* این یادداشت یک شنبه، سیام شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
از بلوار کرج به کاخ سرازیر میشویم. تو باید بروی به استالین. من باید بروم به فرهنگ. نه به سمت تو میرویم نه به سمت من. من و تو هر کدام اهل خانهیی هستیم. ولی این خانهها ما را صمیمانه دعوت نمیکنند و آزادمان نمیگذارند. این خانهها متعلق به ما نیستند. ما متعلق به این خانهها هستیم... خیابان کاخ تاریک و مهربان است. و پناهدهنده.
*
-... من از همین الان مثل آفتاب میدونم که تو این بازی بردی ندارم. امیدوارم تو برنده باشی.
- اینطوری از من جدا نشو.
- تو تهرون، وسط خیابون جور دیگهیی نمیشه از هم جدا شد.
***
گفته بودیم که خیلی از لذتهای اینجا، لذتهای قبلا تجربهشدهی ما هستند. و از آنجا که تعدادِ این قبلا تجربهشدهها خیلی زیاد است، برای به اینجا رسیدنِ هر کدامشان بهانهای لازم است.
بهانهی به اینجا رسیدنِ این پست، دنیا بود که فکر نمیکنم خودش این کتاب را خوانده باشد. تا تیرماه پارسال که به او پیشنهاد خواندنش را داده بودم نخوانده بود و تصمیمی هم برای خواندنش نداشت. اما، امشب، سر شب، چند خط از خودِ دنیا، من را به یاد این کتاب که به نظرم یکی از بهترین رمانهای فارسیست انداخت. رمانی که اگر ترجمه میشد، شاید حتا میتوانست در ادبیات جهان هم برای خودش، جایگاهی پیدا کند. هر چند شاید هم نه. شاید جذابترین عنصر این کتاب، نثرش باشد که باید دید آیا در ترجمه در میآمد یا نه.
متاسفانه این کتاب، به خاطر جبر زمانه، در همین ادبیات فارسی هم، مهجور ماند.
شب یک، شب دوی بهمن فرسی، در سال 1353 توسط سازمان چاپ و پخش پنجاه و یک، در 263 صفحه و با قیمت 165 ریال چاپ شد. کتابی که در آن سالها، نتوانست به طور انبوه رنگ بازار را ببیند و پانصد نسخهی چاپشدهی آن در انبار آن انتشارات باقی ماندند تا چند سال بعد و با چند دور چرخیدنِ این گنجینهی پنهان بین صاحبانِ مختلفِ آن ملک، بالاخره، کشف شد و راهی به دستِ علاقهمندان پیدا کرد. این کتاب به دلیل محتوایش، بعد از انقلاب نمیتوانست مجوز نشر بگیرد. نسخههای چاپشدهی سال پنجاه و سهی این کتاب بسیار اندکاند. تعداد زیادی چاپ افست هم دارد و احتمالا بسیاری از دیگرانی که خواندهاندش، مثل من، نسخهی اینترنتی آن را خواندهاند. آن هم نه در فرمت پی.دی.اف. در فرمتِ قدیمیِ DJVU که خواندنش سختتر هم هست.
کشف و خواندنِ این رمان برای من، یکی از آن لذتهای واقعا نامنتظر بود. قاطعانه میگویم قدر و قیمت این کتاب خیلی بیشتر از چیزهایی بود که دربارهی آن شنیده یا خوانده بودم. تا آنجا میروم که میگویم، یکی از بهترین رمانهای فارسی، با ساختاری مدرن که نثر آن برای بیشتر از چهل سال پیش، عجیب و باورنکردنی نو و امروزی به نظر میرسد. باید کمی از این رمان (داستانِ بلند) را بخوانید تا متوجه منظور من، در مورد جلوتر از زمانه بودنِ نثر و ساختار آن شوید.
زاوش ایزدان، نشسته و نامههای معشوقهی سابقش بیبی را یکی یکی، بیترتیب زمانی، برمیدارد و میخواند و میسوزاند. آن هم خواندنی به شیوهی خودش. با ضمایر مخصوص خودش. گاهی آنها را مستقیما میخواند، گاهی در موردشان حرف میزند، گاهی یک عکس یا یک نامه، او را به مرور خاطرهای میکشاند، گاهی خطاب به بیبی چیزی میگوید، و این بدون ترتیب خواندنِ نامههایی که از تاریخِ بالای آنها تقدم و تاخرشان مشخص میشود (نامهها از سال 1962 آغاز میشوند و تاریخ آخرین نامهها سال 1969 است. هفت سال.) ساختار خاصی به داستان داده است.
زاوش، یک عاصیِ تلخِ سرخورده است. آدمی که از همهچیز و همهکس متنفر و عصبانی است. تحمل هیچکس و هیچچیزی را ندارد. چیزی که شاید نمونهاش در ادبیات جهان وجود داشته باشد. و کشف این نمونهی ایرانیاش، آن هم در اثری که بیش از چهل سال از عمرش میگذرد، هیجانانگیز است.
عشقِ داستان هم، عشق و خواستنی خاص است. خاص و طولانی و ممتد و غیرطبیعی و سرشار از دیوانگی و عصیان و سرخوردگی و آشوب و رها کردن و بازگشت و باز رفتن و...
زمانِ زیادی از وقتی که کتاب را خوانده بودم گذشته. شاید خیلی از رشتههای قصه توی ذهنم از هم گسسته باشند. اما، لذتش ماندگار است. لذتی که البته دلنشین نیست. یک لذتِ توام با شگفتی. یک کتابِ عاصی و جذاب و پر از تلخی و سرخوردگی. کتاب پر است، نه، لبریز است از جملاتی که دلت میخواهد بنویسیشان، اگر نسخهی کاغذیاش را داشته باشی، زیرشان خط بکشی، و اگر کسی را داشته باشی، برایش بخوانیشان. به زحمت چند تایی از اینها را برایتان گذاشتهام، از همان یادداشتهای چند سال پیشم، که اگر نخواندید هم، بدانید از چه حرف میزنم. از چه نثری، از چه تفکری، از چه کتابی. تاکید میکنم که به زحمت انتخاب کردهام. توی کتاب، پر است از تکههایی که دلت میخواهد بنویسیشان و دلم میخواست بنویسمشان برایتان.
آنقدر در مورد این کتاب میشود حرف زد...
اگر خواندیدش بیایید و در موردش حرف بزنید. تا من هم از حرفهای شما، به یاد بیاورم و بگویم. از زاوش، از بیبی، از...
از آن هفت سال خواستنِ توام با عصیان...
از آن عصیان... از آن سرخوردگیها...
از...
***
- تنها هستی، در آن شهر بزرگ کسی را نمیشناسی...
و من در این شهر بزرگ تنها هستم چون خیلیها را میشناسم و خیلیها هم مرا میشناسند...
با هیچکس جرئت نمیکنی حرف بزنی،
من هم در تهران جرئت نمیکنم...
*
- حالا تو در تهران هستی. بر عکس همیشه: که تو میرفتی و من میماندم. تو نبودی و من بودم. حالا من نیستم و تو هستی.
*
- تنها هستم. بی تو. بی همه، آسوده و پریشان.
*
-... خب کارت پستی بیش از این جا ندارد. و وقتی کارت پستی انتخاب میکنی، یعنی دلت میخواهد حرف بزنی، ولی حرفی نداری...
*
- اصلا بگذار خیالها را راحت کنم، ادبیات واقعی و صمیمانه دفترچههای خاطرات هستند که کرورها در نهانخانههای آدمها حفاظت میشوند و هرگز هم برای سراسر خوانده شدن به کسی عرضه نمیشوند. ادبیات واقعی همین نامهها هستند که در لحظه زاده میشوند و میمیرند.
*
- ما بسیار میگوییم بی آنکه چیزی به هم گفته باشیم.
*
شجاع باش و مردی را که ترک میکنی دیگر عزیزم صدا نکن. این بیشتر احساس ریا و دوری در آدم زنده میکند تا احساس پیوندی ریشهدار.
به جای «همیشه اینجا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «اینجا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی میبینی که همیشه آنجا نماندهای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید.
درست است، این زمانه، و این زیست، و این آدمیزاد، ما را طوری بار میآورند که هرگز نتوانیم فعلهای یکرو و خالصی برای بیان کارهایمان به کار ببریم. به ما، راضی نیستم، و راضی هستم، یاد نمیدهند. به ما، ناراضی نیستم، یاد میدهند که معنی آن، راضی نیستم [هستم]، است. فرار از این زبان بازاری و موذی و پلید یا جنگیدن با آن اصلا آسان نیست. بنابراین به تو توصیه میکنم جغرافیایی را بخواه و آرزو کن که در آن، بی هیچ سعی و قصد قبلی، با کلمات شسته و تیز، بتوانی راضی بودن و راضی نبودن را بگویی و بنویسی.
*
- اول، و فورا شراب میخوام.
- باید خودت درش را باز کنی.
-همه کار میکنم. ولی نه هر کاری که تو بگی.
*
حالای من برای تو گذشته خواهد شد. شکایت نمیکنم. من گذشته خواهم شد. و شکایت نمیکنم.
*
کار خوبی کردم که خانهام را به تو نشان دادم. حالا تو میتوانی مرا در خانهام مجسم کنی، نه آواره در خیابانها...
*
تو بردی. ولی تو برنده نیستی.
*
من متخصص نادیده گرفتن هستم. و متخصص در خود رنج بردن. برای همین است که در این روزگار خودم را یگانه و بیگانه میبینم. مگر نادیده گرفتن معنای دیگری هم دارد؟
*
کاملا احتمال دارد که آدمیزاد غالبا فکرهای احمقانه بکند. ولی تو میدانی که من زیر مدار طبقاتی خیابان سپه بزرگ شدهام. خب دیگر، ما مردم زیر این مدار، این عدم رشد اجتماعی، و این بیتمدنی را داریم که با پول زن زندگی نکنیم. چه باید کرد؟!
*
این مرد، مرد بیحرص و ملایم مهربانیست. تاریخ مشروطه و حافظ هم میخواند. ولی من برایش کلیات شمس آوردهام تا از حافظ خلاصش کنم. تا عشق رها و ناخوددار یادش بدهم. اگر دیرش نبود دیوان ناصرخسرو هم برایش میآوردم.
*
بروم. فعل با ضمیر اول شخص. این درست است. امیدوارم این «بروم» را بیقصد ننوشته باشی. بر قصد نوشته باشی. هر چند میدانم که بیقصد و بیخیال آنرا نوشتهای. ولی یاد بگیر. یاد بگیر که کلمات را بر قصد و با تمام تعهد و ظرفیتی که دارند به کار ببری. اگر من و تو به سفر میرویم، ما به سفر نمیرویم. من به سفر میروم. تو هم به سفر میروی. این است بشریت و طبیعتی که هست. مخصوصا طبیعتی از آنگونه که تو داری.
*
- من هفت سال با اون زندگی کردم.
- چه حوصلهیی، من که حوصلهشو ندارم حتی هفت سال عاشق باشم. هفت سال زندگی؟! گرچه، بعید هم نیست، هر کسی برای خودش زندگیشو کرده، در ضمن با هم هم زندگی!! کردهاید.
*
من قسمتی از اروپا، و قسمتی از آمریکا را گشتم. و برگشتم. حالا دارم باز چیزهای خودم را مینویسم. خیال میکنم نود و نه درصد همخاکهای ما آنجاها چیزی ندیدهاند. فقط آنجاها بودهاند. مشکل فقط مشکل زبان است. پیشنهاد نمیکنم زبان اسپرانتو را رواج بدهیم. پیشنهاد میکنم زمین را ویران کنیم. که در آن آدمیزاد اسیر زبان و جغرافیاست.
*
- دارم یه کارایی میکنم.
- میدونی اشکال تو چیه؟ باید «یه کارایی» رو بذاری کنار و فقط دنبال یه کار بری.
*
دلت میخواهد آزاد شوی. گاهی فکر میکنی این درست نبود. باید طور دیگری میشد. باید طور دیگری با هم بودیم. آنقدر همه چیز برایت نامعلوم است که هوس مردن میکنی. این دردها را تو خودت برای خودت درست کردی و میدانی که نمیتوانی درمانشان کنی. دلت آنقدر گرفته که حتی دیدن من بازش نخواهد کرد. دیدن من، از لحظۀ اول تا لحظۀ آخرش، همهاش با فکر کردن به جدایی، به رفتن، خواهد گذشت.
...دلت میخواهد آنطور که او تو را میبیند میبودی. نمیداند که اگر پیش او ساکت و آرام هستی برای آن است که به من فکر میکنی. این را هیچکس دیگر هم نمیداند و نباید بداند. تو این درد را در سایه و سکوت خواهی کشید و نخواهی گذاشت کسی از آن برای خودش قصه بسازد...
*
...نمیدانم این خبرها چهجوری پخش میشود. من که پخش نمیکنم. باور کن. اگر این حرفها برای تو بیتفاوت است پس بگذار هر چه میخواهند بگویند. من سعی میکنم گوشم را ببندم. سر راه صداها و خبرها نباشم. اما باور کن که من هیچوقت هوس سر زبان افتادن نداشتهام. دیگر از همه چیز بیزارم. از تئاتر بیزارم. از طراحی بیزارم. از تماشا بیزارم. از تماشاچی بیزارم. و... و... و...
*
رسیدم. به بندری که همه چیز آن، در همه جا، و در هر لحظه، از من میخواهد که آرام نباشم.
*
من حالا اینجا هستم. راضی هستم. میبینی چه شدهام؟ راضی هستم. از تعلق به اینجا و آنجا آزاد شدهام. ولی از این بندر تکان نخواهم خورد. چون همیشه میشود از اینجا رفت.
*
دیگر نمیخواهم کسی به من عادت کند. من به کسی عادت کنم. یک روز باید جدا شد. باید تنها ماند. باید شکست. اما در این شکستگی تنها، فقط به تو فکر میکنم. من از اعتیاد تو خلاص نشدم. شاید خودم را پیدا کردم.
*
- اگه چیزی که بین من و تو بود حقیقت داشت،
سکوت.
- چرا گفتم، بود؟ یعنی قصهی ما داره تموم میشه؟
*
هر چه در دل دارم برایت می نویسم.
عزیزم، تصادف تماس با تو، آشنا شدن به وجود تو آنقدر برایم زیاد بود که کسی نمیتواند بفهمد. من توانستم تو را ببینم. تو را تماشا کنم. تو آن قدر عجیب و پر و زیاد و غیرعادی و نامعلوم و ساده و طبیعی هستی که محال است کسی این همه اخلاق تو را ببیند و باز هم بتواند تو را تحمل کند. که شجاعت تحمل تو را داشته باشد. ترسی که از تو داشتم، عشقی که به هر کلمه و هر حرکت تو داشتم، احترامی که برای تو قائل بودم، اینها را هرگز نمیتوان تعریف کرد. من میخواستم، فقط مثل یک حیوان، چند سالی سرم را روی زانوی تو بگذارم، و لذت ببرم که سرم روی زانوی توست.
... باور کن، من حس میکردم که این حالت طبیعی نیست. و ادامه نمییابد. تو آنقدر بالاتر بودی، و من هر بار که پیش تو بودم آنقدر خودم را هیچتر میدیدم...
... تو تا این حد بزرگ و عزیز باشی، و در ضمن همیشه حوصلۀ دیدنم را داشته باشی؟
... ولی همیشه فکر میکنم با چه رویی هر روز بیشتر پیش تو آمدم. تا عادت کردی. تا خواستی پیش تو بمانم. آن وقت مثل یک تکه آهن سرد گذاشتم آمدم. چون دیگر جرئت ماندن پیش تو را نداشتم.
حالا یک زندگی معمولی دارم. مردی که در کنار من است گاه آنقدر احمق است که خودم را کمتر از او نمیبینم. و گاهی آنقدر مهربان است که وظیفه خودم میدانم راحت و خوشحالش کنم و نگذارم ناراحتیهای مرا بفهمد. خلاصه یک زندگی حیوانی ابلهانه. سعی خواهم کرد سالم باشم و مثل بقیه نفس بکشم. برای مدتی کوتاه، قشنگترین و والاترین لحظات را با تو داشتهام. خواهش میکنم ببخش. دارم مهمل میگویم. همهاش بیخود و غلط است. فقط خواستم با تو درد دل کنم. دروغ است. دروغ گفتم. دروغ نوشتم. دارم خودم را گول میزنم. بیخود از مدت صحبت میکنم. احساسم این است که من بیرون از زمان با تو بودهام. خارج از قلمرو زمان. اینها همه تب و تاب است. ناتوانیست و خالی بودن. اینجا هیچچیز مرا پر نمیکند. تلقین هم نمیتواند مرا پر کند. تو درست فکر میکنی، ریشه من در تمدنیست که ولنگاری با دستورهای اخلاقی آن نمیخواند. اما ضمنا من ولنگارم. اصلا نمیدانم چه میگویم. فقط میدانم که درهم ریختهام. دیگر بس. فعلا بس. قربانت.
* این یادداشت شنبه، بیست و نهم شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
ـ چند تا مرد رو فراموش کردی؟
ـ به اندازهی اون تعداد زنی که تو به یاد مییاری.
ـ هیججا نرو.
ـ من که جایی نرفتم.
ـ یه چیز قشنگ به من بگو.
ـ باشه. چی میل داری بشنوی؟
ـ به من دروغ بگو. بگو که در تمام این سالها منتظرم بودی. بگو.
ـ در تمام این سالها منتظرت بودم.
ـ بگو که اگه بر نمیگشتم میمردی.
ـ اگه برنمیگشتی میمردم.
ـ بگو که هنوز دوستم داری همونطور که من دارم.
ـ هنوز دوستت دارم. همونطوری که تو من رو دوست داری.
ـ متشکرم. خیلی متشکرم.
ـ دل به حال خود سوزوندن بسه دیگه! فکر میکنی فقط خودت زجر کشیدی؟ این کافه رو همینطوری پیدا نکردم. خودم بنا کردم. فکر میکنی چهجوری؟
ـ نمیخوام بدونم!
ـ ولی من میخوام بدونی. به خاطر هر تیکه تخت و تیر و الوار این ساختمون...
ـ هر چی که شنیدم بسه دیگه!
ـ باید حرفامو تا آخر گوش بدی!
ـ گفتم که دیگه نمیخوام بشنوم!
ـ دیگه نمیتونی دهن من رو ببندی جانی. دیگه نمیتونی. یه زمانی حاضر بودم به پات بیفتم فقط برای اینکه کنارت باشم. هر کی سر راهم قرار گرفت دنبال تو گشتم.
ـ ببین ویهنا، گفتی که رویای بدی داشتی. هر دومون داشتیم. ولی دیگه تموم شد.
ـ ولی نه برای من.
ـ درست مثل همون پنج سال پیشه. این وسط هیچ اتفاقی نیفتاده.
ـ ای کا...
ـ هیچ اتفاقی نیفتاده. لازم نیست به من توضیح بدی. چون که اون چیزا واقعیت نداره. فقط من و تو هستیم. اینه که واقعیت داره.
...
ـ خیلی انتظارت رو کشیدم جانی. اوه، چرا این قدر طولش دادی؟
***
سینما، نه فقط سینما که ادبیات هم، مدیونند به کسانی که از آنها مینویسند. منظورم فقط منتقدان نیستند. منظورم، حالا، کسانی هستند که جوری مینویسند که تو را نه تنها ترغیب، که وادار میکنند به تماشای فیلمها.
سینما مدیون است به این آدمها. مدیون است مثلا به محسن آزرمها، به پرویز دواییها که جوری نوستالژیک و خوب مینویسند از فیلمها که ندیده عاشقشان میشوی. یک عالمه اسم دیگر هم میتوانم اینجا قطار کنم. حتا از بینام و نشانهایی که من را وادار به تماشای فیلمها کردهاند. از آنهایی که باعث شدند خیلی از فیلمها را کشف کنم.
الان از محسن آزرم اسم بردم، چون شاید برای من، یکی از پررنگترینهایشان باشد. (چند وقت پیش نازلی هم گفته بود که یک بار میخواهد سر فرصت از وبسایت محسن آزرم بنویسد.) یک بار، چند سال پیش، با اشتیاق نشسته بودم و تک تک پستهایش را خوانده بودم. مثلا از فیلمهای لذتها، دختری روی پل را، از شمال از شمالِ غربی محسن آزرم کشف کردم. و واقعا هیچ جای دیگری هم چیزی در مورد آن نخواندم که آن جور ترغیبکننده و وسوسهآمیز باشد که محسن آزرم نوشته بود. هر چند الان مدتهاست که پستهای جدیدش را ذخیره میکنم برای روز مبادا. فقط هر بار میروم و نگاه میکنم که از چه نوشته و کوتاهترهایش را میخوانم. هفتهی پیش، آنجا یادم انداخت که جانی گیتار فیلمی بوده که مدتهاست دلم خواسته تماشایش کنم. و همان باعث شد چند شب بعد بالاخره تماشایش کنم.
همین سه شب پیش. قبل از مسافرت. حالا هم، به محض برگشتن از مسافرت در حال نوشتن از آنم.
*
نمیدانم شما وسترن دوست دارید یا نه. ژانر موردعلاقهی من نیست. ولی چند تا وسترن بوده که دوستشان داشتهام. جانی گیتار، برعکس ظاهرش، شاید اصلا وسترن نباشد. یا اگر باشد، این ژانر فقط در پوستهی ظاهری این فیلم جا مانده باشد.
جانی گیتار یک عاشقانه است. در کنار آن و حتا از آن مهمتر، فیلمی است در نمایش نفرت. نفرتی که فیلم را به پیش میبرد. جدالِ بین دو زنِ مقتدر، هر چند که شاید یکی بیشتر نمایش اقتدار میدهد برای پابرجا ماندن.
شاید این تعریف درستتری باشد: جدال بین زنی که دچار نفرتی کورکننده است، نفرتی که از عشق و حسادت زاییده شده است، و زن دیگری که برای پابرجا ماندن مبارزه میکند.
همهی مردانِ فیلم، حتا جانی گیتار (جانی لوگان) که فیلم به نامِ اوست، زیر سایهی این دو زن، و در واقع، متاثر از وجود و خواستهی آن دو هستند. بدون هیچ شکی، این دو هستند که فیلم را پیش میبرند و تمامِ اتفاقات را رقم میزنند.
فیلم را نیکلاس ری در سال 1954ساخته است. بر اساس رمان روی چسلر که در سال 1953 منتشر شده بود و در مقدمهاش آن را به جوآن کرافورد تقدیم کرده بود که سال بعد شد ویهنای فیلمنامهی حسابشدهای که فیلیپ یوردان با همکاری نیکلاس ری نوشت.
جالب اینکه، فیلمی که مورد ستایش تعداد زیادی از کارگردانان و منتقدان بزرگ سینما نظیر فرانسوآ تروفو، ژان لوک گدار، اسکورسیزی و... است، در ابتدای نمایشش به شدت مورد انتقاد منتقدین آمریکایی قرار گرفته بوده.
تماشای فیلم را به شما پیشنهاد میکنم، اگر یک کمی وسترن دوست دارید، یک کمی روانشناسی دوست دارید، یک کمی عاشقانه دوست دارید، یک کمی...
فیلم علاوه بر همه چیز، علاوه بر جوآن کرافوردی که شاید مردانگی و ظاهرش حتا دافعه داشته باشد، علاوه بر تمامِ رنگبازیها و تمام مناظر و موسیقیاش، یک مرسدس کمبریج هم دارد که به شکل عجیبی نفرت زنانه را تصویر کرده است. شاید بهترین بازی فیلم از آن او باشد.
این هم ترانهی فیلم با صدای پگی لی: (+)
* این یادداشت پنجشنبه، سیزدهم شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
دنیا که پست Gloomy Sunday را گذاشت، قرار گذاشتیم کتاب سیاه را هم بگذاریم. این سومین فیلم اروپایی با موضوع جنگ جهانی دوم هست که توی لذتها گذاشتیم که از سر حسن تصادف، توی هر سه تایشان، آقای سباستین کخ، بازی میکند. (آن یکی و از نظر من، از نظر جذابیت اولی، همان زندگی دیگران است) ببخشید بابت تراکمش.
شما اگر پایه بودید، لذتها حداقل هفتهای سه پست داشت.
کتاب سیاه، پر خرجترین فیلم تاریخِ سینمای هلند هست. اصلا پرخرجترین فیلم آلمانی زبانِ تاریخ هم هست.
سریال ارتش سری را دوست داشتید؟ من چیز زیادی از سریال یادم نیست. جز اینکه در مورد اعضای مقاومت بود توی بلژیک و چند تا افسر آلمانی داشت که مخاطب با آنها به شدت احساس سمپاتی داشت و دوستشان داشت و از مرگشان، دلش خالی میشد.
بزرگترها میگویند، سریال بسیار جذابی بوده که البته بسیار هم سانسور شده بوده! توی ذهنِ من، تصویر آن کافه و آن شخصیتها هست و البته بیشتر از همه مونیکا (؟) و ناتالی و آلن (؟) صاحب کافه و آن افسر بیرحم آلمانی (کسلر یا هسلر یا؟) و آن افسر جذاب آلمانی که یکی از زنهای فیلم عاشقش بود (مونیکا آیا؟).
کتاب سیاه یک فیلم بلند با مدت زمانی بیشتر از دو ساعت هست، که در آن همهچیز هست. از جمله جنگ و گروه مقاومت و خیانت و غافلگیری و عشق ناهمگونِ بین آدمهای دو طرفِ ماجرا. کتابِ سیاه، شاید، کمی ارتش سری را به خاطر بیاورد. (این را با احتیاط میگویم چون میدانم یکی از سریالهای خوبِ بیبیسی بوده و احتمالا از اشکالات این فیلم هم مبرا بوده. در ضمن همین نزدیکی، توی خانوادهام، طرفدارانِ سرسختی دارد!)
کتاب سیاه را قبلا دو یا سه بار دیده بودم و امروز که برای سومین یا چهارمین بار تماشایش کردم، فهمیدم هیچوقت ابتدای آن را ندیده بودم. البته دفعات قبل توی ماهواره تماشایش کرده بودم. حالا که فیلم را به طور کامل تماشا کردم، میتوانم بگویم که ابتدا و انتهای فیلم، نقطهی ضعفش بود. همینطور بیانیهی سیاسیِ فیلم.
خب، ما قرار نیست اینجا به بیانیههای سیاسی توجهی کنیم. داریم در مورد فیلم حرف میزنیم. قرارمان هم نیست که خیلی به بعد فنی فیلمها توجه کنیم. قرارمان از ابتدا احساس و لذت بردن بوده.
از این نظر، من به اندازهی کافی از تماشای این فیلم لذت بردم و دوستش داشتم.
کاریس ون هوتن، هنرپیشهی اصلی فیلم، به اندازهی کافی خوب بود تا بار فیلم را تا آخر به دوش بکشد. بعد از مدتها فیلمی دیدم که با وجود مدت زمانِ طولانیاش، هی متوقفش نکردم. حتا با وجود اینکه قبلا حداقل دو بار تماشایش کرده بودم.
فیلم را پل ورهوفن ساخته. کارگردانِ هلندیِ غریزهی اصلی. او و نویسندهی فیلمنامهاش، حدود بیست سال برای نوشتنِ فیلمنامه وقت صرف کردهاند و چند سالی هم برای جذبِ سرمایهگذار.
بالاخره فیلم سال 2006 ساخته شده. با بازی کاریس ون هوتن، سباستین کخ و تام هافمن. (کاریس ون هوتن و سباستین کخ، در زندگی واقعی هم با زندگی میکنند. لااقل تا چند سال پیش که با هم بودند.)
قصهی فیلم هم در مورد راشل، دختر یک خانوادهی یهودی ثروتمند است که قبل از جنگ خواننده بوده و حالا، مدام در حال گریختن است تا جان خود را نجات بدهد. آلیس (نام مستعار دختر) بعد از مرگ خانوادهاش، درگیر گروه مقاومت میشود و همین قصهی فیلم را شکل میدهد. حضور آلیس توی آن گروه و بعد راهیابیاش به مقر آلمانیها و بعد به اتاق خواب و سرانجام قلبِ کاپیتان مونتزه و بعد...
فیلم طولانیتر و شلوغتر از آن است که بتوان این خط را به همین سادگی ادامه داد.
چند صحنهی خیلی خوب هم دارد. چند جملهی خیلی خوب هم.
مثلا جایی که آلیس از شنیدن خبر پایان جنگ ناراحت میشود و میگوید هیچوقت فکر نمیکردم که از آزادی بترسم.
پایان فیلم را دوست ندارم. یعنی ترجیح میدادم فیلم خیلی قبل از پایانِ فعلیاش به پایان میرسید. این اول و انتهای حضورِ راشل در اسرائیل و کشورِ خودش خواندنِ آنجا یک جورهایی خوشایند نبود. یعنی کاملا تحمیلی به نظر میرسید. وصلهی ناجوری بود که اشتباها چسبیده به فیلم.
شائبهی یهودی بودنِ فیلم، وجود ندارد. (کارگردان فیلم، یک مسیحی دوآتشه است!) سفارشی بودن... شاید کمی تا قسمتی. اما همانطور که گفتم، میشود از ده دقیقهی ابتدا و انتهای فیلم، صرفنظر کرد و به همان فلاش بکِ طولانیِ میانی فیلم بسنده کرد و به اندازهی کافی لذت برد. از انتهای فلاش بک هم میشود کمی عقبتر آمد و مثلا وقتی که شوکِ فیلم وارد میشود متوقف شد.
فیلم به اندازهی کافی انسانی هم هست. مهم نیست که کدام طرفِ ماجرا باشی. توی هر طرف، میتوان انسان (به معنای واقعی کلمه) بود یا نبود. توی هر دو طرف میتوان خیانت کرد، میتوان مهربان و بخشنده بود و میتوان عاشق شد. توی هر دو طرف میتوان غمگین بود. همسر و فرزندان کاپیتان مونتزه را هم، بمباران هواپیماهای انگلیسی کشتهاند. توی فیلم، فقط یهودیها بد نبودند! میتوان از این هم گذشت.
بیتوجه به همهی حرفهای من، اگر فیلم را تماشا نکردهاید، تماشایش کنید و به اندازهی کافی لذت ببرید. لذت ببرید از بازی هنرپیشهی جذابی که صدای خوبی هم دارد و در سراسر فیلم، به شکلی محیرالعقول، از همهی خطرها، جانِ سالم به در میبرد!
چشمتان را هم روی ورود و پیشروی سریع آلیس به درون مقر گشتاپو ببندید. به هر حال این سینماست و هر چیزی در آن امکانپذیر است!
و سینما، قبل از هر چیز، برای من، یعنی لذت بردن.
لذت ببرید. مطمئن لذت ببرید.
* جملهای که آلیس پس از شنیدن خبر مرگ کاپیتان میگوید.
* این یادداشت یکشنبه، نهم شهریورماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
لطفا قبل از تماشای فیلم این پست را نخوانید.
پست معرفی این فیلم، پست دنیاست.
آیا من آدم بیاحساسی هستم؟
مطلقا نه!
*
تاثیرگذارترین و زیباترین فیلمها در مورد جنگهای جهانی را، اروپاییها ساختهاند. واضح و مشخص هست که در این خصوص باید هم از هالیوود تاثیرگذارتر باشند، و نه لزوما از نظر فنی بالاتر، چون آنها بودند که با تمام وجود درگیر این جنگ بودند.
مثل اینکه هالیوود در مورد جنگ ما فیلم بسازد...
ولی، یکشنبهی غمانگیز، از نظر من، فیلم تاثیرگذاری نیست. فیلم خوشآب و رنگی هست، ولی تاثیرگذار... نه.
هر چند از نظر خیلی از اطرافیانم خیلی تاثیرگذار و زیبا بود ولی... مورد پسند من نیست. نه که بدم بیاید. در حد یک بار دیدن خوب هست.
ایلونا زیبا بود و همین از اول تا آخر فیلم، چشم را نوازش میکرد... ولی دستکم من، کوچکترین احساس سمپاتی، یا ترحم، یا درکی، نسبت به شخصیتهای فیلم نداشتم. شاید، با کمی تخفیف بشود گفت که از اول تا آخر فیلم، کمی تا قسمتی، دلم برای لاسلو سوخت. برای لاسلویی که سراسر فیلم، مهربان بود و قلبش را وسط گذاشته بود و تمام چیزی که نصیبش شد، یک محبت معمولی بود، ترحم و... خیانت.
شاید چیزی که عاشقانهی فیلم را برای من بیاثر کرد، عاشقانه نبودن رابطهها بود. در واقع... توی منطق من، عشق شراکتپذیر نیست. و این... مخصوصا آن صحنهای که دنیا به آن اشاره کرد، همآغوشی سهنفرهی کنار دریاچه... چیزی نبود که با منطق و احساس من سازگار باشد.
مثلا عاشقانهی فیلم، از نظر من، عشقِ (البته واقعیِ) دو مرد بود، به زنی که با یکی از روی هوس و با دیگری به خاطر ترحم، مانده بود. شاید اگر امکانش بود، میتوانست، همزمان با هانس هم بماند... و البته دو مرد هم به ناچار، به این رابطهی نامانوس تن داده بودند.
جذابترین شخصیت فیلم از نظر من، افسر آلمانیای بود که نقشی خیلی کوتاه توی فیلم داشت، (آقای سباستین کخ)، آن هم به خاطر احساس سمپاتیای که به او به خاطر دو نقش بسیار دوستداشتنیاش توی زندگی دیگران و کتاب سیاه داشتم! همان که لاسلوی یکشنبهی... را کتک زد!
اما...
یک موضوع میتواند کلا مفهموم فیلم را عوض کند و از یک ملودرامِ ساده، به مفاهیمِ پیچیدهتری بکشاندش.
اینکه، ماجرای فیلم، خونخواهیِ پدر بود یا پدرکشی؟
اینکه پسر ایلونا، پسر لاسلوست یا هانس؟
جواب این سوال میتواند خیلی چیزها را تغییر دهد.
اگر فیلم را تماشا کردید (که امیدوارم اگر قصد تماشایش را دارید و هنوز تماشا نکردهاید، تا اینجای پست نرسیده باشید)، به نظر شما کدام یکی هست؟
من هم البته حدس و نظرم را خواهم گفت.
*
من اصلا فکر نمیکردم و متوجه نشده بودم که این همه وقت است که اینجا ننوشتهام! آنقدر مرتب به اینجا سر میزنم و نظرات شما و پستهایی دنیا را میخوانم که حواسم نبود که خیلی وقت هست که پست نگذاشتهام.
لازم است همین جا، از دنیا تشکر کنم که این وبلاگ را توی این مدت، یکتنه سرپا نگه داشته بود و مهمتر از این، یک خستهنباشید رسمی به حضورِ نویسندهی بسیار فعال وبلاگ، میراژ هم عرض کنم!
و اینکه، استقبال میکنیم از این که توی وبلاگتان، در مورد موضوعات لذتها بنویسید و لینکش را به ما بدهید. نوشتهای که برای خودتان باشد.
* بخشی از ترانهی یکشنبهی غمانگیز
* این یادداشت شنبه، بیست و یکم تیرماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
ـ وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که میخواستم این بود که بزرگ بشم. خیلی هم زود. ولی حالا اصلا دلیلش رو نمیفهمم. نه دیگه. حالا که بزرگتر شدم من آیندهم رو مثل نشستن تو اتاق انتظار میبینم، توی یک ایستگاه بزرگ قطار، پر از نیمکت و تابلو. در حالیکه مردم زیادی بدون دیدن من از کنارم رد میشن. همهشون عجله دارند که سوار کابینهای قطار بشن. اونها جایی برای رفتن دارند یا کسی رو برای دیدن ولی من اونجا منتظر نشستم.
ـ منتظر چی آدل؟
ـ منتظر یه اتفاق که برام بیفته.
لذت نامنتظر، یعنی تماشای یک فیلمِ دلنشینِ نسبتا کوتاهِ سیاه و سفید فرانسوی، در موردِ یک دلبستگی و وابستگیِ متفاوت، توی یکی دو ساعتِ چسبیده به سحرِ یک شبِ نزدیک نیمهی ماهرمضان.
لذت نامنتظر، یعنی دوست داشتنِ فیلمی که شاهکار نیست، ولی احتمالا نمیشود دوستش نداشت.
شاید اینجا، این وبلاگ، آن نظمی را که فکرش را میکردیم، پیدا نکرده. ولی من این بینظمی را هم دوست دارم. قرارمان از اول جمع کردنِ لذتهای پراکنده و سهیم شدنش با هم بود دیگر. نبود؟ میشد که لذتم را با شما سهیم نشوم؟
*
The Girl On The Bridge با عنوان اصلیِ La Fille Sur Le Pont ، یک فیلمِ فرانسویِ سیاه و سفید محصولِ آخرین سال قرن بیستم است. فیلمی که باید سیاه و سفید ساخته میشد تا بهیادماندنی شود. فکر که میکنم شاید اگر رنگی بود، به اینجا نمیرسید. به لذتها. شاید...
کارگردانِ فیلم دختری روی پل، پاتریس لوکونت است و بازیگرانش دانیل اوتوی و ونسا پارادی، مجریان نمایشِ این دلبستگیِ نامتعارف که با عشقِ به ریسک کردن بر روی زندگی و با شانس گره خورده. مفهومِ اغراقشدهی نیمهی گمشده. با مجموعهای از دیالوگهای نزدیک به شاهکار که برای اینجا نقل کردن، واقعا انتخاب کردن از بینشان سخت است. پس ترجیح میدهم به جای نقل کردن، شما را ترغیب کنم به تماشای فیلمی که هیچ چیزی که نداشته باشد، که به نظرِ من دارد، مجموعهای دیالوگِ خوشگل دارد، که مدام دلت میخواهد یادداشتشان کنی، یک دخترکِ دلربای سبکسر که به هر مردی که میرسد دلش میخواهد همراهش برود و مردی که همان نگاهِ نافذش کافیست تا دخترک خود را با اطمینان، مدام در معرض مرگ قرار دهد، و چند دقیقهی شاهکار اولش که دخترک نشسته و رو به یک نفر (؟)، داستانِ زندگیاش را تعریف میکند، جوری که تا وقتیِ که چشمهایش غرق اشک نشده، انگار دارد از موضوعِ بیاهمیتی مثل آب و هوا حرف میزند. انگار این خودش نیست که در موردش میگوید: شاید لیاقتم بیشتر از این نبوده. باید قانون طبیعت باشه! بعضی از مردم به دنیا مییان که خوشحال باشن. در عوض من در تمام روزهای زندگیم گول میخوردم. هر قولی رو که بهم میدادند باور میکردم. ولی آخرش هیچی نصیبم نمیشد. هرگز برای کسی مفید یا با ارزش نبودم. یا خوشحال و یا حتا غمگین. قبلا فکر میکردم که وقتی چیزی رو از دست بدی ناراحت میشی. ولی من هیچوقت چیزی به جز بدشانسی نداشتم.
انگار دربارهی خودش نیست که مثل یک کارشناس خبره میگوید: کاغذهای چسبناکِ مگسکش رو دیدی؟ من خیلی شبیه به اونهام. همهی آشغالهای دور و برم به من میچسبن. مثل یه جاروبرقی میمونم. هر چی آشغال باقی مونده رو جمع میکنم. هیچوقت شانس در خونهم رو نمیزنه. هر کاری میکنم اشتباه از آب در مییاد. دست به هر چی میزنم خاکستر میشه... نمیتونی بدشانسی رو توصیف کنی. میدونی مثل استعداد موسیقی میمونه. یا داری یا نداری.
و البته که بالاخره شانس در خانهی او را میزند، درست وقتی که میخواهد همهچیز را تمام کند و «لامپِ سالم را دور بیندازد و اسراف کند». اگر که قدر بداند. اگر که بماند.
نیمهی گمشده میدانید مثل چیست؟ و میدانید که برای هر کسی، فقط یک نفر است؟ یک نفر و فقط یک نفر؟
و شاید نه آن کسی که در ابتدا به نظر میآید؟ و شاید دقیقا آن کسی که در ابتدا اصلا به نظر نمیآید؟
***
دربارهی این فیلم، ماهبانو هم نوشته: دختری روی پل
* این یادداشت سهشنبه، دهم تیرماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
هر کداممان یک گوشهی نشیمنِ آن ویلای کوچکِ جزیره را اشغال کرده بودیم. یکی روی کاناپه دراز کشیده بود، یکی روی قالیچهی جلوی تلویزیون، دو سه نفر توی رختخواب دراز کشیده بودند، یکی مدام مسیر نشیمن و آشپزخانه را میرفت و میآمد و مدام چایی میآورد و هر بار میپرسید: چایی؟
هوای گرمِ مرداد و کولرهای گازی که با شدت کار میکردند. شاید، یکی از دلپذیرترین سفرهای دوستانهی عمرم بود. قبل از اینکه اینطور پراکنده شویم. همهمان خوب و خوش بودیم. دو ترم به پایانِ دورهی پر از رویا و سرشار از لذتِ کارشناسی باقیمانده بود و تصور و رویامان از آینده، فتحِ دنیا بود. حالِ خوبِ بیست و یکسالگی.
اولش بیحوصله بودیم و گذری فیلم را تماشا میکردیم و دل به فیلم نمیدادیم و من، هی توی دلم خط و نشان میکشیدم برای آن کسی که این فیلم را با من راهی کرده بود برای شبهای طولانیِ کیش که قرار نبود خواب به چشمانمان بیاید.
ولی وقتی که نوبتِ اپیزودِ دوم، آدمهای دوم قصه رسید، مخصوصا با آن شروعِ طوفانیاش با ترانهی California Dream ِ بیتلز... و بعد همهی رقصها و سرخوشیها و عاشقی کردنهای پنهان دخترک، که پسزمینهی همهشان این ترانه بود... همهمان میخِ فیلم و تلویزیونِ 24 اینچِ ویلا شدیم. با تمامِ عشقبازیهای دخترک با وسایل آپارتمان معشوق، با همهی گفتگوهای مرد با وسایلِ آپارتمانش که فکر میکرد مثل او تابِ تحملِ دوریِ آدم رفته را ندارند. با... وقتی که تمام شد، توی دلِ همهمان پر از شور بود و هیچکداممان دلمان نمیخواست در مورد فیلم حرف بزنیم تا خوب تهنشین شود. سه روز بعد، توی آسمان، حرفش باز شد و هی در موردش حرف زدیم، هی حرف زدیم، تا حدودِ یک ساعت و سی دقیقهی پرواز به سمتِ تهران را با خاطرهی Chungking Express و فایِ دلپذیرش گره زده باشیم.
این فیلمِ کاروای آن قدر خوب است، مثل چند تا فیلمِ بعدیاش، مثل In The Mood For Love، مثلِ 2046، مثل My Blueberry Nights، که هر کدامشان میتوانند موضوع لذتها باشند. اما لذتِ این پست، فیلم نیست. هر چند که به شدت پیشنهاد میدهم این فیلمها را ببینید و اینجا در موردش حرف بزنید.
دیشب جایی حرفش بود و من گفتم به نظر من، اولین کتابی که از یک نویسنده میخوانیم باید بهترین یا یکی از بهترین کتابهایش باشد. اینجا اما میگویم، فیلمهای کاروای را، باید به ترتیب سالِ ساختشان دید. باید. و با همین Chungking Express شروع کرد.
فکر اولیهی این وبلاگ، با هم فیلمبینی و کتابخوانی بود. ولی وقتی که اسمِ لذتها را برایش انتخاب کردیم، برای لذتهایمان محدودیتی قائل نشدیم. همانطور که دنیا توی پست قبل گفت، این لذتها میتوانند هر چیزی باشند.
لذتِ اینبار، آهنگیست که تا مدتها به آن معتاد شده بودیم. بعد از آن سفرِ کیش و تماشای فیلم، چه شبها که با این آهنگ، هر کداممان، از خیابانهای این شهر عبور نکردیم. چه شبها که با این آهنگ شبهای دلپذیر کیش، آدمهای دلپذیر کاروای و جادویِ فای و آن رستوران کوچک و آن آپارتمان سبز را به یاد نیاوردیم.
دیشب، تماشای دوبارهاش، دوباره من را به رویا برگرداند. به قولِ فایِ فیلم: میتوان رویا را ذخیره کرد؟
این هم، یک نوع لذت است. مطمئن نیستم این همان نسخهی پخششده توی فیلم باشد. شاید آنجا به خاطرِ شورِ فیلم، پرشورتر به نظر میرسید. اگر لذت نبردید، پس بدانید که معجزهی فیلم بوده که این آهنگِ مشهورِ گروهِ بیتلز را اینقدر برای من لذتبخش کرده است.
California Dream و California Dreaming را میتوانید از این لینک بشنوید یا دانلود کنید.
شاید، یکبار اینجا، در مورد فیلمهای کاروای هم نوشتم. مخصوصا حالا که دوباره شروع کردهام به تماشایشان.
+ به این میگویند زیرآبی رفتن! شما که متوجه نشدید؟ :)) فهیمه، فقط به خاطرِ تو!
* این یادداشت یکشنبه، یازدهم خردادماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
من برای آخرین بار آمدم! قول!
*
تا حالا شده عاشقِ اسمِ یک فیلم شده باشید و به خاطر همان اسم دلتان بخواهد ببینیدش؟ یا یک کتاب؟
ماجرای من است و اسم این فیلم. بله دنیا! تو تنها نیستی!
Love Me If You Dare یا عنوان فرانسویاش Jeux d'enfants یک چنین فیلمی هست!
البته یک چیزهایی هم در مورد فیلم شنیدهام که برای دیدنش بیشتر وسوسه شدهام. فقط در همین حد. یکی از فیلمهایی که چند سال هست که توی لیست فیلمهایی که باید و دلم میخواهد ببینمشان هست. و البته دنبالش هم گشته بودم و پیدا نشده بود. امروز بالاخره باز دلم آن را خواست و کلی جستجو کردم تا پیدایش کردم. لینک سالم دانلودش را هم اینجا میگذارم تا شما راحت به آن برسید و مثل من اینقدر دنبالش نگردید.
یک فیلم فرانسوی محصول سال 2003 به کارگردانی یان ساموئل. با بازی ماریون کوتیار و Guillaume Canet (که انگار همسر ماریون هست).
این هم خلاصهی یک خطی فیلم:
«جولین» و «سوفی» به عنوان دو دوست قدیمی که از دوران کودکی با هم بودهاند، اما اکنون که هردو بالغ شدهاند...
این طور که شنیدهام فیلم در مورد بازی و کلکلیست که تمامی ندارد و حتا تا پای قربانی کردن احساس و عشق هم میرسد...
آن قدر که من شنیدهام فیلم خوبیست. ولی شنیدن کی بود مانند دیدن! شاید هم اصلا خوب نبود!
این هم لینک دانلود فیلم: (+)
*
سـِ عزیز و میراژ و دنیا و لیلی و لعیا و... اول درس و امتحان، بعد فیلم! 50 روز برای این فیلمها وقت هست. تازه حداقل 50 روز. پس اول درس بعد فیلم!
بعد هم حالا که به من تذکر دادید، دیگر سعی میکنم پیشنهاد جدیدی نداشته باشم.
* این یادداشت شنبه، دهم خردادماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
فکر کنید به این که دو نفر، توی خیابانها و کافهها و کوچه پسکوچههای یک شهر، آن هم نیمهشب، راه بروند و حرف بزنند. در مورد چیزهایی که دوست دارند. در مورد چیزهایی که شما دوست دارید. آن هم شهری که نیمهشبش هم زنده و پر از انرژیست. رقص و شعر و سکوت و...
بعد فکر کنید که اینها، همه توی یک فیلم باشد. یک فیلم از همین راه رفتن و گشتن و چرخیدن و حرف زدن و عاشق شدنها...
رویایی نیست؟
شاید هم به نظر کسلکننده بیاید.
برای من مثل یک رویا بود. هم تصورش، هم کشف فیلمش.
شش، هفت سال از وقتی که اولین فیلم از این سهگانه را دیدم گذشته. حالا کمی این طرفتر یا آن طرفتر. بعد به فاصلهی کوتاهی دومی را دیدم. سومیاش مال همین پارسال بود. اینجوری بود: پیش از طلوع 1995، پیش از غروب 2004 و پیش از نیمهشب 2013.
و دو هنرپیشهاش، ژولی دلپی و اتان هاوک، که گذر زمان به اندازهی گذر این سالها، روی آنها هم تاثیر گذاشته بود.
کارگردان هر سه فیلم، ریچارد لینکلیتر است که ایدهی ساختن فیلم زمانی به ذهنش رسید که خودش با دختری با نام امی، ساعتها با هم صحبت کرده بودند.
بگذارید در مورد این سهگانهی محشر هم حرفی نزنم تا بعد از تماشایش.
این هم خلاصه از ویکیپدیا:
نه!
بگذارید این بار خودم خلاصهاش را بنویسم!
این سه فیلم، داستان سلی و جسیست، یک دختر فرانسوی و یک پسر آمریکایی، که خیلی اتفاقی توی یک قطار همدیگر را کشف میکنند و بعد....
حالا باید سه فیلم را ببینید تا ادامهاش را بفهمید.
پشیمان نخواهید شد از تماشایشان. اگر هم قبلا دیدهاید، با هم دوباره تماشایشان میکنیم و در موردشان حرف میزنیم.
بهنظر من دوستداشتنیترین سهگانهی سینماست. (البته پدرخوانده که شاهکار و فوقالعاده دوستداشتنی هست، ولی فقط دو قسمت اولش، نه هر سه قسمتش.)
دوست داشتم، پیشنهاد تماشای این فیلم باشد برای روز تولدم.
*
قصد کردهایم که توی این مدت فیلمباران کنیم اینجا را! این که میراژ هم بالاخره آمد، نشان از خاصیت ایام امتحانات دارد!
قرار تماشای این سهگانه هم باشد تا همان انتهای مرداد. اگر زودتر شد که چه بهتر، اگر دیرتر هم شد، خب چه اشکالی دارد!
من خودم، خواندنِ کتاب را به تماشای فیلم، ترجیح میدهم. ضمن این که شیفتهی سینما هم هستم. ولی حالا، به خاطر کمبود وقت، همهی لذتهایمان شده است فیلم دیدن. تازه هنوز هم هست. میدانم که دنیا هم به زودی یک فیلم دیگر پیشنهاد خواهد داد. تضمین نمیکنم که فیلم دیگری در کار نباشد!
* این یادداشت چهارشنبه، هفتم خردادماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
لذتی که در دوباره دیدنِ بعضی از شاهکارهاست، قابل مقایسه با...
اصلا لذتِ دوباره دیدنِ بعضی از فیلمها، از اولین بار تماشا کردنشان هم بیشتر است.
دنیا و میراژ را نمیدانم، ولی خودِ من ترجیح میدهم اینجا بیشتر، با شما، دوباره فیلمبینی کنم. که همراه هم، تماشای فیلمهایی را باز، تجربه کنیم.
اصلا قرارمان همفیلمبینی بود.
نظرتان در مورد تماشای یک فیلمِ بینظیرِ آلمانی چیست؟ فیلمی که اسکار بهترین فیلم خارجی زبان سال 2006 را هم برده، و اگر از من بپرسید، بهترین فیلم خارجیزبانِ برندهی اسکار، در تمامِ دورههایش بوده. نه که همهی فیلمهای برندهی اسکار خارجیزبان را دیده باشم. ولی چندتایی از مهمترینهایشان را که دیدهام.
فیلمی که آخرش، حالتان را خوب خواهد کرد.
ترجیح میدهم در مورد قصه و فیلم، الان هیچ چیزی نگویم. باید ببینیدش. یک فیلم در برلینی که وسطش دیواری بود که دنیایی فاصله انداخته بود بین مردمِ یک شهر و کشور.
زندگی دیگران، اولین فیلمِ فلوریان هنکل فون دونرسمارک هست، و اگر این فیلم را ندیده باشید، احتمالا از بین هنرپیشههایش فقط سباستین کخ را میشناسید. همان افسرِ نازیای که در فیلم Black Book (Zwartboek) (راستی این فیلم هم گزینهی خوبیست برای باهمبینی) بازی کرده. و اتفاقا من در آن فیلم بیشتر از اینجا دوستش دارم. کلا هنرپیشهایست که نمیشود توی فیلم دوستش نداشت.
طبق روال قبل، این هم خلاصهی داستان از ویکیپدیا:
گئرد وایسلر (با کد شناسائی: HGW XX/7)، بازجوی ارشد اشتازی، پلیس امنیت جمهوری دموکراتیک آلمان و یکی از باورمندان به حکومت سوسیالیستی آلمان شرقی است. او مأمور زیر نظر گرفتن زندگی گئورگ دریمن یک کارگردان تئاتر میشود که مقامات ارشد نیروی امنیتی، به توصیهی وزیر فرهنگ و هنر آلمان شرقی، در پی یافتن بهانهای برای ایجاد محدودیت و خانهنشین کردنش هستند.
تیمی ویژه از ماموران اشتازی با کارگذاری وسایل شنود در تمامی نقاط خانه گئورگ دریمن اقدام به زیر نظر گرفتن او و دوست دخترش که یک هنرپیشهی محبوب است، میکنند.
ادامهی ماجرا را وقتِ تماشای فیلم ببینید.
تماشای فیلم، به شدت توصیه میشود.
قرارمان تا آخر مرداد باشد. اگر زودتر شد که چه بهتر.
***
دربارهی این فیلم، نازلی هم نوشته: سرودی برای انسان نیک
* این یادداشت سهشنبه، ششم خردادماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
1
Eternal… فیلم یک بار دیدن نیست. این را به ضرس قاطع میگویم. یعنی حتا اگر قصهی فیلم را هم بدانید (مثل من) شاید در بسیاری از لحظات فیلم سردرگم شوید و خیلی از قطعاتِ پازلِ دقیق و در هم پیچیدهی فیلم را از دست بدهید. البته این مانع لذت بردنتان، یا دوست داشتنِ فیلم نمیشود. ولی خب، خیلی از فیلم را از دست خواهید داد. فیلمنامهای که اینقدر دقیق نوشته شده است و فیلمی که اینقدر دقیق تدوین شده است.
پس فیلم را حداقل باید برای بار دوم هم دید. من توی این دو سه هفته، دو بار فیلم را دیدم. و بار دوم، واقعا بیشتر لذت بردم و دوستترش داشتم.
2
«کلمنتاین کروزینسکی، جوئل بریش را از حافظهاش پاک کرده است. لطفا هرگز دوباره رابطهشان را به او یادآوری نکنید.
با تشکر»
این ایدهی معرکهی فیلم هست. شرکت یا کلینیکی که بخشی از حافظه و خاطراتِ آدم را پاک میکند. که بعضی از آدمها را از ذهنِ آدم پاک میکند. طبیعتا مهمترین و پررنگترین آدمهای زندگی آدم را.
3
عاشقانهی فیلم یک کمی هم که نه، شاید زیادی غریب است. عشقِ بین یک مرد ساکت و کمحرف و خجالتی (که نقشش را جیم کری بازی میکند!) و یک دخترِ سربه هوا و بازیگوش و به قول خودش بیفکر (Impulsive). مردی که اهل کتاب خواندن است و دختری که مجلهخوان است و کلمات را اشتباه ادا میکند و به گفتهی مرد، گاهی آدم توی جمع از با او بودن خجالتزده میشود. که فکر میکند مدام دنبال جلبتوجه است و بیرحمانه، وقتی که کار به دعوا و اختلاف میرسد، در موردش میگوید که حتا به خاطر جلبتوجه دیگران، با دیگران «رابطه» هم برقرار میکند. حتا با دو نفر در طول یک شب هم.
که مثلا وقتی که دلش بچه میخواهد، از نظر مرد موضوع کاملا منتفیست، با گفتن این که: فکر میکنی از عهدهاش برمیآیی؟ و از نظر تماشاگری که فیلم را تماشا میکند و از نظر اطرافیان هم، جوابِ این سئوال، «نه» هست. کلمنتاین فیلم، سربههواتر از آن است که بتوان در نقشِ یک مادر تصورش کرد. آنقدر سربههوا و بیفکر (Impulsive)، که بعد از یکی از دعواهایشان، میرود و جوئل را از حافظهاش پاک میکند!
4
جوئلِ کمحرفِ خجالتیِ گاهی به شدت کمرو، اما، به شدت دوستداشتنیست.
چه آنجا که صادقانه اعتراف میکند: چرا من عاشق هر زنی که به من توجه نشون میده میشم؟!
یا آنجا که سر درگم میگوید: من امروز کار رو ول کردم. یک قطار به خارج مونتاک گرفتم. نمیدونم چرا؟! من آدم بیفکری نیستم!
یا جایی که اعتراف میکند: اگر فقط میتوانستم با یک نفرِ جدید ملاقات کنم! فکر کنم شانسهای این اتفاق برای من به شدت کم شده... دیدن این که در ارتباط برقرار کردن با یک زن اینقدر عاجزم... من از یک لحظه تا یک لحظهی دیگه نمیدونم چی دوست دارم...
چه جایی که در برابر توجهاتِ کلمنتاین، در اولین دیدار (چه بار اول، چه بار دوم) بیشتر توی خودش فرو میرود و خجالتزده و دستپاچه میشود و گارد میگیرد.
چه آنجا که تا به کلم توجه نشان میدهد و به سوار شدن به ماشین، دعوتش میکند، کلم به او مشکوک میشود و او به سرعت و با تعجب از خودش دفاع میکند:
ـ تو که تورزن نیستی؟ هستی؟
ـ نه من تورزن نیستم! تو اول با من حرف زدی! یادت نمییاد؟!
ـ اوه، این قدیمیترین حقه توی کتاب تورزنهاست!
و از همه بیشتر وقتی که از فهمیدن اینکه کلمنتاین او را از حافظهاش پاک کرده شوکه میشود و با حرص و عصبانیت تصمیم میگیرد حالا که او را پاک کرده، خودش هم او را پاک کند! مقابله به مثل! برای کم نیاوردن، در مقابل این رودست خوردن و اینجور تحقیر شدن. و هی توی روندِ پاک شدنِ حافظهاش از خاطراتِ کلم، این را با ناباوری «باور نمیکنم تو این کاررو با من کردی!»، و گاهی با حرص «دارم تو رو پاک میکنم و خوشحالم!» به او یادآوری میکند.
و چه جایی که بالاخره در مقابل حذفِ خاطراتشان کم میآورد و با تمامِ توان برای حفظِ خاطراتش تلاش میکند و دنبالشان میدود. و سرانجام، توی یکی از زیباترین لحظات فیلم، وقتی که بعد از سئوال کلمنتاین در مورد زشت بودنش و اعترافش به اینکه وقتی که بچه بوده این تصور و این موضوع چقدر آزارش میداده، به او میگوید خوشگل است و بعد از خاطرهی لذتبخشِ بوسه، فریاد میزند: تو رو خدا متوقفش کن. و با التماس و اصرار میگوید: لااقل اجازه بده این یک خاطره را برای خودم نگه دارم!
چه وقتی که باز بعد از شنیدنِ اعترافاتِ کلمنتاین در کلینیک، او را از خود میراند و باز در خانه، با اعترافاتِ همراه با عصبانیت و حرصِ خودش در مورد کلم، مواجه میشود.
5
فیلم، به شدت توصیه میشود.
دیدنِ این فیلم، بالاخره به من ثابت کرد که کیت وینسلت هم میتواند، گاهی، فقط گاهی، دوستداشتنی باشد!
خیلی چیزهای دیگر هم بود...
شاید باز هم نوشتم.
* از دیالوگهای فیلم
بعدانوشت: مثلا یادم رفت در مورد آن لایهی پنهان تحقیرها و سرخوردگیها بنویسم! فکر پنهان کردنِ کلمنتاین در این لایهی غیرقابل دسترس برای دیگران، که اتفاقا به فکر خود کلمنتاین رسید و کلی هم به خاطر این فکرِ بکر به خودش میبالید و هی یادآوری میکرد: پس من هم باهوشم!
بعدانوشت 2: این که جوئل و کلمنتاین باز به همان نقطه برسند، به همان جایی که کلمنتاین را رسانده بود به تصمیم پاک کردنِ جوئل، بسیار محتمل به نظر میرسد! زندگی که فقط خاطرات خوش نیست. هر چند شاید همانها ماندگارتر باشند. همهی اختلاف سلیقهها و درگیریها و مشکلات، دستنخورده، سرجایشان باقیاند. هر چند شاید با قدرت عشق، بتوان بر آنها غلبه کرد.
* این یادداشت سهشنبه، شانزدهم اردیبهشتماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
اول اینکه، کاملا اتفاقی شد که همهی کتابهای لذتها تا اینجا مجموعهی داستان یا داستان کوتاه بودند. واقعا، داستان کوتاه هیچوقت ترجیح و انتخابِ من نبوده.
دوم اینکه باز هم کاملا اتفاقی بوده که بعد از دو کتابِ اول که مرگ کاملا در عنوانشان موج میزد، هر چند توی یکی بازیگوشانه، اینبار، زندگی در عنوانِ سومین انتخاب، کاملا موج میزند. در کنار مامان، که خود لفظی سرشار از عشق و زندگیست.
و نیچه گریست، یکی از آن کتابهاییست که باید میخواندم و تا به حال نخواندهام. یک زمانی اولین عنوان در لیستِ «باید بخرم»هایم بود. بارها تا برداشتنش از توی قفسهی کتابفروشی پیش رفتهام ولی هر بار بدون آن به صندوق پرداخت رفتهام.
اما... دلیل این پستِ وسطِ راه:
حقیقتش این که وقتی دنیا این کتاب را به عنوان چهارمین لذت انتخاب کرد، یک کمی توی ذوقم خورد. خب نه عنوان کتاب جذبم کرد، نه مجموعهی داستان بودنش، و نه آن توصیفِ «داستانِ رواندرمانگر» بودنش. ولی خب، خوبیِ لذتها برای من به همین است. به همین انتخابهای غیرمنتظره. مثل یک هدیهی غیرمنتظره. مثل کشفهای نامنتظره... مثل جمع کردن لذتهای پیدا و پنهان پراکنده در اطرافمان...
مثل هدیهای که امروز گرفتم. وقتی که برای فقط کاری کردن، شروع به خواندنِ اولین داستان کتاب، همان «مامان و معنای زندگی» کردم و به سرعت جذب آن شدم. داستانی که برای من کاملا غیرمنتظره بود. شگفتزدهام کرد. با خواندنِ اولین خطوط به درونِ آن پرتاب شدم و با سرعت تا انتهایش رفتم.
برایِ من، داستان، جور خاصی جذاب بود. توضیح بیشتری در موردش نمیدهم. باید بخوانید تا متوجهی منظورم شوید. و به قولِ دنیا، پر از تکههایی که دلت میخواهد اینجا نقلشان کنی.
حتا اگر این کتاب را کامل هم نمیخوانید، خواندنِ حداقل اولین داستانش که کمتر از بیست صفحه هست، توصیهی من به شماست. تصور من این است، که انگیزهی خواندنِ بقیهاش را، خودش به همراه میآورد.
مامان و معنای زندگی را بخوانید. بهخصوص توی این روزهایی که فاصلهی بین روز مادر و روز پدر است. و آخرش شاید، شما هم، مثل من مجبور شوید چند لحظه چشمهایتان را ببندید و بغضتان را فرو دهید.
+ مرسی دنیا بابت پیشنهادت...
* این یادداشت سهشنبه، ششم اردیبهشتماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
وقتی کوچک بودم، خوشمزهترین بخش غذا را برای آخر نگه میداشتم. یک جورهایی، در راستای همان قانونِ قورباغهات را اول از همه قورت بده، ولی در جهت عکس. و البته خوشمزهترین قسمت غذا برای منِ حالا هم حتا، معمولا تهدیگِ آن است. : )
بزرگتر که شدم، عادتم برعکس شد. از بخشِ خوشمزهی غذا شروع میکردم و...
چه ربطی به لذتها دارد؟
مدتیست که گهگاهی، عادتِ بچگیهایم به من سر میزند. چیزهایی را نگه میدارم برای آخر سر، روز مبادا. توی کتابخانهام چند کتابِ خیلی خوب و وسوسهکننده منتظرند، برای روز مبادا، توی کشویِ میز، چند فیلمِ وسوسهکننده نشستهاند برای روز مبادا.
این فیلم را باید خیلی قبلتر میدیدم. خیلی خیلی قبلتر. دیویدیاش نزدیک چهار سال است که دقیقا توی کشوی میز است. (فیلمهای دیگر من توی کمد هستند یا روی هارد اکسترنال) و چهار سال به انتظار روزِ مبادا مانده است (چه بسا که دیگر قابل دیدن هم نباشد!). این فیلم و چند فیلم دیگر.
تا یکی از پنجشنبههای خوب اسفند، وقتی کنار میترا نشسته بودم و با هم از دوستداشتنیهایمان میگفتیم، از کتابهایی که دوست داریم، از بعضی خاطراتمان، که میترا بار دیگر شهری که دوست میدارمِ پر از خاطرهاش را نشانم داد، همان روزی که فهمیدم چقدر نقطهی مشترک با او دارم، که اتفاقا حرف فیلمی دیگر شد، که تماشایش کردهام و بسیار دوستش دارم، و تماشای دوبارهاش را دوست دارم با لذتها و شما شریک باشم، (دنیا منظورم دومین فیلم است، گفته بودم که دوست دارم توی لذتها باشد) و همان روزی که در مورد Closer گفت، فیلم مریضی است (و این مریض از آن مریضهای تعریفی بود و نه انتقادی)، یک تصویرِ مشهور فیلم Eternal Sunshine of the… را نشانم داد و با اطمینان گفت: این را هم که دیدهای؟ و من گفتم: نچ. چند سال است که قرار است ببینمش! و نگفتم که گذاشتهاماش برای روز مبادا.
میترا با تاکید و جدیت گفت: ببین! حتما توی اولین فرصت ببین.
ماند تا امروز. امروز که به قول قیصر امینپور... شاید، برای من، روز مباداست.
*
Eternal Sunshine of the Spotless Mind محصول سال 2004 است.
فیلمنامهی آن را چارلی کافمن نوشته و کارگردانش میشل گوندریست. با بازی جیم کری، کیت وینلست، کریستین دانست، مارک رافالو، الیجا وود، جین آدامز و...
اسم طولانی فیلم از شعری از الکساندر پوپ گرفته شده است با نام Elosia to Abelard.
و همین دیگر...
بیایید با هم تجربهاش کنیم.
از آن جا که شما هم شاید مثل ما درگیر اردیبهشت و شلوغیهایش باشید، قرار ما، مثل کتابِ مامان و معنای زندگی تا اول خرداد باشد. اگر زودتر دیدیم، زودتر در موردش مینویسیم. اگر هم دیرتر شد که خب دیرتر میشود. اگر قبلا هم تماشایش کردهاید، میتوانید دربارهاش با ما صحبت کنید. یا در موردش بنویسید. یا دوباره تماشایش کنید. اگر هم مثل من تماشایش نکردهاید، شاید این فرصت خیلی خوبی باشد.
با ما همراه باشید.
***
دربارهی این فیلم، ماهبانو هم نوشته: درخشش ابدی یک ذهن پاک
نازلی هم، دربارهی این فیلم نوشته: درخشش ابدى...
* این یادداشت سهشنبه، دوم اردیبهشتماه 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
جیمز جویس، در زمان کوتاهی پس از انتشار اولیس میگوید:
«در مورد خودم، من همیشه دربارهی دوبلین مینویسم. چرا که اگر بتوانم قلب دوبلین را تسخیر کنم، میتوانم وارد قلب تمام شهرهای جهان شوم.»
*
نوشتن در مورد مردگان، آن هم فقط با یک بار خواندنش، آسان نیست. چند روز پیش آن را، آن هم نه به طور پیوسته، توی چند نوبت خواندمش، هر چند خیلی کوتاهتر از آن هست که نشود توی یک نوبت تمامش کرد.
یک داستانِ در ظاهر ساده که به راحتی هم خوانده میشود. ظاهرش سخت و پیچیده نیست.
قصه با یک میهمانی شروع میشود که پر از جزئیات و آدمهای مختلف (با مکثِ پررنگتر روی یکی از حاضران در میهمانی) است و در پایان همان شب هم به پایان میرسد. در اتاق تاریک یک مهمانخانه که قرار است همان اصلیترین آدم قصه و همسرش، شب را در آن به صبح برساند.
اما پشت ظاهر سادهی قصه، نکتهها و ماجراهای زیادی وجود دارد. و کشف و شهودی که گابریل کانرویِ سرِ شب را به آخر شب میرساند. دلم میخواست از تاثیر تک تکِ اتفاقات و حرفها در رساندنِ قصه به آخرین خطوطش بنویسم. ولی این دو (+ و +) خیلی بهتر همهی اینها را گفتهاند. و خیلی چیزهایی را که شاید با یک بار خواندنِ قصه متوجهی آنها نشویم. مردگان را یک بار دیگر خواهم خواند. همین طور سایر قصههای مجموعهی دوبلینیها را. در اولین فرصت سراغِ چهرهی مرد هنرمند در جوانی هم که چند سالیست توی کتابخانهام جا مانده است خواهم رفت.
باید بگویم جویس را پسندیدهام!
وقتِ خواندش دو مشکل اساسی داشتم. اول اینکه اصلا نمیتوانستم چهرهی گابریل کانروی را جز در قالبِ علی مصفا جور دیگری تصور کنم، چهرهی همسرش را هم جز لیلا حاتمی البته. و البته به نظرم مدلِ شوخطبعیِ خاصِ گابریل، اتفاقا شبیه علی مصفا هم بود. شاید اگر پلهی آخر را ندیده بودم، اصلا چنین احساسی نداشتم.
دوم اینکه، توی قصه مدام دنبالِ اتفاقاتِ پلهی آخر میگشتم. که خب آن هم کمال و تمام نبود. یعنی بخشی از پلهی آخر، برداشتی از مردگان بود و نه تمامش. برخلافِ تصورم، آن خطوطی که اواخر فیلم، توسط زنِ خدمتکار از روی کتاب خوانده میشود و بخشی از راز فیلم را آشکار میکند، اصلا از مردگان نبود. برخلاف خطوطی که توسط همان زن، اوایلِ داستان خوانده میشود.
توصیهی من، حالا بعد از خواندنِ مردگان: حتما بخوانیدش.
خواندنش، حداکثر دو سه ساعت طول میکشد، و ضمن خواندنِ یک داستانِ کوتاهِ مهم از یک نویسندهی مهم، و لذتِ خواندنش، با بخشی از مردم دوبلین هم آشنا میشوید.
شاید باز هم در موردش نوشتم.
این هم بخشِ کوتاهی از داستان:
«باز موجی از سرور که مهرآمیزتر و لطیفتر بود، از قلبش برخاست و به همراه خونِ گرمش در رگهایش دوید. دقایقی از زندگی که با هم به سر برده بودند، مانند فروغ کمرنگ ستارگان در خاطرهاش جان گرفت. دلش میخواست آن لحظهها را به یاد گرتا بیندازد تا او نیز سالهای یکنواخت زندگی مشترکشان را فراموش کند و تنها دقایق شور و وجد را به یاد آورد. احساس میکرد که گذشت سالها روح خود وی و گرتا را خرد نکرده بود. بچههاشان، نوشتههایش و گرفتاریهای خانهداری گرتا، فروغ مهرانگیز زندگی را در آنها خاموش نکرده بود. در نامهای خطاب به گرتا چنین نوشته بود: چرا واژههایی نظیر اینها چنین سرد و کسالتآور است؟ آیا به این علت است که واژهای لطیف و ظریف نمیتوانم پیدا کنم که شایستهی نام تو باشد؟»
* این یادداشت دوشنبه، هجدهم فروردین 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
گروهی اولیسِ جیمز جویس را بزرگترین رمانِ قرن بیستم میدانند. رمانی که سالهاست توسط منوچهر بدیعی به فارسی هم ترجمه شده ولی هنوز مجوز انتشار پیدا نکردهاست. البته فصل هفدهمش در انتهای کتابی دیگر از انتشاراتِ نیلوفر و با ترجمهی منوچهر بدیعی، چاپ شده است.
چهرهی مرد هنرمند در جوانیِ جویس که شخصیت اصلیاش همان شخصیت اصلی رمان اولیس هست، چند سالیست که توی کتابخانهام در انتظار خوانده شدن مانده. قبلا یکی دو داستان کوتاه از جیمز جویس خواندهام که حالا اسامیشان را به یاد نمیآورم. و چیزی هم از آنها به خاطر نمیآورم.
این که مردگان شد سومین انتخاب لذتها (البته از روی تصادف است که اسامی هر دو کتاب انتخابیِ تا حالای لذتها به مرگ ربط دارد!) به فیلم پلهی آخرِ علی مصفا مربوط است که توی عید تماشایش کردم و دوستش داشتم و برداشتی از این کتاب بود و البته از مرگ ایوان ایلیچ تولستوی.
شده یک دفعه دلتان بخواهد کاری را انجام دهید؟
از وقتی که خدمتکارِ مادرِ پیرِ پزشکِ پلهی آخر، چند خطی از مردگان را از مجموعه داستان دوبلینیهای جیمز جویس برای او میخواند تا به عنوان درمانی برای جلوگیری از آلزایمر تایپش کند، دلم خواسته که آن را بخوانم. بعد که حرف لذتها شد، این میل بیشتر و بیشتر شد.
تا پیشنهادش را به دنیا دادم، به شکل جالبی خود کتاب هم پیدایش شد!
خب...
مردگان رمان نیست. یک داستانِ کوتاه است، در واقع آخرین و بلندترین داستان مجموعهی دوبلینیها، که توی نسخهی پیدیافِ اسکنشدهی کتاب 55 صفحه است. دوبلینیها ترجمهی پرویز داریوش است و اولین انتشارش سال 1346 است. و مثل همهی ترجمههای آن سالها احتمالا لحن و کلماتش با لحنِ رایج این سالها تفاوت دارد. نسخهی چاپشدهی کتاب مردگان که به دستِ من رسیده، ترجمهی جدیدتری دارد و کتاب باریکیست که فقط شامل مردگان است.
پیشنهاد اصلی و ترجیح ما تهیهی نسخه چاپی کتابهاست. ولی اگر سخت بود، نسخهی پیدیافِ دوبلینیها را سرچ و دانلود کنید و در سومین لذت، همراه ما باشید.
پیشنهاد میکنم پلهی آخر را هم ببینید. شاید یک روز یکی از لذتهایمان شد.
خب... مردگان برای ما هم، مثل یک هندوانهی سربسته است. تا اول اردیبهشت فرصت داریم تا بخوانیم و ببینیم دوستش داریم یا نه یا...
و در موردش بنویسیم.
البته فرصت شما تا همیشه باقیست. اما دوست داریم حالا، همراهیمان کنید.
* اگر توی وبسایتتان در مورد هر کدام از لذتهای اینجا نوشتید، خوشحال میشویم لینکش را برای به اشتراک گذاشتنش، به ما بدهید.
* موضوعات قبلی همیشه باز هستند.
بعدانوشت: فکر کردم خوب هست اگر خلاصهی پشت جلد این کتاب را برای شما بگذارم:
«این داستان صرفا بیان تعدیل و تصحیح است، که در روابط میان شوهر و زنش در یک شب پدید میآید و این به واسطۀ آن است که زن در مجلس مهمانی خانوادگی از شنیدن سرودی تغییر حال میدهد و شوهر آن تغییر حال را درک میکند و به حق مربوط بدان میداند که زمانی زنِ او را دیگری میخواسته است. اما داستان را بخوانید و ببینید با وجود این توضیح، به همین سادگی است یا کشف معنی در آن لطفی دیگر دارد.»
* این یادداشت شنبه، شانزدهم فروردین 1393 در لذتهای پراکندهی بلاگفا، منتشر شده بود.
غریبهی غریبِ فیلم بیگمان شخصِ شخیص ِ ناتالی پورتمنِ نازنین میباشند!
همان که هیچکس و از جمله مای تماشاگر هم هیچگاه نمیفهمیم که واقعا چه کسیست، از کجا آمده، چه میکرده و در انتهای فیلم به کجا رفت. تنها واقعیتی که ما تماشاگرهای فیلم خوب فهمیدیم، عشقش به دن (جود لا) بود که این را شخصِ دن هم فهمید، اما دست کمش گرفت. همان کاری که با همهچیز و همهکس میکرد بس که خودش را بزرگ میدید. شغلش، آلیس، لری. و در نهایت هم، مغلوب خودِ خود بزرگبینش شد.
چه بهتر!
آلیس/جین که شاید مهمترین آدمِ قصه بود، که شاید سهتای دیگر آمده بودند تا این بخشِ قصهی او، این فصل زندگیاش را بسازند ـچون فیلم در آن صحنهی قشنگِ ابتدایی که آمیخته بود با آهنگِ بینظیرِ دامین راس (The Blower's Daughter) با آن راه رفتنِ استوار و بیتوجهیاش به اطراف و... زل زدنِ او به چشمهای غریبهای که از بین آن همه آدم انتخابش کرده بود آغاز شد و با او هم به پایان رسیدـ را نه دن که معشوقش بود جدی گرفت، نه آنا که رقیبش بود و در همان اولین دیدار به او اعلام کرد که دزد نیست! (نبود؟) تنها کسی که او را جدی گرفت، لری بود. ضلعِ چهارم و اتفاقا ثقیلترین ضلع قصه! همان برندهی نهایی ماجرا، که در لحظهی پیروزی، خودش فاتحانه به دنِ جذابِ رمانتیکی که عاجزانه دوست داشتنِ او را به دوست داشتنِ سگ تشبیه میکند، اعتراف میکند: حالا در مقابل قهرمان رمانتیک بلندپروازی مثل تو، شک ندارم که من تا اندازهای عادی هستم. همان که در نهایت با وجودِ تمامِ زمختی و بینزاکتی و خشونت و بدویتش، برندهی ماجرا شد. با تمام صداقت و سماجتش... به خاطرِ اعتماد به نفسِ ذاتی و احساس مالکیت و جذابیتِ خشنِ لعنتیاش.
چه بهتر!
وقتی که فکر میکنم خوب به خاطر نمیآورم که جود لا را به خاطر Closer اینقدر دوست ندارم، یا از دنیلِ Closer به خاطرِ جود لا بودنش «اینقدر» بدم میآید! ولی خوب میدانم که از کلایو اوون فقط و فقط به خاطر Closer است که اینقدر خوشم میآید!
به خاطرِ نقشِ جذابی که بازی کرد. به خاطرِ لری جذابی که از لریِ فیلمنامه ساخت. به خاطرِ این که به خاطرِ پیروزی نهایی اوست که اینقدر آخر فیلم را دوست دارم و با وجودِ غم و رنجِ ناتالی پورتمن (که نه میشود آلیس نامیدش نه جین) به نظرم پایانِ خوش دارد. پایانی خیلی خوش!
البته بخشِ قال گذاشته شدنِ دنیل توسط هر دو زنِ ماجرا، مخصوصا آلیسی که آن طور در آخرین دیدار آسش را برای او رو کرد، ـاین که حتا نام دخترکی را که آنطور همهی زوایای وجودیاش را کشفشده میدانسته، که با نوشتنِ داستانش از نظرش کاملا حلشده و بدونِ هیچ زاویه و رمز و رازِ تازهای برای گشودن بوده، نمیدانستهـ عیش من را از این فیلم کامل کرد!
من، جدای از ناتالی پورتمن و کلایو اون، دوستدارِ عدالتم. عدالتی که حکمِ پایانی فیلم را داد. و منزجرم از خیانت. خیانتی که در پایان...
و چقدر Closer، علیرغمِ ظاهرش، طرفِ اخلاقیات است.
فیلمی که در مدت زمانی حدود دو ساعت، با ضرباهنگی تند و سریع با سرعت از ابتدا و انتهای روابط سر در میآورد، بدون اینکه به طولشان پرداخته باشد... و حرکتِ پاندولوارِ چرخشِ اضلاع مربع به سمتِ همدیگر و دور شدنشان را با یکی دو صحنه مختصر و مفید، نشان میدهد، با بازی معرکهی بازیگرانش، با شخصیتپردازی و دیالوگهای فوقالعاده و حسابشدهی فیلمنامه... با کارگردانیِ بسیار خوبِ مایک نیکولز. یک فیلم معرکه پر است از دوست داشتن و خیانت و روی گرداندن و دور شدن و بازگشت و باز دور شدن و بخشیدن و نبخشیدن و مبارزه و سرانجام انتقام!
میتوانم ده بارِ دیگر... هم Closer را تماشا کنم و هر بار به نظرم به همان تازگی بار اول باشد. همانقدر زنده و فوقالعاده و معرکه.
اگر تا به حال ندیدیدش، حتما تماشایش کنید. حتما.
و در موردش بنویسید. حرف بزنید.
خود من باز هم تماشایش خواهم کرد و باز هم با فراغبالِ بیشتری در موردش خواهم نوشت.
در مورد آدمهای فیلم. در مورد دنیای فیلم. در مورد خیانتها، دروغها و بخششها و نبخشیدنهای فیلم. در مورد عشقها و خواستنها و انتخابها و انتقامهای فیلم. در مورد بزرگبودنها و کوچکبودنهای فیلم. در مورد... «بدونِ بخشش ما وحشیایم»ِ لری و «بدون حقیقت ما حیوانایم» دن و...
همین الان میتوانم بیست صفحهی دیگر هم، همینطور در هم و برهم و آشفته بنویسم در موردش. چه بسا بیشتر.
و البته باز هم خواهم نوشت.
فیلم پر است از دیالوگهایی که میتوان اینجا نوشت. طوریکه انتخاب از بینشان سخت است. که اصلا حیفم میآید که خیلیهایشان را ننویسم...
بخشی از صحنهی پایانیِ نبرد مردهای فیلم. وقتی که لری، در نهایت آنا را برنده شده است. همان وقتی که میگوید: یه مبارزهی خوب هرگز تمیز نیست.
ـ دلم میخواد آنا برگرده.
ـ اون انتخاب خودش رو کرده.
ـ من یه معذرتخواهی به تو بدهکارم. من عاشق آنا شدم، اما اصلا قصدم این نبود که تو رو اذیت کنم.
ـ عذرخواهیت کو؟ احمق!
ـ معذرت میخوام. اگه دوستش داری بذار بره... خب اون میتونه شاد باشه...
ـ آنا نمیخواد شاد باشه!
ـ هر کسی میخواد شاد باشه!
ـ افسردهها نمیخوان! اونا دوست دارن غمگین باشن تا مهر تاییدی برای افسردگیشون باشه. اگه خوشحال باشن که دیگه نمیتونن افسرده باشن. اون وقت مجبورن برگردن توی دنیا و مثل آدم زندگی کنن، که البته این خودش افسردهکنندهست!
حق با لری نیست؟
* هر دو از جملههای ناتالی پورتمن (آلیس/جین) در فیلم