیآید. سهم شما تا همان جا بود؛ تا خلق آن دنیا... باقیاش سهم ماست.
*
وقتی که دنیا مرگبازی را برای اولین لذتمان انتخاب کرد، اولین سئوالی که به ذهنم رسید و بعد از چند ساعتی از خودش هم پرسیدم این بود: خب، حالا من چهجوری مرگبازی رو بخونم؟
مرگبازیِ من همان روزها، طی یک بازیِ جذاب، نه از این مرگبازیها!، به امانت رفته بود!
و من مجبور شدم برای نوشتن دربارهی آن به حافظهام رجوع کنم. همان هم خوب است. نشان میدهد «بعضی» از قصههایش، و نه همه، آنقدر ماندگار هستند که هنوز هم توی خاطرم، خاطرهای خوب از خواندنشان به جای گذاشتهاند... هر چند که خاطرهای که خواندنشان با آن گره خورده است...
خواندنِ مرگبازی مالِ چهار سال و نیم پیشِ من است. آن وقتها که همیشه در حال خواندن بودم. همیشه. حتا توی مراسم ختم مادربزرگم. حالا نه توی خودِ خودِ مراسم. ولی واقعا تویِ خودِ خودِ مراسم. همانوقت که صدای قرآن و بوی مقدماتِ حلوا پیچیده بود، که همه در حال تماس گرفتن با این و آن و خبر دادن و در حال تماس گرفتن و تدارک مراسم بودند... همان صبحی که همه توی شوکِ مرگِ نیمهشبِ قبل بودند، من، مچاله شده توی اتاقِ عقبی، بین کلی لباس و کیف و... مرگبازی میخواندم. که اصلا مخصوصا، به خاطر نامِ مرگش، برای آن روز انتخابش کرده بودم. برای بازی با مرگی که دلم میخواست حداقل آن روز، یک شوخی تصورش کنم. شاید برای همین همهی این مجموعهی کوچک، به خصوص آخرین قصهاش برای من بدجوری با مرگ و حس از دست دادن و دلتنگی گره خوردهاند... هر چند شاید مرگشان خیلی هم مرگ نبود... مطابقِ آن تصور هولناکی که از مرگ داریم، که گاهی شوخ و شنگ هم بود... مثل فرشتهی عجیب و غریبِ مرگش. مگر شاید همان دو قصهی عاشقانهی پر از غمِ و دلتنگی غریب و حسرتِ عشقِ رفتهاش. که بیشتر از تمام قصههای مجموعه به دلم نشستند و دلم را خالی کردند. حتا همان وقت و توی همان شرایط هم. ماه امشب در میزند و مرگبازی، که برای ما نسلِ عشقِ نوستالژی، پر از نوستالژیهای دردناکِ لعنتی هم هستند. و چه گرهای خورده این نوستالژی با غم و حسرتِ عشق...
این اولین باریست که طی یک قرار «باید» در مورد یک کتاب بنویسم. قبلا هیچ بایدی نبود. خیلی کتابها بودند که به خاطر نبودنِ این اجبارِ دلپذیر هیچ چیزی در موردشان ننوشتم تا که خاطرهشان هم کمرنگ شد. که البته به خاطر تنبلی زیاد هم اتفاق افتاد. البته قبلا در مورد مرگبازی نوشته بودم. اخیرا اینجا و اینجا. قبلترها هم جاهایی دیگر.
اینجا هم قرار نیست که نقد کنیم. قرار است از حس و حالمان در مورد یک کتاب بنویسیم. یا هر چیز دیگری که دلمان خواست. اصلا شاید فقط دلمان خواست بنویسیم؛ از این کتاب متنفرم. یا عاشق این کتابم. یا.... بیدلیل. اصلا مگر دوست داشتن یا نداشتن هم دلیل میخواهد؟
من معمولا مجموعههای داستان را دوست ندارم. هر چند کتابخانهام پر است از مجموعههای داستان کوتاه. ولی بین همهی مجموعه داستانهایی که خواندهام، دور از واقعیت نیست اگر بگویم همین مرگبازی را بیشتر از همه دوست داشتهام. و واقعا دوست داشتهام، نه در قیاس با سایر مجموعههای داستان کوتاه. این کتاب و قصههایش بدجوری به دلم نشسته بودند. این... مالِ منِ چهار سال پیش است. در طی این مدت فقط امشب ماه در میزند را یکی دوبار دیگر خواندهام. بقیهشان مال همان وقتاند. البته که الان دلم خواست دوباره بخوانمش و وقتی که خواندم، شاید باز هم در موردش اینجا نوشتم. میشود... محدودیتی نیست. اینجا قانونِ خاصی ندارد. شاید با دوبارهخوانیاش نظرم خیلی فرق کرد. بیشتر از چهار سال و نیم گذشته!
پدرام رضاییزاده را قبل از مرگبازی از ناتورش میشناختم. ناتور و یادداشتهایش توی مطبوعات و البته مهندس عمران بودنش (چه سریست که خیلی از نویسندههای جوان این سالهای ما مهندس عمراناند؟ ارتباط بین عمران و ادبیات را خودم باید کشف کنم! :)) ) و البته اسامی سید رضا شکراللهی و مهدی یزدانیخرم به عنوان ویراستاران مجموعه و البته یادداشتهایی که در موردش خوانده بودم و اسمِ غریبش انگیزههای من برای خواندنش بودند و خوشبختانه دوستش داشتم و بعد از خواندنش اصلا به خودم نگفتم: همین بود؟!
مرگبازی مجموعهای ست که فارغ از فرم و شکل و استاندارد (مگر نوشتن اصلا چهارچوبِ استاندارد دارد؟) و ارزش ادبی و... میتوانم خواندنش را به دیگران پیشنهاد بدهم و مطمئن باشم که حداقل یکی دو قصه از مجموعهی قصههایش هست که دوست داشته باشند.
ضمن این که نثر و نگارش و انتخاب کلمات و جملههایش را دوست دارم. دقیق است. برای هر کلمه و جملهای که نوشته وقت صرف کرده. انرژی گذاشته. باری به هر جهت ننوشته و جملههایش به هم ربط دارند و همه در خدمت کلیتِ قصهاند. پیچیدگیهای قصههایش هم گیجکننده و بیربط نیستند... ظاهر نوشتهاش هم (اولین چیزی که در برخورد با هر اثر مکتوبی، توی ذوق من میزند یا جذبم میکند) تمیز و آراسته است. که البته همان چیزیست که آدم انتظار دارد از پدرام رضاییزادهی صاحبِ وبسایتِ ناتور و از رضا شکراللهی و مهدی یزدانیخرم.
من هیچوقت از خواندنش پشیمان نشدم. هر چند دو سه داستانِ این مجموعه را اصلا دوست نداشتم!
فانقار، دفترچهی کوچک خاطرات من، سیگار نیمسوختهی روی دیوار، خورشید گرفتگی، ماه امشب در میزند، آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشتهای؟، یک روز آفتابی برای جغد، در خیابان برف میبارد یا وقتی آسمان ابری است، یا اگر در خیابان برف نبارد پس کجا؟ و مرگبازی اسامی داستانهای این مجموعهی کوچکِ 73 صفحهای هستند.
«سنگ قبرهای شکسته، سنگ قبرهای کهنه و بیرنگ و لعاب، سنگ قبرهای فراموششده اینجا، سنگها به بودن آدمهای زیرشان معنا میدهند، دنیای ناتمامماندهها و ناممکنها.
دراز کشیدی روی یکی از سنگ قبرهای شکسته، دستهایم را حلقه میکنم دور کمرت، چشمهایت را میبندی عابران پیاده نگاهمان میکنند اما خودت را کنار نمیکشی، نفس هم نمیکشی، خاک زیر بدنت نرم شده است.»
...
«وقتی کسی نداند که کجا و چهطور همهچیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطرهای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود به یادت بیاورد همهچیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته.» (داستان مرگبازی)
بغضِ من هم آخر کتاب ترکید... با کتاب... شاید هم به خاطرِ جبرِ زمان و مکانی که در آن قرار گرفته بودم...
شاید هم به خاطر آن صندلی لهستانی خالیمانده... شاید هم به خاطر حسرتِ همهی
جاهای خالیمانده... تا ابد ..
و
این یادداشت شاید دنبالهای داشته باشد.
راستی آقای رضاییزاده...
من چند داستان این مجموعه را دوست داشتهام. ماه امشب در میزند و مرگبازی را «خیلی» دوست داشتهام.
مرسی
راستی دنیا... یادت هست با مرگبازی و ماه امشب در میزندش و کافه بلوط قراری داشتیم؟ حیف شد. سوخت!
*از متن کتاب (داستان ماه امشب در میزند)