deux jour , une nuit

دو روز و یک شب یعنی « من به تو اعتماد ندارم.»

یعنی بی حسی.

تعلیق.

و صدتا کلمه‎ی دیگر که می‎شود من باب احوالات خانوم ساندرا که تمامی ویژگی‎های بارز و غیربارز افسردگی را می‎شود درش دید. باید افتخار کرد به در آمدن چنین شخصیت تمیزی و چنین بازی باشکوهی از ماریون کوتیار... یک بار دیگر عاشقش شدم.

فیلم درام ساده، بسیار ساده‎ای ست از تلاش یک زن برای حفظ کار و متعاقب آن زندگیش.

ساده و ساکت و روان و راحت است، من هم حرف زیادی ندارم درباره‎اش بزنم.




- این دفعه‎ی اوله.

- نه هر دفعه همین طوریه. هر دفعه مثل گداها بنظر میام.. دزدی که میاد پول اونارو بدزده. منو نگاه می‎کنن، و آماده‎ی کتک زدنم هستن. منم می‎خوام کتکشون بزنم... می‎رم بخوابم.

- گفتم که بهتره به دیدن میگوئل هم بریم.

- نه. بسمه دیگه. بقیه رو دوشنبه می‎بینم.

- ساندرا پنج نفر می‎خوان بمونی!

- نه فقط دو نفر! بقیه رو مجبور کردم دلشون به حالم بسوزه! حتی اگه برگردم سرکار، اونایی که پاداش‎شون رو بریدم، چطوری بهم نگاه می‎کنن؟



بازی: ماریون کوتیار

فیلمنامه و کارگردان: لوک& ژان پیر داردن

امتیاز: 7.4



الآن نگاه کردم دیدم لیلی چقدر فعال بوده. ماشاءالله و لاحول و لا.... فوووت :)))

چه بهتر که با شجاعت..


یادم نمی آید قبلا کدام کارِ پرویز داریوش را خوانده ام، اما می دانم که از ترجمه اش لذت نمی برم. و هر چقدر از ترجمه ی او لذت نمی برم، از توصیفات عالی جیمز جویس، حظ می کنم..!
مردگان را دوست داشتم.. و این دوست داشتن باعث شد دلم بخواهد اولیس را هم بخوانم. داستان، ساده بود. ساده و در عین حال کشش دار. و من دقیقا نمی دانم چه چیزی در قلم جویس وجود داشت که از همان خط اول مرا به دنبال خودش کشید و خسته ام نکرد. از اولین کلمه و اولین شخصیتی که وارد داستان شد، لیلی، تا آن برف سنگینِ بی سابقه .. تک تک اعضای جشن .. حس غریب گابریل به گرتا.. و فضا سازی خیلی خوبش.
چیز دیگری که در این داستان ازش لذت بردم، بی قضاوتی نویسنده است. تمام داستان به روایت می گذرد و خبری از خوب یا بد نیست.. همه چیز در پی مفهومی بارز و عمیق می گردد: مرگ. که از همان ابتدای داستان هم گوشه و کنار بهش اشاره می شود..و بالآخره این کشف و شهود ها و این اشارات، در جایی بهم می پیوندند.

داستان آن قدری ساده و گزیده گو بود، که من هم نخواهم درباره اش پر حرفی کنم. :)
 
« از هوای اتاق شانه هایش یخ کرد. با احتیاط خود را زیر لحاف کشید و کنار زنش دراز کشید. یکایک، همه می رفتند. چه بهتر که با شجاعت، و همراه جلال علاقه و محبت به آن دنیا برویم، تا خرد خرد و بر اثر کثرت سن پژمرده شویم و درگذریم. گابریل به فکر آن افتاد که چگونه زنی که کنار او خفته بود سال ها تصویر چشمان معشوق خود را آن گاه که به او گفته بود نمی خواهد زنده بماند، در صندوق سینه حفظ کرده بود... »
 
- از متن کتاب -

+ لیلی تکه ای که نقل کرده بودی، از بخش های دوست داشتنی کتاب بود..:)

+ نسخه ای که من خواندم، ترجمه ی پرویز داریوش بود.


-----------------------


منتشر شده در 4 اردیبهشت ماه 93


جا مانده ام دوباره، مثل همیشه، برای همیشه.


خیلی ساده بخواهم در مورد مرگ بازی بنویسم، این بود که دوستش داشتم.
راستش را بخواهید دلم نمی خواست این کتاب، اولین وعده مان باشد. دلم نمی خواست چون اسمش مرگ بازی بود، عید بود، و شاید انتخابی بهتر از این هم برای شروع لذت ها وجود داشت. و دلم می خواست... دلم می خواست چون این کتاب طی بازیِ قشنگی به دستم رسیده بود، کوتاه بود، و مدت ها توی لیست نخوانده هایم...
اگر بخواهم بیشتر از این راستش را بگویم، این می شود که ( به جز فانفار که همان اوایل خوانده بودمش) تا خودِ خود چهاردهم هم لایش راباز نکرده بودم! آن قدر برنامه ام پر بود و مشغول تمام کردن کتاب های نیمه کاره ام بودم که اصلا به این یکی نمی رسید... بعد، شبِ پانزدهم، مرگ بازی را باز کردم و .. باز کردم و.. نبستم..
دنیای ذهنی پدرام رضایی زاده، دنیای جذابی ست. می شود با هر چیزی که به تو ربط دارد یا ندارد، مواجه شد! از نسلی که به آن تعلق نداری.. تا حال و هوایی که در آن نفس می کشی. در عین دستچین شدن کلمات، انگار محدودیتی برای عناصر وجود ندارد. عناصر آزاد و رها هستند در دنیای ذهنی نویسنده و به هیچ کجا تعلق ندارند. شاید اولین قصه را که بخوانید، خیلی دوستش نداشته باشید. بعد شاید کتاب را بیاندازید گوشه ای و بگذارید برای وقتی که حوصله تان کشید یا آن قدری بیکار بودید که برگردید بهش.. اما اگر کتاب را زمین نگذارید، به شما قول می دهم که در داستان دوم جذب خواهید شد. و این کِشش تا انتها ادامه دارد... پیچیدگی های در عین حال ساده ی نثر.. روایت خاص نویسنده.. و فضای حول و حوش مرگ، شما را با خودش می کِشد.
اولین نقطه ی عطف من در داستان دوم، تابلوی جیغ اثر ادوارد مونش بود بر دیوار راهروی خانه ای که راوی به سویش روانه بود.. آن جا بود که حس کردم از همین لحظه، توی این داستان و شاید توی این کتاب، قرار است اتفاق بزرگی رخ بدهد! این اثر را اگر دیده باشید، حس مرا خواهید فهمید. راوی ای که نمی شناسی اش و تا همین چند دقیقه قبل قصد رها کردنش را داشته ای، روبروی تابلویی ایستاده که قبل از هر چیز، حسِ وقوع فاجعه را دربیننده القا می کند.. و اینجوری بود که من به هنرِ حواس جمعِ پدرام رضایی زاده پی بردم! بله، حواسِ جمع! نمی توانم به او صفت دنیا دیده و از این قبیل حرف ها بدهم.. اما می توانم بگویم نویسنده، آدمی ست که زندگی کرده.
از میان نُه داستان این مجموعه، « دفترچه ی کوچک خاطرات من» ، « ماه امشب در می زند» ، « آخرین بار کی آرزوی مرگش را کرده ای؟ » و « مرگ بازی » را از همه بیشتر دوست داشته ام...
و من شاید همه ی داستان را خواندم که برسم به آن تعریفِ « دلتنگی.. » ، یا « پدر و پسرِ » آرزو .. و یا شاید.. صندلی لهستانی...
احساس دلتنگی عمیقی می کنم. آخرین صفحه که تمام می شود، سپیده که دیگر روی صندلی لهستانی تاب نمی خورد..، غمگینم.. و پر از احساس خلأ.. و از دست رفتگی.. و از دست دادن.. پدرام رضایی زاده خوب می دانسته که کتاب را کجا و چطور تمام کند. می دانسته که با کدام قصه... که نه حتی با جلد، با اسم، و یا متن پشت کتاب، که با آخرین قصه و آخرین پاراگراف ها.. مجموعه داستانش را برای همیشه در ذهن مخاطبش نگه می دارد... که اگر تمام آن هشت تا می خواستند فراموش شوند، « مرگ بازی » نمی گذارد...
- وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته..
 
- و فکر کنم به کلمه ی دل تنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی را ندارد و قشنگ ترین اتفاقِ بدِ دنیاست... چه حس بی کلامی ست دلتنگی! پر است از سکوت که انگار بُعد چهارم آن است و وقتی می آید، زندانِ سه بعدی بودنش را می شکند و بعد حس آشنای یک جور خلسه ی غریب...
 
- اینجا ده دقیقه مانده است به دو و نیم صبح؛ آن جا که تو خوابیده ای – باز صبح نشده، میان حرف ها خوابت برده – لابد مثل همیشه شب است هنوز. این همه صفحه ی خالی و من مثل دیوانه ها، باز حاشیه نویسِ داستان تو شده ام...
 
این ها را نوشتم.. که بگویم.. شاید به جز همین تکه های کوتاه، فضای اصلی قصه آن قدری در ذهن آدم نشست نکند، اما : همین تکه های کوتاه عمیق و مکث آورنده، دنیای کل قصه را عوض می کنند..
 
 * به محض اینکه کتاب را و خود مرگ بازی را تمام کردم، یاد آن شعر حامد ابراهیم پور افتادم. و شاید این یاد بود که دل مرا بیش از حد تنگ کرد... شعر « به هزار دلیل دوستت دارم.. » .
اگر نشنیده بودید، برایتان می گذارمش همین پایین.

* وعده ی ما هنوز سر جایش هست لیلی.
   من دست نمی کشم.
   باور کن.

* چقدر دلم می خواست توی این کتاب خط بکشم...:)
* عنوان از متن کتاب.

***
به هزار دلیل دوستت دارم..
آخرینش می‌تواند
کیفِ کوچکت باشد
باز شده در جویِ آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانی‌ات را
 لبخند می‌زدی...
آخرینش می‌تواند
اولین بوسه‌ی مان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستنِ یواشکی
تویِ سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد
رویِ صورتِ من،
تا خدا و ابلیس
اشک‌هایم را نبینند!..
یا روزی که
در میدانِ ولی‌عصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچ‌کس بیاید...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من
می‌تواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشق بازی کردنت..
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
لنگه کفشِ خونی‌ات باشد
رویِ پیاده رو
وقتی تن‌ات را
رویِ  دست می‌بردند...
می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد
برایِ بوسیدنِ آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند...
 

حامد ابراهیم پور


-----------------------------


شانزدهم فروردین ماه 93

مرگ بازی


برای انتخاب کتابی که هم مناسب تعطیلات عید باشد، هم مناسب اولین انتخاب، و دلتان نخواهد حال مرا هم خوب کند، سردرگمی های بسیار داشتم! این را بارها به نزدیکانم تأکید کرده ام که قدرت انتخابم میان دو چیز، تقریبا صفر است! به هر حال بعد از کلی فکر کردن و غر زدن، حسِ تا به حال به تماشا نشسته ام خودی نشان داد و کمک کرد که اولین کتابِ لذت ها را.. انتخاب کنم.فکر می کنم « مرگ بازی » عنوان جذابی ست تا آدم را پای قفسه ی کتابی نگه دارد و واداردش تا چند خطی را بخواند. اگرچه نسخه ای که حالا در دست من است، تا پای هیچ قفسه ای نکشانده ام، جز آن قفسه ی سبز رنگِ سمت راستِ ردیف چهارِ انتهای سالنِ... ;)
بعد از اتمامش، می گویم چرا دلم نمی خواست این کتاب، اولین لذتِ ما باشد. همان وقت هم می گویم که چرا دلم خواست که اولین انتخاب باشد!
" مرگ بازی / پدارم رضایی زاده /نشر چشمه "
می گفتند رو به روی خانه اش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلیدِ در می گشته، که موج انفجار، یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت می کند وسطِ خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده، یا در همان چند ثانیه ی آخر با خودش زمزمه کرده که این بار هم نوبت دیگری است و کسی با او کاری ندارد.
همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه ای حتا کوچک، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت.
- از متن کتاب -


* دوره ی کتاب خوانی هر کتاب بسته به زمان و فصل و.. متفاوت است. برای مرگ بازی تا پایان تعطیلات را در نظر گرفته ایم. دیدگاه هامان را اینجا می نویسیم و کتاب بعد را معرفی می کنیم. :)

* راستی، سلام . :)


-------------------------


منتشر شده در 27 اسفندماه 92


خشکسالی و دروغ


گفته بودم اینجا لذت ها طیف وسیعی دارند؟ گفته بودم هیچ محدودیتی وجود ندارد و ما حتی می توانیم به شما عکسی از یک خیابان پر خاطره و زیبا را جهت لذت بردن معرفی کنیم؟!
گفته بودم که می شود تئاتر هم دید؟
حالا قرار است با هم تئاتر ببینیم.
این پیشنهاد صرفا شبیه نسیم خنک و ملایمی ست میان این همه فیلم و کتاب معرفی شده ی اینجا. شبیه وقت استراحتی کوتاه. حتی برای من، مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک بود .
هیچ چیز این پستِ بی موقع من و این معرفی هماهنگ شده نیست. همین حالا هم رخصت می طلبم بابتش از میراژ و لیلی.  اما خب.. چه کنم که وسوسه ی دیدنش با شما ها، قوی تر از صبر کردن تا آخر مرداد ماه است !
خب.. این تئاتر کاری ست از محمد یعقوبی و اگر اشتباه نکنم تا همین یک ماه پیش ، دوباره روی صحنه ی تماشاخانه ی ایرانشهر بود. البته که اتمسفر تئاتر و صحنه در برقراری حس ها حدود سی چهل درصد – به نظر من البته – تأثیر کار را بیشتر می کند، اما دیدن فیلم آماده شده ی نمایش هم، آن قدر ها بد نیست. و باز هم البته که به خود نمایش هم بستگی دارد، اما به نظر شخصی من با دیدن فیلمِ نمایشِ « خشکسالی و دروغ » چیز زیادی را از دست نداده اید.
خب، این هم از اسمش.
خشکسالی و دروغ.
بازیگران این تئاتر پیمان معادی، علی سرابی، آیدا کیخانی و باران کوثری هستند.
 
من که از تماشایش لذت بردم. و باید بگویم برای اولین بار از پیمان معادی خوشم آمد. حتی از آیدا کیخانی که تا به حال روی صحنه ی نمایش ندیده بودمش، و تصور می کنم نقطه ی عطف داستان ، او بود.
 
سی دی این نمایش بیرون آمده و گمانم در شهر کتاب ها به راحتی یافت می شود. نسخه ی جهت دانلودش هم موجود است، اما شما اگر می توانید، لطفا بخریدش. لطفا. 
 
 
 
 
اهورامزدا ، این سرزمین را از دشمن ، از خشکسالی ، از دروغ ، دور بدار.
 
 

* راستی، اطلاعات و نظرات روی این نمایش را می توانید از سایت Tiwall پیگیری کنید.


---------------------


منتشر شده در ششم تیرماه 93


سال بلوا


معروفی را با سال بلوا و سمفونی اش می شناسم و به نظرم.. روایت گرِ بی نظیر جبری ست که آدم های قصه اش در زنجیر فارغ از آزادیِ شهرشان.. خانواده شان.. حکومتشان.. تحمل می کنند. سال بلوا روایت گر تلخکامی ها، سیاهی ها و جبر ست.
داستان از زبان دو راویِ دانای کل و نوشا ( شخصیت زن قصه ) بیان می شود و چه هنرمندانه و بدیع است این روایت.. این فضاسازی.. این سیال ذهن.
سال بلوا را نه به خاطر سبک خاص و بدیعش، نه به خاطر آدم هاش و فضای تاریکش، که به خاطر حس فوق العاده ای که بعد از خواندن آخرین شب و آخرین خطوط کتاب نصیبتان می شود، توصیه می کنم. حتی از همین حالا می دانم وقتی تمام بشود دلتان می رود که دوباره دست بگیریدش و فصل های ابتدایی را که ممکن است، ممکن است مثل من بی حوصله خوانده باشد، از نو و این بار با چشم هایی که از شگفتی کتاب برق می زنند بخوانید!
سال بلوا قصه ی یک شهر است. شهری در اواخر حکومت رضا خان و جنگ جهانی دوم، که مسئولینش سرِ برپایی « دار » بحث می کنند و تصمیم می گیرند. سال بلوا قصه ی نوشا ست، با آن اسم قشنگش و روایت خوب معروفی از زبان او. نوشا دختر سرهنگ نیلوفری که پدرش آرزو داشت ملکه بشود.. نوشا ملکه نشد. زن خوشبختی هم نشد. مادر هم نشد. حتی به اندازه ی هفده سالگی اش هم ، قدِ آرزوهای خودش و پدرش نشد... نوشا از همان اول کتاب زن دکتری دوست نداشتنی به اسم معصوم است و از همان ابتدای کتاب دوستش ندارد و همه ی آرزوها و دنیایش سیاه شده ست و از همان ابتدای کتاب عاشق حسینا ست...
عاشق حسیناست نوشا. حسینا که کوزه گر است و بوی خاک می دهد. عاشق انتهای آن کوزه گری و عشق بازی اش با حسینا. بوی خاک حسینا. خطر با حسینا...
خود را به آب و آتش زدن برای حسینا...؟ نه. نوشا زن سر به راه و مطیعی ست. یک بار می جنگد، دو بار می جنگد، دیگر نه بلد است نه توانش را دارد.. نوشا زن مبارزه های بزرگ نیست. آن هم برای مردی که : تا سر حد مرگ دوستش داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست او را به چنگ آورد...
 
دوست دارم یکی از لذت های مرداد ماهِ مان سال بلوا باشد.
 
 

 
- مگر آدم های نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر ا از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم ؟
 
- وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصله ای! این موها ، این چشم ها... خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم..
 
* خواهش می کنم شما هم مثل من و سابی، نوشا را از یاد نبرید. آخر نوشا خیلی غریب است..
-  کوچولو، من را از یاد نبر. من خیلی غریبم.


----------------------------


منتشر شده در پنجم مرداد 93

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
این می تواند یک لذت واقعی باشد!
بله! :)
با این اسم معرکه که البته اگر اشتباه نکنم در ایران، عنوان دیگر این مجموعه داستان ( نه داستان ) از سلینجر هست و اتفاقا به نظر من علی رغم فوق العاده بودنش، خودِ داستان آنقدرها دِین اسم را ادا نمی کرد.
کتاب را اتفاقی پیدا کردم و دلبسته ی نامش شدم و بعد شیفته ی نگارشش. سلینجر را با ناطور دشت می شناسیم اما به نظر من اگر کسی حالا حوصله ی خواندن داستان های بلند ندارد و از او هم چیزی نخوانده، این مجموعه را از دست ندهد. تضمین می کنم اولین داستان را، اصلا همان اولین خطوط را که بخوانید، دنبالش می افتید و خوشتان می آید. بس که این نگارش و این نگاه گیرا و هیجان انگیز و جالب است! بله، فکر می کنم « جالب » از بهترین صفاتی ست که می شود به جی. دی. سلینجر داد. نویسنده ای منزوی و اجتماع گریز که این ویژگی ها را در شخصیت هاش هم منعکس کرده و وای از شخصیت ها و فضاسازی ها...
نمی دانم.. شاید این مجموعه برای کسی که می نویسد ، جذاب تر از خواننده ای عادی باشد. واقعا نمی دانم و دوست دارم نظر شما را هم بدانم. اما برای ذهنی که قصه ساز و حادثه ساز و شخصیت پرداز است.. برای ذهنی که با دیدن آدم هایی عادی شاید به بهانه ی حرکتی، حسی، جمله ای، قصه ها در ذهنش می پروراند..، خواندن از سلینجر تجربه ای بی نظیر باشد! حتی استفاده ی خاصش از آدم ها در قصه های متفاوت. داستان ها را که می خوانی، انگار داری روی سطحی صاف راه می روی.. بعد یکهو زیر پات خالی می شود و حفره... کمی جلوتر، دوباره عمیق می شود سطح صاف. داستان هایی که عمق ندارند. فضاسازی هایی دوست داشتنی و زاویه ی دیدی دوست داشتنی تر دارند، خواننده اما در انتهای هر داستان انگار باورش نمی شود که اینجا نقطه ی پایان است. شاید هنوز منتظر است باز هم بخواند تا به نقطه ی اوج بهتری برسد. اما.. سلینجر همین طوری ست. صفحه ای صاف، که در لحظه هایی عمیق می شود و فرو می رود. و آن لحظه ها درست اتفاقی هستند در شخصیت ها. گفته ای، توصیفی، نگاهی.. چیزی که به تو این فرصت را می دهد تا شخصیت ( مثل سیمور گلسِ از جنگ برگشته ) در ذهنت رنگ بگیرد و ماندگار شود تا بعد سر فرصت، وقتی حتی حواست نیست، در ذهنت راه بیفتد و خودش را نشان بدهد و... بیافتی دنبال اینکه چه شگفت است شخصیت پردازی و آشنایی با آدم های قصه ای که خیال می کردی چقدر عادی و بدون حرف اند، تنها با چند نقطه ی عمیق.. با چند گِرای کوچک..
دلپذیر است نگارش سلینجر و ترجمه ی اجمد گلشیری و دلپذیرتر است زاویه ی دید متفاوت نویسنده.
بخوانید و هرگز پشیمان نشوید. من تا به حال پنج قصه اش را خوانده ام. گمان نمی کنم بشود یادداشتی روی این قصه ها نوشت اما قطعا اینجا می نویسم که کدام قصه و کدام شخصیت را دوست تر داشتم. شما هم بنویسید.
 
 
 
* این کتاب را  انتشارات ققنوس منتشر کرده.

* اینقدر کم کار و کم حرف نباشید!


-------------------------------



منتشر شده در هفدهم مردادماه 93