سلام غریبه... چرا عشق کافی نیست؟*

 

* این یادداشت شنبه، شانزدهم فروردین 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.

 

 

غریبه‎ی غریبِ فیلم بی‎گمان شخصِ شخیص ِ ناتالی پورتمنِ نازنین می‎باشند!

همان که هیچ‎کس و از جمله مای تماشاگر هم هیچ‎گاه نمی‏‎فهمیم که واقعا چه کسی‎ست، از کجا آمده، چه می‎کرده و در انتهای فیلم به کجا رفت. تنها واقعیتی که ما تماشاگرهای فیلم خوب فهمیدیم، عشقش به دن (جود لا) بود که این را شخصِ دن هم فهمید، اما دست کمش گرفت. همان کاری که با همه‎چیز و همه‎کس می‎کرد بس که خودش را بزرگ می‎دید. شغلش، آلیس، لری. و در نهایت هم، مغلوب خودِ خود بزرگبینش شد.

چه بهتر!

آلیس/جین که شاید مهم‎ترین آدمِ قصه بود، که شاید سه‎تای دیگر آمده بودند تا این بخشِ قصه‎ی او، این فصل زندگی‎اش را بسازند ـ‎چون فیلم در آن صحنه‎ی قشنگِ ابتدایی که آمیخته بود با آهنگِ بی‎نظیرِ دامین راس (The Blower's Daughter) با آن راه رفتنِ استوار و بی‎توجهی‎اش به اطراف و... زل زدنِ او به چشم‎های غریبه‎ای که از بین آن همه آدم انتخابش کرده بود آغاز شد و با او هم به پایان رسیدـ را نه دن که معشوقش بود جدی گرفت، نه آنا که رقیبش بود و در همان اولین دیدار به او اعلام کرد که دزد نیست! (نبود؟) تنها کسی که او را جدی گرفت، لری بود. ضلعِ چهارم و اتفاقا ثقیل‎ترین ضلع قصه! همان برنده‎ی نهایی ماجرا، که در لحظه‎ی پیروزی، خودش فاتحانه به دنِ جذابِ رمانتیکی که عاجزانه دوست داشتنِ او را به دوست داشتنِ سگ تشبیه می‎کند، اعتراف می‎کند: حالا در مقابل قهرمان رمانتیک بلندپروازی مثل تو، شک ندارم که من تا اندازه‎ای عادی هستم. همان که در نهایت با وجودِ تمامِ زمختی و بی‎نزاکتی و خشونت و بدویتش، برنده‎ی ماجرا شد. با تمام صداقت و سماجتش... به خاطرِ اعتماد به نفسِ ذاتی و احساس مالکیت و جذابیتِ خشنِ لعنتی‏‎اش.

چه بهتر!

وقتی که فکر می‎کنم خوب به خاطر نمی‎آورم که جود لا را به خاطر Closer این‎قدر دوست ندارم، یا از دنیلِ Closer به خاطرِ جود لا بودنش «این‎قدر» بدم می‎آید! ولی خوب می‌‎دانم که از کلایو اوون فقط و فقط به خاطر Closer است که این‎قدر خوشم می‎آید!

به خاطرِ نقشِ جذابی که بازی کرد. به خاطرِ لری جذابی که از لریِ فیلمنامه ساخت. به خاطرِ این که به خاطرِ پیروزی نهایی اوست که این‏قدر آخر فیلم را دوست دارم و با وجودِ غم و رنجِ ناتالی پورتمن (که نه می‎شود آلیس نامیدش نه جین) به نظرم پایانِ خوش دارد. پایانی خیلی خوش!

البته بخشِ قال گذاشته شدنِ دنیل توسط هر دو زنِ ماجرا، مخصوصا آلیسی که آن طور در آخرین دیدار آسش را برای او رو کرد، ـ‎این که حتا نام دخترکی را که آن‎طور همه‎ی زوایای وجودی‏‎اش را کشف‎شده می‎دانسته، که با نوشتنِ داستانش از نظرش کاملا حل‎شده و بدونِ هیچ زاویه‎ و رمز و رازِ تازه‎ای برای گشودن بوده، نمی‎دانسته‎ـ عیش من را از این فیلم کامل کرد!

من، جدای از ناتالی پورتمن و کلایو اون، دوستدارِ عدالتم. عدالتی که حکمِ پایانی فیلم را داد. و منزجرم از خیانت. خیانتی که در پایان...

و چقدر Closer، علی‎رغمِ ظاهرش، طرفِ اخلاقیات است.

 

فیلمی که در مدت زمانی حدود دو ساعت، با ضرباهنگی تند و سریع با سرعت از ابتدا و انتهای روابط سر در می‎آورد، بدون این‎که به طول‎شان پرداخته باشد... و حرکتِ پاندول‎وارِ چرخشِ اضلاع مربع به سمتِ همدیگر و دور شدنشان را با یکی دو صحنه مختصر و مفید، نشان می‎دهد، با بازی معرکه‎ی بازیگرانش، با شخصیت‎پردازی و دیالوگ‏‎های فوق‎العاده و حساب‎شده‎ی فیلمنامه... با کارگردانیِ بسیار خوبِ مایک نیکولز. یک فیلم معرکه پر است از دوست داشتن و خیانت و روی گرداندن و دور شدن و بازگشت و باز دور شدن و بخشیدن و نبخشیدن و مبارزه و سرانجام انتقام!

 

 

می‎توانم ده بارِ دیگر... هم Closer را تماشا کنم و هر بار به نظرم به همان تازگی بار اول باشد. همانقدر زنده و فوق‎العاده و معرکه.

 

اگر تا به حال ندیدیدش، حتما تماشایش کنید. حتما.

و در موردش بنویسید. حرف بزنید.

خود من باز هم تماشایش خواهم کرد و باز هم با فراغ‎بالِ بیشتری در موردش خواهم نوشت.

در مورد آدم‎های فیلم. در مورد دنیای فیلم. در مورد خیانت‎ها، دروغ‎ها و بخشش‎ها و نبخشیدن‎های فیلم. در مورد عشق‎ها و خواستن‎ها و انتخاب‏‎ها و انتقام‎های فیلم. در مورد بزرگ‎بودن‎ها و کوچک‎بودن‎های فیلم. در مورد... «بدونِ بخشش ما وحشی‎‎‌ایم»ِ لری و «بدون حقیقت ما حیوان‎‌ایم» دن و...

 

همین الان می‎توانم بیست صفحه‎ی دیگر هم، همین‎طور در هم و برهم و آشفته بنویسم در موردش. چه بسا بیشتر.

و البته باز هم خواهم نوشت.

 

فیلم پر است از دیالوگ‎هایی که می‎توان اینجا نوشت. طوری‎که انتخاب از بین‎شان سخت است. که اصلا حیفم می‎آید که خیلی‎هایشان را ننویسم...

 

بخشی از صحنه‎ی پایانیِ نبرد مردهای فیلم. وقتی که لری، در نهایت آنا را برنده شده است. همان وقتی که می‎گوید: یه مبارزه‎ی خوب هرگز تمیز نیست.

 

 

ـ دلم می‎خواد آنا برگرده.

ـ اون انتخاب خودش رو کرده.

ـ من یه معذرت‎خواهی به تو بدهکارم. من عاشق آنا شدم، اما اصلا قصدم این نبود که تو رو اذیت کنم.

ـ عذرخواهیت کو؟ احمق!

ـ معذرت می‌‎خوام. اگه دوستش داری بذار بره... خب اون می‎تونه شاد باشه...

ـ آنا نمی‎خواد شاد باشه!

ـ هر کسی می‎خواد شاد باشه!

ـ افسرده‎ها نمی‎خوان! اونا دوست دارن غمگین باشن تا مهر تاییدی برای افسردگی‎شون باشه. اگه خوشحال باشن که دیگه نمی‎تونن افسرده باشن. اون وقت مجبورن برگردن توی دنیا و مثل آدم زندگی کنن، که البته این خودش افسرده‎کننده‎ست!

 

حق با لری نیست؟


  

* هر دو از جمله‎های ناتالی پورتمن (آلیس/جین) در فیلم


 

چه بهتر که با شجاعت..


یادم نمی آید قبلا کدام کارِ پرویز داریوش را خوانده ام، اما می دانم که از ترجمه اش لذت نمی برم. و هر چقدر از ترجمه ی او لذت نمی برم، از توصیفات عالی جیمز جویس، حظ می کنم..!
مردگان را دوست داشتم.. و این دوست داشتن باعث شد دلم بخواهد اولیس را هم بخوانم. داستان، ساده بود. ساده و در عین حال کشش دار. و من دقیقا نمی دانم چه چیزی در قلم جویس وجود داشت که از همان خط اول مرا به دنبال خودش کشید و خسته ام نکرد. از اولین کلمه و اولین شخصیتی که وارد داستان شد، لیلی، تا آن برف سنگینِ بی سابقه .. تک تک اعضای جشن .. حس غریب گابریل به گرتا.. و فضا سازی خیلی خوبش.
چیز دیگری که در این داستان ازش لذت بردم، بی قضاوتی نویسنده است. تمام داستان به روایت می گذرد و خبری از خوب یا بد نیست.. همه چیز در پی مفهومی بارز و عمیق می گردد: مرگ. که از همان ابتدای داستان هم گوشه و کنار بهش اشاره می شود..و بالآخره این کشف و شهود ها و این اشارات، در جایی بهم می پیوندند.

داستان آن قدری ساده و گزیده گو بود، که من هم نخواهم درباره اش پر حرفی کنم. :)
 
« از هوای اتاق شانه هایش یخ کرد. با احتیاط خود را زیر لحاف کشید و کنار زنش دراز کشید. یکایک، همه می رفتند. چه بهتر که با شجاعت، و همراه جلال علاقه و محبت به آن دنیا برویم، تا خرد خرد و بر اثر کثرت سن پژمرده شویم و درگذریم. گابریل به فکر آن افتاد که چگونه زنی که کنار او خفته بود سال ها تصویر چشمان معشوق خود را آن گاه که به او گفته بود نمی خواهد زنده بماند، در صندوق سینه حفظ کرده بود... »
 
- از متن کتاب -

+ لیلی تکه ای که نقل کرده بودی، از بخش های دوست داشتنی کتاب بود..:)

+ نسخه ای که من خواندم، ترجمه ی پرویز داریوش بود.


-----------------------


منتشر شده در 4 اردیبهشت ماه 93


جا مانده ام دوباره، مثل همیشه، برای همیشه.


خیلی ساده بخواهم در مورد مرگ بازی بنویسم، این بود که دوستش داشتم.
راستش را بخواهید دلم نمی خواست این کتاب، اولین وعده مان باشد. دلم نمی خواست چون اسمش مرگ بازی بود، عید بود، و شاید انتخابی بهتر از این هم برای شروع لذت ها وجود داشت. و دلم می خواست... دلم می خواست چون این کتاب طی بازیِ قشنگی به دستم رسیده بود، کوتاه بود، و مدت ها توی لیست نخوانده هایم...
اگر بخواهم بیشتر از این راستش را بگویم، این می شود که ( به جز فانفار که همان اوایل خوانده بودمش) تا خودِ خود چهاردهم هم لایش راباز نکرده بودم! آن قدر برنامه ام پر بود و مشغول تمام کردن کتاب های نیمه کاره ام بودم که اصلا به این یکی نمی رسید... بعد، شبِ پانزدهم، مرگ بازی را باز کردم و .. باز کردم و.. نبستم..
دنیای ذهنی پدرام رضایی زاده، دنیای جذابی ست. می شود با هر چیزی که به تو ربط دارد یا ندارد، مواجه شد! از نسلی که به آن تعلق نداری.. تا حال و هوایی که در آن نفس می کشی. در عین دستچین شدن کلمات، انگار محدودیتی برای عناصر وجود ندارد. عناصر آزاد و رها هستند در دنیای ذهنی نویسنده و به هیچ کجا تعلق ندارند. شاید اولین قصه را که بخوانید، خیلی دوستش نداشته باشید. بعد شاید کتاب را بیاندازید گوشه ای و بگذارید برای وقتی که حوصله تان کشید یا آن قدری بیکار بودید که برگردید بهش.. اما اگر کتاب را زمین نگذارید، به شما قول می دهم که در داستان دوم جذب خواهید شد. و این کِشش تا انتها ادامه دارد... پیچیدگی های در عین حال ساده ی نثر.. روایت خاص نویسنده.. و فضای حول و حوش مرگ، شما را با خودش می کِشد.
اولین نقطه ی عطف من در داستان دوم، تابلوی جیغ اثر ادوارد مونش بود بر دیوار راهروی خانه ای که راوی به سویش روانه بود.. آن جا بود که حس کردم از همین لحظه، توی این داستان و شاید توی این کتاب، قرار است اتفاق بزرگی رخ بدهد! این اثر را اگر دیده باشید، حس مرا خواهید فهمید. راوی ای که نمی شناسی اش و تا همین چند دقیقه قبل قصد رها کردنش را داشته ای، روبروی تابلویی ایستاده که قبل از هر چیز، حسِ وقوع فاجعه را دربیننده القا می کند.. و اینجوری بود که من به هنرِ حواس جمعِ پدرام رضایی زاده پی بردم! بله، حواسِ جمع! نمی توانم به او صفت دنیا دیده و از این قبیل حرف ها بدهم.. اما می توانم بگویم نویسنده، آدمی ست که زندگی کرده.
از میان نُه داستان این مجموعه، « دفترچه ی کوچک خاطرات من» ، « ماه امشب در می زند» ، « آخرین بار کی آرزوی مرگش را کرده ای؟ » و « مرگ بازی » را از همه بیشتر دوست داشته ام...
و من شاید همه ی داستان را خواندم که برسم به آن تعریفِ « دلتنگی.. » ، یا « پدر و پسرِ » آرزو .. و یا شاید.. صندلی لهستانی...
احساس دلتنگی عمیقی می کنم. آخرین صفحه که تمام می شود، سپیده که دیگر روی صندلی لهستانی تاب نمی خورد..، غمگینم.. و پر از احساس خلأ.. و از دست رفتگی.. و از دست دادن.. پدرام رضایی زاده خوب می دانسته که کتاب را کجا و چطور تمام کند. می دانسته که با کدام قصه... که نه حتی با جلد، با اسم، و یا متن پشت کتاب، که با آخرین قصه و آخرین پاراگراف ها.. مجموعه داستانش را برای همیشه در ذهن مخاطبش نگه می دارد... که اگر تمام آن هشت تا می خواستند فراموش شوند، « مرگ بازی » نمی گذارد...
- وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته..
 
- و فکر کنم به کلمه ی دل تنگی که در هیچ زبانی معادل فارسی را ندارد و قشنگ ترین اتفاقِ بدِ دنیاست... چه حس بی کلامی ست دلتنگی! پر است از سکوت که انگار بُعد چهارم آن است و وقتی می آید، زندانِ سه بعدی بودنش را می شکند و بعد حس آشنای یک جور خلسه ی غریب...
 
- اینجا ده دقیقه مانده است به دو و نیم صبح؛ آن جا که تو خوابیده ای – باز صبح نشده، میان حرف ها خوابت برده – لابد مثل همیشه شب است هنوز. این همه صفحه ی خالی و من مثل دیوانه ها، باز حاشیه نویسِ داستان تو شده ام...
 
این ها را نوشتم.. که بگویم.. شاید به جز همین تکه های کوتاه، فضای اصلی قصه آن قدری در ذهن آدم نشست نکند، اما : همین تکه های کوتاه عمیق و مکث آورنده، دنیای کل قصه را عوض می کنند..
 
 * به محض اینکه کتاب را و خود مرگ بازی را تمام کردم، یاد آن شعر حامد ابراهیم پور افتادم. و شاید این یاد بود که دل مرا بیش از حد تنگ کرد... شعر « به هزار دلیل دوستت دارم.. » .
اگر نشنیده بودید، برایتان می گذارمش همین پایین.

* وعده ی ما هنوز سر جایش هست لیلی.
   من دست نمی کشم.
   باور کن.

* چقدر دلم می خواست توی این کتاب خط بکشم...:)
* عنوان از متن کتاب.

***
به هزار دلیل دوستت دارم..
آخرینش می‌تواند
کیفِ کوچکت باشد
باز شده در جویِ آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانی‌ات را
 لبخند می‌زدی...
آخرینش می‌تواند
اولین بوسه‌ی مان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستنِ یواشکی
تویِ سینما.
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند دست‌هایت باشد
رویِ صورتِ من،
تا خدا و ابلیس
اشک‌هایم را نبینند!..
یا روزی که
در میدانِ ولی‌عصر
زمزمه کردی در گوشم:
قرار نیست هیچ‌کس بیاید...
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
سرفه نکردنت باشد رویِ سیگارهایِ من
می‌تواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشق بازی کردنت..
به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‌تواند
لنگه کفشِ خونی‌ات باشد
رویِ پیاده رو
وقتی تن‌ات را
رویِ  دست می‌بردند...
می‌تواند حسرتِ گیسوانت باشد
برایِ بوسیدنِ آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند...
 

حامد ابراهیم پور


-----------------------------


شانزدهم فروردین ماه 93

مرگ بازی


برای انتخاب کتابی که هم مناسب تعطیلات عید باشد، هم مناسب اولین انتخاب، و دلتان نخواهد حال مرا هم خوب کند، سردرگمی های بسیار داشتم! این را بارها به نزدیکانم تأکید کرده ام که قدرت انتخابم میان دو چیز، تقریبا صفر است! به هر حال بعد از کلی فکر کردن و غر زدن، حسِ تا به حال به تماشا نشسته ام خودی نشان داد و کمک کرد که اولین کتابِ لذت ها را.. انتخاب کنم.فکر می کنم « مرگ بازی » عنوان جذابی ست تا آدم را پای قفسه ی کتابی نگه دارد و واداردش تا چند خطی را بخواند. اگرچه نسخه ای که حالا در دست من است، تا پای هیچ قفسه ای نکشانده ام، جز آن قفسه ی سبز رنگِ سمت راستِ ردیف چهارِ انتهای سالنِ... ;)
بعد از اتمامش، می گویم چرا دلم نمی خواست این کتاب، اولین لذتِ ما باشد. همان وقت هم می گویم که چرا دلم خواست که اولین انتخاب باشد!
" مرگ بازی / پدارم رضایی زاده /نشر چشمه "
می گفتند رو به روی خانه اش ایستاده بوده و توی کیف کوچکش دنبال کلیدِ در می گشته، که موج انفجار، یا شاید یک ترکش سرگردان، سرش را پرت می کند وسطِ خیابان. شاید آژیر خطر را نشنیده بوده، یا در همان چند ثانیه ی آخر با خودش زمزمه کرده که این بار هم نوبت دیگری است و کسی با او کاری ندارد.
همیشه از جایی آغاز می شود که انتظارش را نداری. یک مرتبه به خودت می آیی و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای که تمام روزهای گذشته خواسته ای فراموشش کنی. هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد، باز یک روز با بهانه ای حتا کوچک، خودش را از گوشه ی ذهنت بیرون می کشد و هجوم می آورد به گذر دقیقه های آن روزت.
- از متن کتاب -


* دوره ی کتاب خوانی هر کتاب بسته به زمان و فصل و.. متفاوت است. برای مرگ بازی تا پایان تعطیلات را در نظر گرفته ایم. دیدگاه هامان را اینجا می نویسیم و کتاب بعد را معرفی می کنیم. :)

* راستی، سلام . :)


-------------------------


منتشر شده در 27 اسفندماه 92


خشکسالی و دروغ


گفته بودم اینجا لذت ها طیف وسیعی دارند؟ گفته بودم هیچ محدودیتی وجود ندارد و ما حتی می توانیم به شما عکسی از یک خیابان پر خاطره و زیبا را جهت لذت بردن معرفی کنیم؟!
گفته بودم که می شود تئاتر هم دید؟
حالا قرار است با هم تئاتر ببینیم.
این پیشنهاد صرفا شبیه نسیم خنک و ملایمی ست میان این همه فیلم و کتاب معرفی شده ی اینجا. شبیه وقت استراحتی کوتاه. حتی برای من، مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک بود .
هیچ چیز این پستِ بی موقع من و این معرفی هماهنگ شده نیست. همین حالا هم رخصت می طلبم بابتش از میراژ و لیلی.  اما خب.. چه کنم که وسوسه ی دیدنش با شما ها، قوی تر از صبر کردن تا آخر مرداد ماه است !
خب.. این تئاتر کاری ست از محمد یعقوبی و اگر اشتباه نکنم تا همین یک ماه پیش ، دوباره روی صحنه ی تماشاخانه ی ایرانشهر بود. البته که اتمسفر تئاتر و صحنه در برقراری حس ها حدود سی چهل درصد – به نظر من البته – تأثیر کار را بیشتر می کند، اما دیدن فیلم آماده شده ی نمایش هم، آن قدر ها بد نیست. و باز هم البته که به خود نمایش هم بستگی دارد، اما به نظر شخصی من با دیدن فیلمِ نمایشِ « خشکسالی و دروغ » چیز زیادی را از دست نداده اید.
خب، این هم از اسمش.
خشکسالی و دروغ.
بازیگران این تئاتر پیمان معادی، علی سرابی، آیدا کیخانی و باران کوثری هستند.
 
من که از تماشایش لذت بردم. و باید بگویم برای اولین بار از پیمان معادی خوشم آمد. حتی از آیدا کیخانی که تا به حال روی صحنه ی نمایش ندیده بودمش، و تصور می کنم نقطه ی عطف داستان ، او بود.
 
سی دی این نمایش بیرون آمده و گمانم در شهر کتاب ها به راحتی یافت می شود. نسخه ی جهت دانلودش هم موجود است، اما شما اگر می توانید، لطفا بخریدش. لطفا. 
 
 
 
 
اهورامزدا ، این سرزمین را از دشمن ، از خشکسالی ، از دروغ ، دور بدار.
 
 

* راستی، اطلاعات و نظرات روی این نمایش را می توانید از سایت Tiwall پیگیری کنید.


---------------------


منتشر شده در ششم تیرماه 93


سال بلوا


معروفی را با سال بلوا و سمفونی اش می شناسم و به نظرم.. روایت گرِ بی نظیر جبری ست که آدم های قصه اش در زنجیر فارغ از آزادیِ شهرشان.. خانواده شان.. حکومتشان.. تحمل می کنند. سال بلوا روایت گر تلخکامی ها، سیاهی ها و جبر ست.
داستان از زبان دو راویِ دانای کل و نوشا ( شخصیت زن قصه ) بیان می شود و چه هنرمندانه و بدیع است این روایت.. این فضاسازی.. این سیال ذهن.
سال بلوا را نه به خاطر سبک خاص و بدیعش، نه به خاطر آدم هاش و فضای تاریکش، که به خاطر حس فوق العاده ای که بعد از خواندن آخرین شب و آخرین خطوط کتاب نصیبتان می شود، توصیه می کنم. حتی از همین حالا می دانم وقتی تمام بشود دلتان می رود که دوباره دست بگیریدش و فصل های ابتدایی را که ممکن است، ممکن است مثل من بی حوصله خوانده باشد، از نو و این بار با چشم هایی که از شگفتی کتاب برق می زنند بخوانید!
سال بلوا قصه ی یک شهر است. شهری در اواخر حکومت رضا خان و جنگ جهانی دوم، که مسئولینش سرِ برپایی « دار » بحث می کنند و تصمیم می گیرند. سال بلوا قصه ی نوشا ست، با آن اسم قشنگش و روایت خوب معروفی از زبان او. نوشا دختر سرهنگ نیلوفری که پدرش آرزو داشت ملکه بشود.. نوشا ملکه نشد. زن خوشبختی هم نشد. مادر هم نشد. حتی به اندازه ی هفده سالگی اش هم ، قدِ آرزوهای خودش و پدرش نشد... نوشا از همان اول کتاب زن دکتری دوست نداشتنی به اسم معصوم است و از همان ابتدای کتاب دوستش ندارد و همه ی آرزوها و دنیایش سیاه شده ست و از همان ابتدای کتاب عاشق حسینا ست...
عاشق حسیناست نوشا. حسینا که کوزه گر است و بوی خاک می دهد. عاشق انتهای آن کوزه گری و عشق بازی اش با حسینا. بوی خاک حسینا. خطر با حسینا...
خود را به آب و آتش زدن برای حسینا...؟ نه. نوشا زن سر به راه و مطیعی ست. یک بار می جنگد، دو بار می جنگد، دیگر نه بلد است نه توانش را دارد.. نوشا زن مبارزه های بزرگ نیست. آن هم برای مردی که : تا سر حد مرگ دوستش داشت اما شاید نمی خواست یا نمی توانست او را به چنگ آورد...
 
دوست دارم یکی از لذت های مرداد ماهِ مان سال بلوا باشد.
 
 

 
- مگر آدم های نخستین چه می کرده اند که گناهشان را می شوریم و بهشان می گوییم وحشی؟ آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر ا از کار بیندازند، وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ چرا ما این همه در تیره بختی تکرار می شویم؟ این همه جنگ، این همه آدم برای چیزی کشته شده اند که آن چیز حالا دستشان نیست، دست فرزندانشان هم نیست. فقط می جنگیده اند که چند سالی جنگیده باشند. حالا ما حسرت چی را می خوریم ؟
 
- وقتی خدا می خواست تو را بسازد، چه حال خوشی داشت، چه حوصله ای! این موها ، این چشم ها... خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم..
 
* خواهش می کنم شما هم مثل من و سابی، نوشا را از یاد نبرید. آخر نوشا خیلی غریب است..
-  کوچولو، من را از یاد نبر. من خیلی غریبم.


----------------------------


منتشر شده در پنجم مرداد 93

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم
این می تواند یک لذت واقعی باشد!
بله! :)
با این اسم معرکه که البته اگر اشتباه نکنم در ایران، عنوان دیگر این مجموعه داستان ( نه داستان ) از سلینجر هست و اتفاقا به نظر من علی رغم فوق العاده بودنش، خودِ داستان آنقدرها دِین اسم را ادا نمی کرد.
کتاب را اتفاقی پیدا کردم و دلبسته ی نامش شدم و بعد شیفته ی نگارشش. سلینجر را با ناطور دشت می شناسیم اما به نظر من اگر کسی حالا حوصله ی خواندن داستان های بلند ندارد و از او هم چیزی نخوانده، این مجموعه را از دست ندهد. تضمین می کنم اولین داستان را، اصلا همان اولین خطوط را که بخوانید، دنبالش می افتید و خوشتان می آید. بس که این نگارش و این نگاه گیرا و هیجان انگیز و جالب است! بله، فکر می کنم « جالب » از بهترین صفاتی ست که می شود به جی. دی. سلینجر داد. نویسنده ای منزوی و اجتماع گریز که این ویژگی ها را در شخصیت هاش هم منعکس کرده و وای از شخصیت ها و فضاسازی ها...
نمی دانم.. شاید این مجموعه برای کسی که می نویسد ، جذاب تر از خواننده ای عادی باشد. واقعا نمی دانم و دوست دارم نظر شما را هم بدانم. اما برای ذهنی که قصه ساز و حادثه ساز و شخصیت پرداز است.. برای ذهنی که با دیدن آدم هایی عادی شاید به بهانه ی حرکتی، حسی، جمله ای، قصه ها در ذهنش می پروراند..، خواندن از سلینجر تجربه ای بی نظیر باشد! حتی استفاده ی خاصش از آدم ها در قصه های متفاوت. داستان ها را که می خوانی، انگار داری روی سطحی صاف راه می روی.. بعد یکهو زیر پات خالی می شود و حفره... کمی جلوتر، دوباره عمیق می شود سطح صاف. داستان هایی که عمق ندارند. فضاسازی هایی دوست داشتنی و زاویه ی دیدی دوست داشتنی تر دارند، خواننده اما در انتهای هر داستان انگار باورش نمی شود که اینجا نقطه ی پایان است. شاید هنوز منتظر است باز هم بخواند تا به نقطه ی اوج بهتری برسد. اما.. سلینجر همین طوری ست. صفحه ای صاف، که در لحظه هایی عمیق می شود و فرو می رود. و آن لحظه ها درست اتفاقی هستند در شخصیت ها. گفته ای، توصیفی، نگاهی.. چیزی که به تو این فرصت را می دهد تا شخصیت ( مثل سیمور گلسِ از جنگ برگشته ) در ذهنت رنگ بگیرد و ماندگار شود تا بعد سر فرصت، وقتی حتی حواست نیست، در ذهنت راه بیفتد و خودش را نشان بدهد و... بیافتی دنبال اینکه چه شگفت است شخصیت پردازی و آشنایی با آدم های قصه ای که خیال می کردی چقدر عادی و بدون حرف اند، تنها با چند نقطه ی عمیق.. با چند گِرای کوچک..
دلپذیر است نگارش سلینجر و ترجمه ی اجمد گلشیری و دلپذیرتر است زاویه ی دید متفاوت نویسنده.
بخوانید و هرگز پشیمان نشوید. من تا به حال پنج قصه اش را خوانده ام. گمان نمی کنم بشود یادداشتی روی این قصه ها نوشت اما قطعا اینجا می نویسم که کدام قصه و کدام شخصیت را دوست تر داشتم. شما هم بنویسید.
 
 
 
* این کتاب را  انتشارات ققنوس منتشر کرده.

* اینقدر کم کار و کم حرف نباشید!


-------------------------------



منتشر شده در هفدهم مردادماه 93


کاش دنیا این‎همه آدم عاقل نداشت!*

* این یادداشت شنبه، شانزدهم فروردین 1393 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.


 دلم میخواهد فقط یک گوشه بنشینم و باقی را بسپارم به «مرگ‎‌بازی» تا شاید روی پای خودش بایستد و حفظ آبرو کند. حالا فقط می‎‌توانم سکوت کنم و به کارهای بعدی فکر کنم و امیدوار باشم که مخاطبان مرگ‎‌بازی هم، مثل من، چند داستان از این 9 داستان را دوست داشته باشند و خاطرات و دغدغه‎‌ها و زندگی خودشان را توی این داستان‌‎ها پیدا کنند؛ و مگر جز این، کار دیگری هم از دست من برمی‌‎آید؟

 نه آقای رضایی‌زاده. کار دیگری از شما بر نمی‎آید. سهم شما تا همان جا بود؛ تا خلق آن دنیا... باقی‎اش سهم ماست.

*

وقتی که دنیا مرگ‎بازی را برای اولین لذت‎مان انتخاب کرد، اولین سئوالی که به ذهنم رسید و بعد از چند ساعتی از خودش هم پرسیدم این بود: خب، حالا من چه‎جوری مرگ‎بازی رو بخونم؟

مرگ‎بازیِ من همان روزها، طی یک بازیِ جذاب، نه از این مرگ‎بازی‎ها!، به امانت رفته بود!

و من مجبور شدم برای نوشتن درباره‎ی آن به حافظه‎ام رجوع کنم. همان هم خوب است. نشان می‎دهد «بعضی» از قصه‎هایش، و نه همه، آن‏قدر ماندگار هستند که هنوز هم توی خاطرم، خاطره‎ای خوب از خواندنشان به جای گذاشته‎اند... هر چند که خاطره‎ای که خواندن‏شان با آن گره خورده است...

خواندنِ مرگ‎بازی مالِ چهار سال و نیم پیشِ من است. آن وقت‎ها که همیشه در حال خواندن بودم. همیشه. حتا توی مراسم ختم مادربزرگم. حالا نه توی خودِ خودِ مراسم. ولی واقعا تویِ خودِ خودِ مراسم. همان‏‎وقت که صدای قرآن و بوی مقدماتِ حلوا پیچیده بود، که همه در حال تماس گرفتن با این و آن و خبر دادن و در حال تماس گرفتن و تدارک مراسم بودند... همان‎ صبحی که همه توی شوکِ مرگِ نیمه‎شبِ قبل بودند، من، مچاله شده توی اتاقِ عقبی، بین کلی لباس و کیف و... مرگ‎بازی می‎خواندم. که اصلا مخصوصا، به خاطر نامِ مرگش، برای آن روز انتخابش کرده بودم. برای بازی با مرگی که دلم می‎خواست حداقل آن روز، یک شوخی تصورش کنم. شاید برای همین همه‌‎ی این مجموعه‎ی کوچک، به خصوص آخرین قصه‎اش برای من بدجوری با مرگ و حس از دست دادن و دلتنگی گره خورده‎اند... هر چند شاید مرگ‎شان خیلی هم مرگ نبود... مطابقِ آن تصور هولناکی که از مرگ داریم، که گاهی شوخ و شنگ هم بود... مثل فرشته‎ی عجیب و غریبِ مرگش. مگر شاید همان دو قصه‎ی عاشقانه‎ی پر از غمِ و دلتنگی‎ غریب و حسرتِ عشقِ رفته‎اش. که بیشتر از تمام قصه‎های مجموعه به دلم نشستند و دلم را خالی کردند. حتا همان وقت و توی همان شرایط هم. ماه امشب در می‎زند و مرگ‏‎بازی، که برای ما نسلِ عشقِ نوستالژی، پر از نوستالژی‎های دردناکِ لعنتی‎ هم هستند. و چه گره‎ای خورده این نوستالژی با غم و حسرتِ عشق...

این اولین باری‎ست که طی یک قرار «باید» در مورد یک کتاب بنویسم. قبلا هیچ بایدی نبود. خیلی کتاب‏‎ها بودند که به خاطر نبودنِ این اجبارِ دلپذیر هیچ چیزی در موردشان ننوشتم تا که خاطره‎شان هم کمرنگ شد. که البته به خاطر تنبلی زیاد هم اتفاق افتاد. البته قبلا در مورد مرگ‎بازی نوشته بودم. اخیرا اینجا و اینجا. قبل‎ترها هم جاهایی دیگر.

این‎جا هم قرار نیست که نقد کنیم. قرار است از حس و حال‎مان در مورد یک کتاب بنویسیم. یا هر چیز دیگری که دلمان خواست. اصلا شاید فقط دلمان خواست بنویسیم؛ از این کتاب متنفرم. یا عاشق این کتابم. یا.... بی‎دلیل. اصلا مگر دوست داشتن یا نداشتن هم دلیل می‎خواهد؟

من معمولا مجموعه‎های داستان را دوست ندارم. هر چند کتابخانه‎ام پر است از مجموعه‎های داستان کوتاه. ولی بین همه‎ی مجموعه‎ داستان‎هایی که خوانده‎ام، دور از واقعیت نیست اگر بگویم همین مرگ‎بازی را بیشتر از همه دوست داشته‎ام. و واقعا دوست داشته‎ام، نه در قیاس با سایر مجموعه‎های داستان کوتاه. این کتاب و قصه‎هایش بدجوری به دلم نشسته بودند. این... مالِ منِ چهار سال پیش است. در طی این مدت فقط امشب ماه در می‎زند را یکی دوبار دیگر خوانده‎ام. بقیه‎شان مال همان وقت‎اند. البته که الان دلم خواست دوباره بخوانمش و وقتی که خواندم، شاید باز هم در موردش اینجا نوشتم. می‎شود... محدودیتی نیست. این‎جا قانونِ خاصی ندارد. شاید با دوباره‎خوانی‎اش نظرم خیلی فرق کرد. بیشتر از چهار سال و نیم گذشته!

پدرام رضایی‎زاده را قبل از مرگ‎بازی از ناتورش می‎شناختم. ناتور و یادداشت‎هایش توی مطبوعات و البته مهندس عمران بودنش (چه سری‎ست که خیلی از نویسنده‎های جوان این سال‎های ما مهندس عمران‎اند؟ ارتباط بین عمران و ادبیات را خودم باید کشف کنم! :)) ) و البته اسامی سید رضا شکر‌اللهی و مهدی یزدانی‎خرم به عنوان ویراستاران مجموعه و البته یادداشت‎هایی که در موردش خوانده بودم و اسمِ غریبش انگیزه‎های من برای خواندنش بودند و خوشبختانه دوستش داشتم و بعد از خواندنش اصلا به خودم نگفتم: همین بود؟!

مرگ‎بازی مجموعه‎ای ست که فارغ از فرم و شکل و استاندارد (مگر نوشتن اصلا چهارچوبِ استاندارد دارد؟) و ارزش ادبی و... می‎توانم خواندنش را به دیگران پیشنهاد بدهم و مطمئن باشم که حداقل یکی دو قصه از مجموعه‎ی قصه‎هایش هست که دوست داشته باشند.

ضمن این که نثر و نگارش و انتخاب کلمات و جمله‎هایش را دوست دارم. دقیق است. برای هر کلمه و جمله‎ای که نوشته وقت صرف کرده. انرژی گذاشته. باری به هر جهت ننوشته و جمله‎هایش به هم ربط دارند و همه در خدمت کلیتِ قصه‎اند. پیچیدگی‎های قصه‏‎هایش هم گیج‎کننده و بی‎ربط نیستند... ظاهر نوشته‎اش هم (اولین چیزی که در برخورد با هر اثر مکتوبی، توی ذوق من می‎زند یا جذبم می‎کند) تمیز و آراسته است. که البته همان چیزی‎ست که آدم انتظار دارد از پدرام رضایی‎زاد‎ه‎ی صاحبِ وب‎سایتِ ناتور و از رضا شکراللهی و مهدی یزدانی‎خرم.

من هیچ‎وقت از خواندنش پشیمان نشدم. هر چند دو سه داستانِ این مجموعه را اصلا دوست نداشتم!

فانقار، دفترچه‎‌ی کوچک خاطرات من، سیگار نیم‌‎سوخته‌‎ی روی دیوار، خورشید گرفتگی، ماه امشب در می‎‌زند، آخرین بار کی آرزوی مرگش را داشته‌‎ای؟، یک روز آفتابی برای جغد، در خیابان برف می‎‌بارد یا وقتی آسمان ابری است، یا اگر در خیابان برف نبارد پس کجا؟ و مرگ‎‌بازی اسامی داستان‎های این مجموعه‎ی کوچکِ 73 صفحه‏‎ای هستند.

«سنگ قبرهای شکسته، سنگ قبرهای کهنه و بی‎رنگ و لعاب، سنگ قبرهای فراموش‎شده این‎جا، سنگ‎ها به بودن آدم‎های زیرشان معنا می‎دهند، دنیای ناتمام‎مانده‎ها و ناممکن‎ها.

دراز کشیدی روی یکی از سنگ قبرهای شکسته، دست‎هایم را حلقه می‎کنم دور کمرت، چشم‎هایت را می‎بندی عابران پیاده نگاه‎مان می‎کنند اما خودت را کنار نمی‎کشی، نفس هم نمی‎کشی، خاک زیر بدنت نرم شده است.»

...

«وقتی کسی نداند که کجا و چه‎‌طور همه‌‎چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگِ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره‎‌ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود به یادت بیاورد همه‌چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته.» (داستان مرگ‎بازی)

 

بغضِ من هم آخر کتاب ترکید... با کتاب... شاید هم به خاطرِ جبرِ زمان و مکانی که در آن قرار گرفته بودم...


شاید هم به خاطر آن صندلی لهستانی خالی‎مانده... شاید هم به خاطر حسرتِ همه‎ی جاهای خالی‎مانده... تا ابد    ..

و

این یادداشت شاید دنباله‎ای داشته باشد.

 

راستی آقای رضایی‎زاده...

من چند داستان این مجموعه را دوست داشته‎ام. ماه امشب در می‎زند و مرگ‎‏بازی را «خیلی» دوست داشته‏‎ام.

مرسی

 

راستی دنیا... یادت هست با مرگ‎بازی و ماه امشب در می‎زندش و کافه بلوط قراری داشتیم؟ حیف شد. سوخت!

 

 *از متن کتاب (داستان ماه امشب در می‎زند)


Closer

* این یادداشت سه‎شنبه، بیست و هفتم اسفندماه 1392 در لذت‎های پراکنده‎ی بلاگفا، منتشر شده بود.


سلام

بالاخره شد و آمدیم.

بعد از بیشتر از پنج ماه از اولین باری که فکرش وسطِ یک گفتگوی شبانه، شکل گرفت و بعد هی وسوسه‎مان کرد و بالاخره قرارش را گذاشتیم. قرارش سخت نبود. اتفاقا از آن قرارهای لذت‎بخش هم بود. از آن قرارها که حرف زدن از آن هم، حالِ آدم را خوب می‎کند. چهار آدمِ خیلی متفاوت که گاهی وجه اشتراک‎هایی هم داشتیم. داریم. گاهی!

درس و مشغله و تنبلی و... ما را به امروز رساند. امروز و این جا. چه خوب که امروز و امشب شد روز اول وبلاگ ما: شب چهارشنبه‎سوری. چه چیزی بهتر از این! همزمان با یک جشن و آیین باستانی. در آستانه‎ی نوروز.

همیشه قرارهای فیلم‎بینی و کتاب‎خوانی وسوسه‎ام کرده است. عاشق این جور قرارها و تجربه‎های مشترک بوده‎ام.

ایده‎ی این وبلاگ هم از چنین جایی آمده است. یک قرار با هم فیلم‎بینی و کتاب‎خوانیِ مجازی. ممکن است آن انتخاب را دوست نداشته باشیم ولی، همین با هم تجربه کردن‎مان لذت‎بخش است. شک ندارم که لذت‎بخش است. یک لذتِ اختیاری. بی‎اجبار و سخت‎گیری. حتا یکی از ما سه نفر (سه نفر، از آن چهار نفر توی این قرار ماندند)، به دلیل محدودیت‏‎های زمانی، ممکن است توی برنامه‎ای شرکت نکنیم. ولی حتما حضور خواهیم داشت. خواهیم خواند. که حتا درباره‎ی کتاب و فیلم خواندن هم همیشه برای من لذتبخش بوده است.

مهم این است که با هم باشیم. و شما هم همراه ما باشید. می‎توانید توی وب‎سایت یا وبلاگ خودتان بنویسید (مطلبی که حرف خودتان باشد. لازم نیست نقد و نظر حرفه‎ای باشد. که هیچ‎کدام‎مان منتقد نیستیم. فقط قرار است در مورد تجربه‎مان، در مورد احساس‎مان بنویسیم.) و لینک نوشته‎تان را برای ما بگذارید تا به اشتراک بگذاریمش. می‎توانید در بخش نظراتِ وبلاگ در موردش حرف بزنید. می‎توانید... می‎توانیم...

قرار فیلم و کتاب اول‎مان تا پایان تعطیلات است. می‎توانید زودتر شروع کنید و بیایید. می‎توانید دیرتر هم به ما بپیوندید. این مطالب و این وبلاگ، همیشه باز هستند. ولی قرارمان تا پایان تعطیلات باشد.

دوست داریم که با ما همراه باشید.


*

 

فیلم اول، انتخابِ تحمیلیِ من بود به بقیه! :)

تا حرفِ قرار فیلم‎بینی می‎شود، این جزو اولین فیلم‎هایی‎ست که به ذهنم می‎آیند. تجربه‎ی لذت‎بخشِ برگزاری یک قرار فیلم‎بینی واقعی را هم با این فیلم داشته‎ام. فیلم را دوست دارم. و دیدنش هر بار حالم را خوب کرده است.

و فکر می‎کنم فیلمی‎ست که می‎توان خیلی زیاد در موردش حرف زد و نوشت و...

و یک ناتالی پورتمن و جولیا رابرتز فوق‎العاده هم دارد.

و بقیه‎اش باشد برای بعد از تماشای فیلم!


خب...

و این هم اولین فیلم لذت‎ها...


Closer

ساخته‎ی مایک نیکولز

محصول سال 2004 آمریکا

با بازی جولیا رابرتز، ناتالی پورتمن، جود لاو و کلایو اوون


تعریف یک خطی این فیلم از سایت IMDb :

رابطه‎ی دو زوج، وقتی که مردی از یک زوج، زن زوج دیگر را ملاقات می‎کند، پیچیده و سرشار از فریب می‎شود.



 

* این فیلم رده‎ی سنی دارد.

امیدوارم شما هم «لذت» ببرید. :)



دوباره سلام... به همین سادگی

یک سلام و شروع دوباره، بعد از یک فاصله‎ی بیشتر از شش‎ماهه. فاصله‎ای که ناخواسته و به اجبار به وجود آمد.

بلاگفا، کل لذت‎های پراکنده‎ی ما رو، بلعید. یک‏باره و ناگهانی. حتا خودِ خودِ خونه رو هم.

بعد، گرفتاری‎ها و شلوغی‎های ماها بود و بالاخره... این شروع دوباره، توی خانه‎ای که باید دوباره بسازیمش. از اول. آجر به آجر.

تغییرات زیادی خواهیم داشت. هر کدام ما، برنامه‎ها و فکرهایی داریم و سعی می‎کنیم عملی‎شان کنیم. فعلا، قدم اول، یعنی ساختن وبلاگ رو انجام دادیم، بعد این‎جا رو شکل خواهیم داد و...

پست‎های لذت‎های پراکنده‎ی قبلی، این‎جا کپی خواهند شد. حیف که، نظرات شما رو از دست دادیم...


کاش بلاگفا، این‎جور اعتماد ما رو خدشه‎دار نکرده بود و همان جای قبلی ادامه میدادیم.


بیاید، با هم، لذت‎های پراکنده‎مون رو، بسازیم.

زندگی کنیم و از ذره ذره‎ش، لذت ببریم...


این هم سهمِ کوچکِ این‎جا...